🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هفتاد_و_دوم اینو ک گفتم رفت از حیاط بیرون و گفت: +یک دقیقه صبر کن.الان میام.
#رمان
#ناحله
#قسمت_هفتاد_و_سوم
با صدای ریحانه پلک زدم.حس میکردم یه غریبه تو خونمونه.ولی نمیتونستم دقیق شم.فقط به صداها گوش میکردم .
گریه ی ریحانه دوباره منو یاد نبود بابا انداخت.دلم نمیخواست چشامو باز کنم و جای خالیش رو ببینم واسم عذاب بود نبودش!
به صداها گوش میکردم ک دیدم یه خانومی گف:
+ان شالله داداشت خوب میشه ریحانه جان.
خودتو اذیت نکن دخترم.زیاد گریه نکن الهی قربون چشات برم
چه مهربون بود!
آخرین بار مامان باهامون اینجوری حرف میزد!
ادامه داد:
+سرم داداشت هم دیگه اخراشه. یه پنبه الکلی گذاشتم اینجا،تموم که شد اروم از دستش جدا کن.
مراقب باش که دستش کبود نشه.
چشامو باز کردم و به دستم نگاه کردم.
بهم سرم زده بودن.حتما همین باعث شده بود که رو به راه تر شم.خجالت میکشیدم به بقیه نگاه کنم.چشم هامو دوباره بستم که همون خانوم دوباره گفت:
+بفرمایید. داداشتم که بیدار شد.
ولوم صداشو کمتر کرد و
+مراقب باش زیادی بیتابی نکنه. خیلی تنهاست!
البته ایشون خودشون یه مردِ بزرگن.
عه این چرا انقدرشبیه مامان حرف میزد.میخواستم چشم باز کنم ببینمش ولی خجالت میکشیدم.
ریحانه گفت:
+چشم خانوم.
چقدر دلم واسه مامان تنگ شده بود.خیلی وقت بود کسی اینجوری باهامون حرف نزده بود!
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم.
چشم هام رو باز کردم و سعی کردم از جام پاشم که یه دردی پیچید تو دستم
بی اراده گفتم:
_آییی!
صورتم جمع شده بود.
اون خانوم که دیگه پاشده بود دوباره نشست بالا سرم.
+من که گفتم مراقب باش.وای ببین چیکار کرد؟
به دستم نگاه کردم که ازش خون میومد.
ای وای این خانومه برام سرم زده بود؟به چهرش نگاه کردم و دستمو کشیدم عقب
از اون گوشه یه دستمال گرفتم و گذاشتم روش.
آستینمو کی باز کرد؟! ای بابا..
بیشتر که دقت کردم دوست ریحانه رو هم بالا سرم دیدم.سرم گیج میرفت، هنوز احساس ضعف میکردم.تازه متوجه حضورشون شده بودم.بیشتر خجالت میکشیدم.تکیه دادم به کمد که خانومه گفت:
+تسلیت میگم ان شاءالله غم آخرت باشه پسرم.
با تعجب به ریحانه نگاه میکردم که گفت:
+ایشون مامان فاطمه جونن
خواستم از جام پاشم که سرم گیج رفت.
ولی بالاخره پاشدم و ایستادم.
_خواهش میکنم
+خب ما دیگه رفع زحمت کنیم.
ریحانه خجول یه لبخند تلخ زد
بغلش کرد و با تمام وجود فشرد.
رو سرشو بوسید و گفت:
+دیگه نگم ها!! مراقب خودت و داداشت باش خیلی!
ریحانه دوباره گریش گرفت:
دست کشیدرو چشماش و
+الهی من قربونت برم خدا بهتون صبر بده. ان شاءالله که غم آخرتون باشه.
رو کرد به منو :
+خدانگهدار.
نتونستم جوابی بدم.سخت سرمو تکون دادم.
از اتاق بیرون رفت.دوباره نشستم سر جام.فاطمه هم ریحانه رو بوسید.سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم.تو همون حالت بودم که گفت:
_ان شاءالله غم آخرتون باشه.خدانگهدار.
منتظر جواب نموند و از اتاق رفت بیرون.از صورت قرمزش مشخص بود که گریه کرده.
بی خیالش شدم نشستم و پیراهنم رو در اوردم.ریحانه بعد از چند دقیقه برگشت داخل.
به هر زحمتی که شده بود گفتم:
_اجی ! اون یکی پیرهن مشکی منو میدی؟
بدون اینکه چیزی بگه در کمد و باز کرد و پیرهن و داد دستم.یه بسم الله گفتمو از جام پاشدم.پیرهنمو که خیس خالی بود عوض کردم و بعدش با ریحانه راهی مسجد شدیم.
چقدر دلم تنگ بود برای بابا.خودش راحت شده بود ازین دنیا.ما رو ول کرده بود و رفت..هعی..
چقدر تباه بود زندگی بعد از مامان و بابا! کاش منم میرفتمپیششون.
دیگه بریدم ،خسته شدم از این همه درد و سختی.
کاش منم میبردن پیش خودشون!
کل راه با بابا تو دلم حرف میزدم و بهونه میگرفتم دیگه اشکام راه خودشونو پیدا کرده بودن.نمیخواستم ریحانه متوجه شه صورتم رو خشک کردم و ادامه ی راه رو پیاده رفتیم.
فاطمه:
نگاه کردن به چشم هاش ازارم میداد.نمیتونستم ببینم داره نابود میشه.برخلاف انتظارم مامان خیلی باهاشون خوب رفتار کرد.احساس خوبی داشتم.کاش محمد زودتر خوب میشد.کاش دوباره میخندید!
نمیدونم چی تو وجودش داشت که منو دیوونه کرده بود! من واقعا دیوونه شده بودم.
علاقه به کسی که کاملا متفاوته با من.
از لحاظ عقیده فکر پوشش خانواده...
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
سلام امام زمانم✋🌸
چه دلنشین است صبح را با نام شما آغاز کردن و با سلام بر شما جان گرفتن و با یاد شما پرواز کردن ...
چه روح انگیز است با آفتاب محبت شما روییدن و با عطر آشنای حضورتان دل به دریا زدن و در سایه سار لبخند زیبایتان امید یافتن ...
🌷اللهم عجل لولیک الفرج 🌷
#منتظران_ظهور
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🔻وَمَا تَوْفِيقِيٓ إِلَّا بِٱللَّهِۚ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ
🔺توفيق و موفقیت من فقط به [يارى] خداست؛ بر او توكل كردم و به سوى او باز مى گردم
📚سوره هود، آیه ۸۸
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماه فرو ماند از جمال محمد....✨
سلام صبحتون بخیر ✨
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
35.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت پیغمبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله ) در واقع شروع یک دورهٔی جدید در زندگی بشر است.
🔺گزیده بیانات رهبر انقلاب در دیدار میهمانان کنفرانس وحدت اسلامى و جمعی از مسئولان نظام
۱۴۰۰/۰۸/۰۲
#رهبر_شهید
پنج رو مانده تا #ولادت
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🔺 چای را با کدام می خورید؟
🔸 برخلاف باور عموم حبه قند را با دیگر
مکمل ها مقایسه کنید.
🔹 ۲ عدد بیسکویت ۱۴۰ کالری
🔹 ۲ عـــــدد قـــنــد ۲۰ کـــالـــری
🔹 ۲۰۰ گرم شکلات ۱۰۰ کالری
🔹 ۱۰ عـــدد تـــوت ۲۰ کالـــری
🔹 ۱۵ عدد کشمش ۲۰ کالری
🔹 ۱ عـــدد خـــرمــا ۲۰ کالـــری
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」