🍃آوای رویش🍃
. این افراد صبح ها ناشتا آب جوشیده ولرم بنوشند!👌👇 ↫افرادی که کمردرد دارند ↫افرادی که زود عصبانی م
سلام صبحتون بخیر ✨
امروز منم پزشک شدم 😅
مناسبت دیروز رو به خودم هم تبریک میگم... 😂
خلاصه آب جوشیده ولرم ناشتا فراموش نشه، خصوصا اگه کمی خاکشیر هم داشته باشه...
خب حالا شما پزشکی خودتونو رو کنید...😅
✨
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 زن، شمعِ جمعِ افراد خانواده است؛ مایهی انس و سکینه و آرامش است؛ بنابراین حقیقتاً باید در زمینهی ارزش و کرامت زن در نظر اسلام، بازنویسی و بازگویی و بازبینی کرد.»
۱۳۸۴/۵/۵
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سوسیس بندری ؛ وقتی پیاز و ادویه دست به دست هم میدن!🔥🤤
مواد لازم :
◗ سیبزمینی ۲۰۰ گرم
◗ سوسیس ۱۰۰ گرم
◗ پیاز ۸۰ گرم
◗ رب ۲۵ گرم
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️بی تو جانا به چه کار آیدم این جانِ عزیز ..!؟🥺
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂آیا خانمایی که اکستنشن مو👩⚖ انجام میدن آیا اکستنشن مانعی برای غسل هست و غسلشون مشکل پیدا میکنه یا خیر⁉️
❇️آیات عظام رهبری و مکارم ❇️
در غسل، بنابر احتیاط واجب شستن موهای بلند و زیر آن لازم است، بنابراین خانمها باید بنابر احتیاط واجب علاوه بر رساندن آب به پوست سر، تمام موهای خود را نیز بشویند؛ پس اکستنشن کردن مو مانع غسل هست و غسل اشکال دارد.
❇️نظر آیت الله سیستانی ❇️
در غسل شستن موهای بلند لازم نیست، مهم این است که آب به پوست سر برسد؛ پس از نظر ایت الله سیستانی اکستنشن کردن مو مانع غسل نیست و غسل صحيح است.
🔮چون رهبری و آیت الله مکارم احتياط واجب دارن مقلدین رهبری و آیت الله مکارم میتونن در این مسأله به آیت الله سیستانی رجوع کنند و اگه اکستنشن مو انجام بدن غسلشون درسته✅
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_شصت_و_نهم محمد: تو رخت خوابم دراز کشیده بودم.ریحانه هم کنارم نشسته بود و حرف م
#رمان
#ناحله
#قسمت_هفتاد
امروز چهارمین روزی بود که بابا تو بخش مراقبت های ویژه بستری شده بود و همینجوری بیهوش گوشه ی تخت افتاده بود.هیچ کس دل تو دلش نبود.سخت ترین شرایط بود برای هممون.
کسی از بیمارستان تکون نمیخورد.زنداداش نرگس و روح الله هم چند باری اومده بودن بابا رو ببینن.به ساعتم نگاه کردم.دم دمای اذان صبح بود.
داشتم از پشت شیشه به بابا نگاه میکردم.ریحانه هم به موازات من رو صندلیای روبه رو نشسته و با تسبیح تودستاش ور میرفت.
نمیدونم چرا یهو بابا اینجوری شده بود.بابا حالش خیلی خوب بود دلیلی نداشت برای حال بدش..این دفعه علی به خاطر فرشته با خودش زنداداشو نیاورده بود.ریحانه هم این بار کسل تر از همیشه به روح الله زنگ نزده بود.چشم هام از بی خوابی دیگه تار میدید.خسته و کسل تر از همیشه دعا میکردم بابا زودتر بهوش بیاد.دکتراش گفته بودن پشت هم دوتا سکته داشته انگار بهش شوک وارد شده،ولی ما که میدونستیم هیچ اتفاقی نیفتاده.صدای اذان گوشیم بلند شد.با دستام چشم هام رو مالوندم و خواستم چشم از بابا بردارم و برم وضو بگیرم که دیدم دستگاه بالای سر بابا بوق میزنه
پرستارا جمع شدن دورش.یکیشون دویید بیرون.خواستم برم دنبالش که دیدم دستگاهی که ضربان ها رو نشون میده تبدیل شد به یه خط صاف.بدنم خشک شد.حس کردم فکم قفل شده و نمیتونم حرف بزنم.بدون اینکه به بقیه چیزی بگم خواستم برم تو که دوتا پرستار ممانعت کردن.چند نفر دیگه هم دوییدن تو اتاق.همشون دور بابا جمع شده بودن.با دیدن اینا ریحانه و علی هم از جاشون پاشدن و اومدن سمت من که یه پرستار پرده رو هم کشید.وای بابا بابا بابا
حس میکردم قلبم از همیشه ناآروم تره.داشتم خواب میدیدم یا واقعی بود؟بابای من چرا به این وضع افتاده؟ریحانه که دیگه فهمیده بود اوضاع از چه قراره شروع کرده بود به گریه کردن.علی هم با ترس به شیشه خیره بود.
بغض سراپای وجودمو گرفته بود.نشستم رو صندلیو آرنجمو گذاشتم رو پام و با دستام سرم رو میفشردم.اگه اتفاقی برای بابا بیافته من چیکار کنم؟من که تو دنیا هیچ کسی رو جز اون بعد خدا ندارم.دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم به اشکام اجازه باریدن دادم.منتظر بودم بیان هر لحظه بگن بابات زندس.نمیتونستم نبودش رو تحمل کنم
حتی یک ثانیه.از جام پاشدم و دوباره خیره شدم به شیشه.فقط سایه ها رو میشد از پشت پرده دید که با عجله حرکت میکنن.میخواستم داد بکشم.دیگه بریده بودم از دنیا! من بدون بابا میخواستم چیکار این زندگی رو؟
همه ی وجودم درد میکرد.فقط صدای ریحانه که بلند بلند گریه میکرد تو سرم اکو میشد.بدنم شده بود کوره ی آتیش.من چی کار میکردم بعد از بابا.بی اراده سرمو میکوبیدم به شیشه که یه نفر دستمو کشید.بابای من رفته بود؟کی باور میکرد؟چی دردناک تر از این بود؟چی میتونست حال بدمو توصیف کنه؟من نمیخواستم بدون بابا
نمیتونستم بدون بابا..
فاطمه :
دلم خیلی شور میزد.همش میترسیدم نظر دختره برگرده و ازدواج کنن! نمیدونم چه استرسی بود که دو روز وجودمو گرفته بود.ریحانه دیگه نه تلفن هام رو جواب میداد نه پیامک هام.میترسیدم اتفاقی براشون افتاده باشه.شماره ی کس دیگه ای رو هم نداشتم.به مامان که داشت سیب زمینی خورد میکرد نگاه کردم و با ترس گفتم
_مامان! ریحانه دوروزه تلفنم رو جواب نمیده!نکنه اتفاقی افتاده باشه؟
+خب به خونشون زنگبزن.
_ندارم تلفنشون رو.مامان دلمشور میزنه..!
+چرا دخترم؟
_اگه اتفاقی افتاده باشه چی؟
+عه زبونتو گاز بگیر.میخوای برو یه سر خونشون خبرش رو بگیر.
با این حرفش از جام پریدم و رفتم تو اتاق.دست دراز کردم و نزدیک ترین مانتومو که یه مانتوی مشکیِ بلند بود برداشتمو تنم کردم.شلوار کرم لوله تفنگیمو برداشتم و اونم پوشیدم.یه روسری تقریبا هم رنگ شلوارم برداشتم ودور سرم بستمو چادرمو گذاشتم رو سرم.چقدر این دوتا رنگ بهم میومدن و صورتمو خوشگل تر میکردن.
چیزی به صورتم نمالیدم.با عجله رفتم پایین و به مامان گفتم
_خودم برم یا منو میبری؟
+الان ک دستم بنده دارم ناهار درست میکنم.یه سر خودت برو خواستی برگردی میام دنبالت
خداحافظی کردمو رفتم پایین کفشمو پوشیدم و رفتم تا سر کوچه که آژانس بگیرم.سوار یه ماشین شدم و آدرس رو دادم بهش.اونم حرکت کرد سمت خونشون.
سر خیابونشون کرسیدیم یه بنر توجهم رو ب خودش جلب کرد دقت که کردمعکس بابای محمد بود.تند دنبال متنی ک روش نوشته بود گشتم و خوندم:
_زنده یاد جانباز شهید هادی دهقان فرد!!
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور