eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
298 دنبال‌کننده
850 عکس
905 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هفتاد_و_سوم با صدای ریحانه پلک زدم.حس میکردم یه غریبه تو خونمونه.ولی نمیتونست
نمیدونم چرا..واقعا نمیدونم چرا اینجوری شیفتش شده بودم!چند روز گذشته بود.دیگه نشد تو مراسم های بابای ریحانه شرکت کنم.از وقتی هم که کنکورم رو دادم خانواده ی آقا رضا هر روز زنگ میزدن و کلی سوال پیچم میکردن.مصطفی هم ۱۲ بار از صبح تا الان زنگ زده بود.از شدت بیکاری و دلتنگی فقط میتونستم به خواب پناه ببرم.کلافه ب گوشی روی میز خیره بودم و آرزو میکردم دیگه اسم مصطفی رو رو‌ی صفحه نبینم وقتی چند دقیقه گذشت و خبری نشد خوشحال کف اتاق لم دادمو سعی کردم چهره خندون محمد رو تو ذهنم ترسیم کنم. چشام رو بسته بودم و تمام‌حواسم به حالت چشماش بود ک در اتاق با شدت باز شد و مامان تلفن به دست با اخم بهم‌نزدیک شد تلفن و چسبوند به پاش و با همون اخم که حالا غلظتش بیشتر شده بود گفت : +مصطفی است چرا جوابشو نمیدی؟؟ با نگاهی که پر از درد شده بودتلفن رو ازش گرفتم چند ثانیه بعد اروم گفتم _سلام +سلام فاطمه خانم.چطوری؟ خوشحال شدم از اینکه لحن صمیمی قدیم رو نداشت فکر ‌کنم‌دلخور شده بود _خوبم شما خوبید؟ +صدای شمارو بشنومو خوب نشم؟ پووفف خیال کرده بودم حرف زدنش درست شده! سکوتم باعث شد خودش ادامه بده: +میخوام حرف بزنم باهات.از بابات اجازه گرفتم شام بریم بیرون. با کف دستم زدم رو پیشونیم.سعی کردم بهانه بتراشم با یه خورده من و من گفتم: _باشه واسه یه وقت دیگه حالم خوب نیست زیاد. +حس نمیکنی زیادی انتظار کشیدم؟! راست میگفت باید جوابش و میدادم و همچی رو تموم میکردم ولی مشکل این بود که چجوری میگفتم اصلا چی میگفتم؟ بگم یکی دیگه رو میخوام؟ته نامردی نیست؟ هست! ولی اگه بهش نگمو سر خونه زندگی ک رفتیم تمام حواسم جای دیگه میبود بیشتر در حقش نامردی کرده بودم. قبول کردم باهاش برم بیرون تمام فکرم پیش محمد بود الان خوبه؟کجاست؟چیکارمیکرد؟تونسته با نبود پدرش کنار بیاد؟تنهاست یا ریحانه پیششه؟ به مامانم گفتم و مامان با ذوق گفت: +فاطمه مراقب باش رفتار زشتی از خودت نشون ندی اگه چیزیم بهت داد، ندید بدید بازی در نیار.سنگین و متین باش،بی ادبی هم نکن.پوکر نگاش کردم و ترجیح دادم نگم که چه جوابی میخوام بهش بدم. رفتم تو اتاقم و رو تختم نشستم پاهامو تو بغلم جمع کردمو به ساعت خیره موندم.داشتم تمرین میکردم با چه جمله ای بهش بگم چجوری بعدش میتونم به چشماش نگاه کنم؟فرصت داشتم هنوز. رفتم مفاتیح و باز کردم و روبه قبله نشستم نذر کرده بودم هر روز زیارت عاشورا بخونم این اواخر ناخودآگاه وقت خوندنش گریم میگرفت نماز مغربم رو که خوندم شونه گرفتم و موهامو شونه زدم وبا گیره پشت سرم جمعشون کردم مانتو سرمه ایم رو که بلندیش تا بالای زانوم بود و پوشیدم شال بلند مشکیم رو هم سرم کردم‌ شلوار لیم رو هم پوشیدم نگاهم به چادرم قفل بود مردد بودم بعد چند ثانیه با فکر به محمد تردیدم از بین رفت و چادرم و سرم کردم جیب مانتوم بزرگ بود گوشیمو تو جیبم گذاشتم کمتر از همیشه عطر زدم برق اتاقم و خاموش کردم و رفتم بیرون. در جواب لبخند گرم مادرم یه لبخند ساختگی تحویلش دادم حدس میزدم بعد این ملاقات با مصطفی شاید برای مدتی طولانی این لبخند گرمو رو صورتشون نبینم.یه لیوان آب ریختم ویه نفس خوردم استرس زیاد مانع آرامشم بود دلم برای خودمو مصطفی کباب بود اون دلش با من بود من دلم با محمد شایدم محمد دلش با یکی دیگه کاش زمونه باماها انقدر بد تا نمیکرد ولی این قانون طبیعت بود! یه لبخند با چاشنی پوزخند رو لبام نشست کاش میتونستم کاری کنم واسه مصطفی کاش میتونستم مثل محمد دوستش داشته باشم کاش منی وجود نداشت که اینهمه بدبختی درست میکرد با صدای بوق ماشین مصطفی با مامان خداحافظی کردم کفش مشکی تختم رو پوشیدمو رفتم بیرون مصطفی از ماشین پیاده شد پیراهن چهار خونه با زمینه ی زرد که چهارخونه هاش به رنگ سبز چریکی بود پوشیده بود یه تیشرت مشکی هم زیر پیراهنش داشت وچون پیراهنش باز بود مشخص بود شلوار کتان مشکی هم پاش بود ترکیب رنگ لباساش قشنگ بود در ماشین روباز کردتابشینم نزدیکش که شدم بدون نگاه کردن بهش سلام کردم مثل خودم بهم جواب داد نشستم توماشین ماشین دور زد و نشست بدون اینکه چیزی بگه پاش رو گذاشت روگازوشیشه هارو آورد پایین برگشتم سمتش زل زدم به چهرش تا ببینم تو چه حالتیه یه نیمچه لبخندی رولباش نشسته بود بادستگاه ور میرفت و تراک رویکی یکی عوض میکرد یه آهنگ شادگذاشت وسرعتش رو زیادکرد سرم رو ازپنجره بردم بیرون از برخوردبادباصورتم حس خوبی بهم دست میداد یه لبخند زدم وسعی کردم فعلافراموش کنم پیش کی نشستم و قراره چی بهش بگم با توقف ماشین چشم هام رو باز کردم وبرگشتم سمتش با لبخندی که قبلنا تو اوج ناراحتی باعث خندم میشد نگام میکرد الانا این لبخندش باعث میشد اشک تو چشام پر شه.. ادامه دارد... نویسندگان: و
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هفتادو_چهارم نمیدونم چرا..واقعا نمیدونم چرا اینجوری شیفتش شده بودم!چند روز گذشت
یه محوطه سرسبز بود ک کلی آلاچیق با چراغای رنگی داشت خیلی رمانتیک بود دنبالش رفتیمو تو یکی از آلاچیقا که از همه دور تر و واطرافشم خلوت بود نشستیم تا نشستیم بدون اتلاف وقت شروع کرد به گفتن خاطرات بچگیمون از بلاهایی ک سرش آوردم میگفت +فاطمه یادته بچه که بودیم قرصا رو خالی میکردم و قایمشون میکردم و الکی میگفتم خوردمشون،بعد خودم و به مردن میزدم توهم باور میکردی و زار زار گریه میکردی؟الهی بمیرم چقدر اذیتت کردم. وایی یادته وقتی که میخواستیم از خیابون رد شیم میگفتم اگه زیگزاگی رد شی ماشینا نمیزنن بهت؟توهم جدی میگرفتی؟ اینارو میگفت و میخندید ادامه داد: یادته داشتم از کنار جوب رد میشدم گریه میکردی و میگفتی میفتی تو جوب میمیری آخه کی افتاد تو جوب مرد من دومیش باشم؟ انقدر گفت و گفت که دیگه نتونستم خنثی نگاش کنم و باهم زدیم زیر خنده +فاطمه،میشه الانم همونقدر دوستم داشته باشی؟ جوابی ندادم با سفارش مصطفی برامون دوتا قهوه آوردن +تا قبل کنکورت هر زمان که چیزی گفتیم گفتی فعلا نمیشه و باید کنکور بدم وقتی کنکور دادی حالت بد شد گفتیم شاید واسه همین جواب زنگامو نمیدی الان که میبینم خداروشکر سالمو سرحالی میخوام بدونم چیشده که انقدر میپیچونیم؟! تا الان اعتراضی نکردم یا اگه کردم به شوخی بود ولی الان میخوام برام دلیل بیاریو بهم جواب بدی،چون دیگه خسته شدم چرا جوابمو نمیدی؟چی شده که به من نمیگی؟ خودمو واسه این لحظه آماده کرده بودم ولی نمیدونم چرا انقدر هل شده بودم گلوم خشک شده بود نمیدونستم جمله هامو چجوری بسازم واسه اینکه از استرسم کم شه دستاو توهم گره کردمو به چشماش نگاه کردم صدام میلرزید: ببین مصطفی نمیدونم چجوری بگم توخیلی خوبی.من خیلی دلم میخواست همچی یه جور دیگه ای بود تا مجبور نمیشدم امشب اینارو بهت بگم،من دوستت دارم مثه همیشه،ولی برداشت تو اشتباهه علاقه من به تو مثه علاقه یه خواهر به برادر بزرگ ترشه! +به کسی علاقه داری؟ چیزی نگفتموفقط بهش نگاه کردم نگاهش اونقدر نافذ بود که نتونستم تاب بیارم و سرم و پایین انداختم نمیتونستم بگم میخواستم بگما ولی زبونم قفل میشد خواستم بحثو عوض کنم _ببین مصطفی ربطی ندا... حرفم و قطع کرد و دوباره پرسید: کسیو دوست داری؟ ابروهام گره خورد و سرم وپایین انداختم همین زمان خدمتکار غذاهایی که مصطفی سفارش داده بود و آورد تا آب و گذاشت لیوانو برداشتمو پرش کردم ویه قلپو به هزار زحمت قورت دادم یه پوزخند زد و گفت: دلم نمیخواست به تو بدبین باشم،ولی از اونجایی که تو این اواخر باپسری جز برادر دوستت ارتباط نداشتی..از تعجب چشام ۴تا شد نگاهم افتاد به گردنش! رگ گردنش متورم شده بود و صورتش سرخ بود از ترس زبونم بند اومد ترسیدم یه کلمه نا بجا بگم و محمد و واسه همیشه از دست بدم ترسمو که دید پوزخندش پر رنگ تر شد +چرا چیزی نمیگی؟چرا نمیگی دارم اشتباه میکنم؟ برام عجیب بود،بدون اینکه چیزی بگم مصطفی همچیو فهمیده بود! جوری دستشو مشت کرده بود که گفتم الان ناخناش دستشو پاره میکنه.تو همون حالت بود وفقط چمشاش سرخ تر میشد با دیدن این حالش به خودم لعنت فرستادم نگام به اولین قطره اشکی بود که از چشمش چکیدخیلی همچی خراب شده بود نمیدونستم باید چیکار کنم با صدای لرزون گفتم: مصطفی جان خوشبختی تو آرزوی منه،تو با من خوشبخت نمیشی. +خفه شوو من نخوام تو برام دلسوزی کنی کیو باید ببینم؟ واقعا خفه شدم +هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بتونی تا این حد پست شی فاطمهه من دوستت داشتم اینهمه سال دوستت داشتم خودت که بهتر میدونسی؟مگه چ بدی کردم در حقت؟چرا زود تر نگفتی بهم؟چرا گذاشی الان که کلی برنامه چیدم..فاطمه اون شبم بخاطر این پسره رفتی هیاتت؟کاش پاهام میشکست و همراهت نمیومدم! چرا من الاغ نفهمیدم؟فاطمهه کی وقت کردی اینطوری شی؟ تو موهاش دست کشید دیگه نتونستم بغضمو حفظ کنم صدای هق هقم سکوت نفس گیر بینمونو شکست هی تو دلم میگفتم کاش همچی جور دیگه ای بود صداش آروم شد و گفت:اون گفت چادر سرت کنی؟ آخی چقدر خاطرش عزیزه برات..کاش حداقل به در و دیوار زدن منو هم میدیدی!کاش میدیدی چقدر حالم بد بود وقتایی که نبودی!کاش حداقل یه بارحالمو میپرسیدیو برات میگفتم از چیزایی که هیچ وقت نگفتمو توهم نخواستی بشنوی..من چی از اون پسره کم داشتم؟فاطمه بد کردی..حس میکنم یه چیزی گذاشتن تو گلوم تا نتونم خوب حرف بزنم نتونم داد بزنم نتونم بگم چقدر حالم بده نتونم بگم چطور شکستیم!گریه میکنی؟گریه چرا؟دلت سوخته برام؟چرا الان ؟چرا این همه مدت دل از جنس سنگت به حال من نسوخت؟خوشت میومد شاید،خوشت میومد وقتی میدیدی دارم برات میمیرم!خوشت میومد هی خوردم کنی.. ادامه دارد... نویسندگان: و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿🌺سلام مولای من، مهدی جان🌺🌿 🍂دلم برای تو تنگ است ای سرا پا خوب دلم برای تو تنگ است مثل تنگ غروب... 🍂چه لحظه‌های غریبی که بی تو می‌گذرند چه روزگار عجیبیست بی‌تو ای‌ محبوب... 🌸🌺🌼🌺 🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱 💚 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💚💫 ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥 تا اینجا هستیم دستمان باز است.. شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
موضوع: دعای مستجاب امام باقر (علیه‌ السلام): 💠 پنج دعا است که از درگاه پروردگار تبارک و تعالى محجوب نگردد (و پردهٔ حائلى نیست که جلویش را بگیرد): ۱- دعاى امام عادل ۲- دعاى ستمدیده که خداى عزّوجلّ فرماید: بطور مُسَلّم انتقام تو را (از ستمکارت) بگیرم گرچه پس از زمانى باشد. ۳- دعاى فرزند صالح براى پدر و مادر ۴- دعاى پدر صالح براى فرزندش ۵- دعاى مؤمن براى برادرش در پشت سر او که خدا فرماید: براى تو باد مانند آن. 📚 اصول‌کافی - فصل دعا و نیایش ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
موضوع: دعای مستجاب امام باقر (علیه‌ السلام): 💠 پنج دعا است که از درگاه پروردگار تبارک و تعالى محج
🔖 برنامه عملیاتی حدیث _ از ستم به مظلوم (والدین. امام جامعه. همسر. فرزند. همسایه. شاگرد. مشتری. مریض. معلم) بپرهیزیم که به آه او گرفتار نشویم. _ همواره برای والدینمان دعا کنیم؛ به ویژه بعد از نمازها. _ گاه فرزندانمان را جمع کنیم و بخواهیم دعا کنند و آمین بگوییم‌؛ چنانکه در سیره اهل بیت علیهم السلام بوده است. _ از والدین بخواهیم برایمان دعا کنند. اگر از دنیا رفته‌اند برایشان خیرات بفرستیم و بر آرامگاهشان‌ حاضر شویم و از روح بلندشان مدد طلبیم که دعایشان به اجابت نزدیک است. _ برای برادران و خواهران ایمانی خود دعا کنیم. _ شیوه دعا برای دیگران را از دعای "عالیه‌ المضامین" که در مفاتیح الجنان موجود است بیاموزیم‌. یک بار هم که شده این دعا را با ترجمه بخوانیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
doa_aliyeh_mazamin.mp3
زمان: حجم: 8.5M
التماس دعا ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
خصوصیات بشری خانم خامنه ای از منظر همسرشون: حدود الهی را رعایت می کرد. اهل حلال و حرام بود. هرگز دروغ نمی گفت. اهل غیبت نبود. بدگویی نمی کرد. اگر درددلی می کرد اسم شخص رو نمی گفت. در موازین شرعی حساسیت داشت. به اسراف حساس بود. ما دور ریز نداشتیم از غذا و خوراکی. اهل عوض کردن تند تند وسایل نبود. چند مدل غذا برای مهمان درست نمی کرد. میوه های نوبرانه ی گران نمی خرید. صبر می کرد وقتی همه توانستند بخرند می خریدیم. حق الناس رو مهم می دانست. تو ورقه صحیح کردن دوبار صحیح می کرد حق الناس به گردنش نباشه از میوه درخت های داخل بیت که می آوردند نمی خورد تا وزن کنیم و پولش رو حساب کنیم. اهل نماز شب و نمازهای مستحبی بود. به دوستش گفته بود اگه می خوای خدا بهت نگاه کنه نماز شب بخوان. خیلی در طول سال روزه مستحبی می گرفت. فضای خانه را فضای مذهبی می کرد. اعمال مناسبت ها رو بلد بود. از چند روز قبل از مناسبت ها تو خونه تذکر می داد که فلان عمل رو داره. در شهادت ها و ولادت ها زیارت اون معصوم رو می خوند. فضای خانه را هم تغییر می داد. در محرم و صفر پرچم و سیاهی و کتیبه می زد به خونه. به تربیت دینی فرزندانش بسیار حساس بود و توجه داشت. ماه رجب و شعبان و رمضان عبادتش مضاعف می شد. موقع تمام شدن ماه رمضان از رفتنش ناراحت می شد. نسبت به قرآن انس خیلی زیادی داشت. به طوری که آقا به فرزندان ما می گفتند مثل مادرتون قران بخونید. در ماه رمضان سه دور قران رو ختم می کرد. روز شهادتش نزدیک ختم اولش بود. کمتر آیه ای بود که ادامه شو نتونه بده. بعضی سوره ها رو حفظ بود. وقتی بحث قرانی در خونه ما شکل می گرفت مخاطب آقا بشری خانم می شد. وقت دعا و قران با حضور قلب بود. معانی قران رو متوجه می شد‌. کتابهایی که بهشون هدیه می دادند بیشتر کتابهای تفسیر بود. دوستاش علاقه به قرآنش رو می دونستند. به صلوات خیلی علاقمند بود. به یکی از دوستاش گفته بود من اگه نبودم روزی یه تسبیح از طرف من صلوات بفرست. اهمیت و اولویتش خانواده بود. بسیار باهوش و بااستعداد بود. بهترین موقعیت رو می تونست داشته باشه ولی اکتفا کرده بود به یک تدریس مختصر در مدرسه که با وجود بچه ها کمتر شد و به خاطر زهرا قطع شده بود. یکی از بهترین رتبه های کنکور سراسری رو آورده بود ولی به خاطر زندگی ما که توی قم بود انتخاب اولش رو نزد و دانشگاه قم رو اولویت داد. و هیچ وقت هم غرش رو نزد. هیچ وقت از نظر مالی روی درآمد بنده حساسیتی نداشت. سازگار و اهل مدارا بود. عقلانیت زیادی داشت و زوج های جوان رو به زندگی کردن و ساختن دعوت می کرد. در خانه اهل کار و زحمت بود. ۱۱ سال آخر در منزل آقا زندگی می کردیم. از خودگذشتگی ش خیلی زیاد بود. در ۱۱ سال اخیر به خاطر آقا همه چیز رو کنار گذاشت. به ادبیات مسلط بود. تدریس رو فوق العاده دوست داشت ولی به معنای واقعی کلمه خودش رو وقف پدر و مادرش کرد. آقا همیشه تحسینش می کرد و دلسوزی شو می کرد و می گفت چقدر تو زحمت می کشی. می گفت نه من کاری نمی کنم. بی ادعا بود. امکان نداشت جایی خودشو معرفی کنه. در حرم امام رضا خادم کفشداری بود. با اخلاص بود. نداشتن موبایل رو آسون پذیرفت. اینکه دیگه نمی تونست دیدار های دوستانه شو داشته باشه ناراحتش نکرد. آقا رو تنها نمی گذاشت. رسیدگی مادرانه داشت نسبت به اقا. به معنای واقعی کلمه ام ابیها بود. جز به خاطر ضرورت از خانه خارج نمی شد مگر اینکه هماهنگ می کرد خواهرشون بیاد پیش آقا که اقا تنها نباشه. این سبک زندگی پاداشی جز شهادت نداشت حتی زهرا هم پاداش خدمات خالصانه و بی توقعش بود. از طرف اقا هم یک علاقه ی فوق العاده ای نسبت به بشری خانم وجود داشت. سر سفره تا بشری نمی اومد غذا رو شروع نمی کرد. دوست داشت بشری غذا رو براش بکشه. البته واقعا همه ی فرزندان اقا خوب بودند. آقا به دعای ۲۵ صحیفه سجادیه برای خوب شدن فرزندانشون التزام داشتند. خدا هم دعاشون رو مستجاب کرده بود. ... ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا