eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
308 دنبال‌کننده
861 عکس
926 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_پنجاه_و_هفتم بابا تو ماشین منتظرم نشسته بود تا نشستم،گاز ماشینو گرفت و حرکت کرد
چند دقیقه گذشت تا ورقه ها رو پخش کردن خودکارمو گرفتم و شروع کردم به سیاه کردن ورقه.کلافه ورقه رو دادم و از کلاس زدم بیرون.همینطور که کل مدرسه رو به فحش گرفته بودم پله ها رو رد کردم انقدر حالم بد بود میخواستم داد بزنم گریه کنم.حس بد همه ی وجودمو گرفته بود از حیاط مدرسه خارج شدمو یه گوشه نشستم رو زمین.سرمو گذاشتم رو زانوم اخه اینم امتحانه؟؟بلند گفتم:چه وضعشهه کصافطای عقده ای. کسایی که دم در بودن اومدن سمتم.یکیشون گف +عه فاطمه چرا گریه میکنی؟ سرمو اورم بالا و نگاهش کردم.ساجده بود.یکی از هم کلاسیا.کلافه گفتم _شما چیکار کردین امتحانو؟خوب دادین؟ همه یه صدا گفتن +ن بابا رها داد زد:ان شالله شهریور همدیگرو ملاقات میکنیم عزیزم بقیه بچه ها با حرفش زدن زیر خنده. +تو به خاطر این داری گریه میکنی جوش میزنی؟ _گریه نداره؟ +نههه اصلا.ب درک.ول کن بابا ‌به این فکر کن که از زندون آزاد شدیم. جیغ زد:یوهووو.آخریش بود!!کی فکرشو میکرد تموم شه؟واقعا کی فکرشو میکرد؟ دستمو گرفت و از زمین بلندم کرد‌ که با شنیدن صدای بوق ماشین مامان رفتم سمتشو از بقیه بچه ها خدافظی کردم.تو دلم یه پوزخند زدم‌ از زندان آزاد شدیم؟از امروز تازه من زندانی شدم‌.رفتم سمت ماشین که که قیافه متعجب محمد که داشت از تو ماشین نگاهم میکرد منو تا مرز سکته برد.آب دهنمو بزور فرو بردم و مشغول شدم تو دلم غر زدن.تو این همه روز اینجا نبودی که!!یه روز که من..وااای.نشستم تو ماشین و محکم درو کوبوندم.اونم که متوجه نگاه من شده بود زاویه دیدش رو عوض کرد.به مامان نگاه کردم که گفت +سلام گریه کردی؟چیشده؟چرا سرخ و بر افروخته ای؟ چیزی نگفتم دستم و گرفتم جلو صورتم و نفس عمیق کشیدم.مامان بدون اینکه چشم ازم برداره گفت +عه عه این و نگاه کن! _اههه مامان ولم کن تو رو خدا.وقت گیر آوردی؟حوصله ندارم. +باز کدوم امتحانتو گند زدی داری خودکشی میکنی؟ _عربی مامان یه نچ نچی کرد و حرکت کرد سمت خونه. محمد: این هوای گرم خال آدمو بد میکرد منتظر به در مدرسه زل زدم این دختره هم که همش ما رو میکاره.بی اختیار توجهم به یه سری بچه که دور یه نفر حلقه زده بودن‌ جلب شد.یه دفعه رفتن کنار و یه نفر از رو زمین پا شد و حرکت کرد سمت من.این دیگه کیه‌!به چهرش دقت کردم.فکر کنم همون دوستِ ریحانه بود.داشتم نگاش میکردم که نشست تو ماشینی که رو به روی ماشین من پارک شده بود‌..یه ۲۰۶ نوک مدادی. چشم ازش برداشتم به ساعتم نگاه کردم ومشغول ضبط ماشین شدم که یهو ریحانه پرید تو ماشین.با ی لحن عجیب گف +سلام علیکم چطوری داداش؟؟ _چه عجب تشریف اوردین شما.ممنون خوبم ولی شما بهترین انگار. +اره دیگه یه داداشِ عشق و یه همسرِ عشق تر داشته باشم بایدم خوشحال باشم دیگه. _بله.خسته نباشید واقعا. +ممنون. _میگم ریحانه. +جانم داداش؟ _هیچی +خب بگو دیگه _هیچی. +محمد میزنمتا _این رفیقت ناراحت بود فکر کنم. +کدوم _همون دیگه +عه از کجا فهمیدی؟؟ _خب دیدم داشت گریه میکرد. با ناراحتی گفت +عه حتما یه چیزی شده‌.. دستشو دراز کرد سمتم و +یه دقیقه گوشیتو بده. _چه خبره ان شاءلله؟ +میخوام زنگ بزنم بده بدو! _اولا اینکه این گوشیِ منه خطِ منه و شما حق نداری باهاش با دوستای مونثت تماس بگیری ثانیا اینکه این دوست شما تازه از مدرسه زد بیرون و هنوز تو راهه شما میخوای به چی زنگ بزنی؟! ثالثا اینکه صبر کن رسیدی خونه اگه خیلی نگران بودی با موبایل خودت زنگ بزن!! و رابعا اینکه از همه مهمتر برا من شر درس نکن!قربون ابجیم برم. به قیافه پر از خشمش نگاه کردم یه چشم غره ی غلیظ داد و روشو برگردوند. با لبخند گفتم _عه آقا!!نکن روح الله بدبخت میشه باید یه عمر چشمای چپ تو رو تحمل کنه‌ ریحانه هم باهام خندید و +خیلی پررویی محمد!خیلی! دستمو بردم سمت ضبط و ی چیزی پلی کردم تا خونه. ساعت نزدیکای ۶ بود و هوا رو به غروب کردن.بالاخره از سپاه دل کندم و از محسن خداحافظی کردم از پله ها اومدم پایین رفتم تو پارکینگ،سمت ماشینم.تنها ماشینی بود که تو پارکینگ پارک بود.موتور محسن هم از دور چشمک میزد.در ماشینو با دزدگیر باز کردم و نشستم.استارت زدمو روندم سمت خونه امشب قرار بود بریم خونه داداش علی.دلم واسه فرشته کوچولوش یه ذره شده بود.با دیدن داروخانه یادم اومد قرصام یه مدتیه که تموم شده کنارش پارک کردم و قرصایی که میخواستمو یه پاکت ازش گرفتم‌.زنگ زدم به ریحانه که هم خودش حاضر شه هم بابا رو حاضر کنه.بعد چند دقیقه رسیدم دم خونه.چندتا بوق زدم که باعث شد بیان بیرون و بشینن تو ماشین.درو برای بابا باز کردم و کمک کردم که بشینه.ریحانه هم رفت پشت نشست.دوباره سر جام نشستم و.. ادامه دارد... نویسندگان: و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿 امروز سه‌شنبه است؛ روزی برای توسل... چه خوب که در چنین روزی، قبل از هر خواسته‌ای، سلاممان را به صاحب‌الزمان برسانیم؛ به امامی که امید دل‌های منتظر است: اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ، اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ، اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ. آقاجان... امروز که دست دلمان را به دامن اهل‌بیت گره می‌زنیم و دعای توسل می‌خوانیم، شما را هم واسطه‌ی دعاهایمان قرار می‌دهیم؛ برای آرامش دل‌ها، گشایش کارها و عاقبت‌به‌خیری همه‌مان. 🤲 يَا وَجِيهًا عِنْدَ اللَّهِ، اِشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ. و چه دعایی زیباتر از این برای پایان: اَللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَجَ، وَاجْعَلْنَا مِنْ أَنْصَارِهِ وَأَعْوَانِهِ. 🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتاب راه رشد: الگوی دینی تربیت کودک و نوجوان در گروه بزرگسال با ۱,۶۴۲ نسخه تهیه کتاب: https://ketabresan.net/w/JDYdq ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
. ✅ خانواده به سامان... امام صادق علیه السلام پسری دارد به نام اسماعیل. ایشان خیلی مورد تجلیل و احترام بود و در زمان حیات پدر مرحوم شد. روزی آمد و سؤال کرد: فلانی می‌خواهد برود یمن. پول و سرمایه‌ام را دست او بدهم؟ حضرت علیه السلام می‌گویند: شنیده‌ام که شارب الخمر است. اسماعیل می‌گوید: من ندیده‌ام. حضرت علیه السلام می‌گویند: مگر قرآن نگفته: ﴿يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾؛ مومنین این‌طور می‌گویند. باید به مؤمنین ایمان داشته باشی. مؤمن را نباید نادیده گرفت. [اسماعیل] می‌گوید: من چنین چیزی از او ندیده‌ام. حضرت علیه السلام اصراری نمی‌کنند و فقط توصیه می‌کنند که «نکن!» اما ایشان سرمایه‌اش را به او می‌دهد؛ یعنی این‌طور نبوده که خفقان و اختناق باشد که من امام هستم و تو باید پیرو حرف من باشی. طوری هم تربیت نکرده که از حرف ایشان نتیجه بگیرد که مثلاً اگر نکردم و نشنیدم، فلان تبعات را دارد؟ نه! او می‌رود و به ذهنش می‌آید که پول را بدهد و می‌دهد. بعد خبرش را می‌آورند که پول تلف شده و اسماعیل متأثر می‌شود. مدتی بعد برای سفر حج می‌روند. اسماعیل موقع طواف کعبه، بابایش پشت سرش بوده و او جلو می‌رفته و در حال طواف می‌گفته: خدایا! «صبراً و احتساباً، اللهم و اجرنی فی ذلک»؛ مالم تلف شد و مصیبت به من رسید. خدایا! اجرم بده. امام دستی به پشتش می‌زند و می‌گوید: آقاجان هیچ اجری برای تو نبود. چون از روی اصولش عمل نکردی. این یک خانوادۀ به‌سامان است. او را آزاد می‌گذارد و بعد هم که در یک وقت مناسب، ایشان می‌خواهد پیش خدا اجرش را حساب کند، می‌گوید این اشتباه است. او بچه را با تشخص تربیت می‌کند، به او روح می‌دهد، با مهربانی تربیت می‌کند. هم امر به معروف کرده، هم نهی از منکر کرده، هم تذکر داده، هم گذاشته تا خودش به قضیه برسد، هم فرصت تجربه داده. این‌ها آن سعۀ صدری است که در الگوهای تربیت اسلامی وجود دارد. 📚 راه رشد - جلد دوم ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خمیر بازی رو تو خونه میتونید درست کنید برای بچه ها😍 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا