فضیلت صلوات از شب جمعه تا غروب روز جمعه
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
شهید مهدی زین الدین:
هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کنید
آنها شما را نزد اباعبدالله (ع) یاد می کنند
شهدا بخصوص آقای شهید را یاد کنیم با ذکر صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌹
#امام_شهید
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ببینید | مردی که ۴۴ سال «بیهیاهو» به رهبر شهید خدمت کرد
💭 آقا گفت معلوم نیست کی زودتر بره. ایشون زودتر رفت؛ من رو گذاشت و رفت..
#امام_شهید
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
280.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸حضرت علی (ع):
سرمایه ای از عقل سودمندتر نیست،
و تنهایی ترسناكتر از خودبینی،
و عقلی چون دوراندیشی،
و بزرگواری چون توفیق الهی،
و تجارتی چون عمل صالح،
و سودی چون پاداش الهی،
و پارسایی چون فروتنی،
و شرافتی چون دانش،
و عزتی چون بردباری،
و پشتیبانی چون مشورت كردن نیست
📚حکمت 113 📚
@anche_bayad_bedanid
🚀 کسبوکار خود را با قدرت هوش مصنوعی متحول کنید!
🎨 طراحی پوستر حرفهای
🖌 طراحی لوگوی اختصاصی
🎬 ساخت فیلم و انیمیشن
📄 نگارش مقاله و پایاننامه
📊 طراحی پاورپوینتهای جذاب و حرفهای
همه خدمات با سرعت بالا، کیفیت عالی و هزینه مناسب انجام میشود. اگر به دنبال محتوای خلاقانه و حرفهای هستید، همین حالا سفارش خود را ثبت کنید.
📩 برای ثبت سفارش و دریافت مشاوره: @MindoraGroup
🙇♂و اما شب جمعه و یاد اموات است؛ بریم یه سوال در مورد قبر و کفن بپرسیم😰 آیا کسی که قبر خریده باید خمسشو بده یا خیر؛ اگه باید خمس بدیم آیا به قیمت روز خرید باید خمسشو حساب کنیم یا به قیمت روز⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
اگر سال خمسی بر آن بگذرد؛ بله خمسش واجبه و باید به قیمت روز خمسشو حساب کنه.
..................................................
🙇♂ آیا کفنی که می خریم خمسشو باید بدیم یا خیر⁉️
❇️نظر رهبری شهید ❇️
اگر با پول خمس داده شده کفن را خریدیم ديگه خمس نداره؛ اما اگه تا سال خمسی این کفن بماند یا چند سال بماند و قیمتش افزایش پیدا کنه در مورد افزایش قیمت باید بنابر احتیاط واجب خمس مقدار اضافه را بدهیم.
اما اگه با پول خمس داده نشده کفن را خریدیم، خمس داره.
❇️ آیات عظام مکارم و سیستانی ❇️
کسی که از قبل برای خودش کفن تهیّه کرده، اگه سال خمسی بر آن بگذرد، خمس داره. خمسشو به قیمت روز باید حساب کنیم.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هفتاد_و_پنجم یه محوطه سرسبز بود ک کلی آلاچیق با چراغای رنگی داشت خیلی رمانتیک
#رمان
#ناحله
#قسمت_هفتاد_و_ششم
حس کردم رو خودش کنترلی نداره
داشت از عصبانیت آتیش میگرفت لیوان آب و از دستم گرفت و رو سرش خالی کردصدامون توجه ادمای اطرافمونو جلب کرده بود مصطفی ای که یه روز یه حامی قوی بود الان مثه یه بچه دوساله ضعیف و بی دفاع شده بود سرش و با دستاش گرفت چیزی از غرورش نمونده بود
اولین بار بود صدای هق هق یه مرد و میشنیدم قلبم هزار تیکه شده بود دلم میخواست میتونستم برم کنار داداشم بشینم روموهای خیسش دست بکشم و بگم که همچی درست میشه! برای هزارمین بار تو دلم گفتم کاش منی وجود نداشت! اونقدر گریه کردیم که اشکامون خشک شد.دیگه جون داد و فریاد براش نمونده بود
سکوت کرده بود یه سکوتی که تلخ تر از زهرمار بودکاش میزد تو گوشم و ساکت نمیشد! سکوتش از هرچیزی برام دردناک تر بود حق با مصطفی بود باید جلوی دلم و میگرفتم نباید اینجوری میشد هرچی بود من باعثش بودم وبایدبخاطرش تاوان میدادم مصطفی برای زجر کش کردنم راه خوبی و انتخاب کرده بود
شاید میخواست بیشتر آتیشم بزنه و دلش و آروم کنه! لبخند تلخی زد و جعبه ای و از جیبش در آوردآه پر دردی کشید و گفت: خیال میکردم بهم میگی شرایط روحی خوبی نداشتی! فشار درسا روت بود،یا هزار چیز دیگه و بهونه میکردی ومیگفتی از این به بعد همون فاطمه سابق میشی!
پدرم در اومد تا چیزی و برات پیدا کنم که قبلنا گفته بودی ازش خوشت میاد در جعبه و باز کرد
دلم میخواست همون لحظه بمیرم! یه حلقه ظریف و نگین کاری تو جعبه میدرخشید! حس کردم واسه نفس کشیدن هوا کم آوردم
هرچی سعی کردم هوای اطرافم و جمع کنم و به ریه هام بکشم نمیشد
فقط یه صدای بدی و تولید میکرد احساس شرمندگی میکردم سرم و پایین گرفتم.نگام افتاد به غذای دست نخوردمون.مصطفی بلند شد و رفت تا پول غذارو حساب کنه چند دقیقه بعد با چندتا ظرف یه بار مصرف برگشت غذاها رو ریخت تو ظرف و گذاشتش تو نایلون و منتظر به من نگاه کرداومدم پایین و دنبالش رفتم
نشستیم تو ماشین نایلون و گذاشت رو پام و گفت:
رفتی خونه تا تهشو بخور حالت خوب نیست دوباره اشکای داغم چشمامو سوزوندن با اینکه حال خودش داغون بود بازم حواسش به من بود
دیگه چیزی نگفت و نگفتم دلم اتاقم و میخواست
میخواستم پناه ببرم به تخت خوابم
وقتی رسیدیم دم خونه بدون نگاه کردن بهم گفت خداحافظ
یخورده نشستم در ماشین و باز کردم و آروم گفتم : ببخش منو میدونم توقع بیجاییه ولی...
چیزی برای ادامه جمله ام پیدا نکردم و با یه خداحافظ از ماشین دور شدم از صدای ساییده شدن لاستیک ماشین با آسفالت کوچه فهمیدم مصطفی رفت سرمو انداختم پایین و در و باز کردم آرزو میکردم کسی و نبینم خداروشکر کسیو ندیدم مستقیم رفتم تو اتاق و در و بستم
سریع لباسامو عوض کردم نشستم کنج اتاقم عذاب وجدان مثه موریانه افتاده بود به جون تک تک سلولام. بخاطر خودم یه دلی و شکسته بودم. اونجوری که باید نمی تونستم درکش کنم ولی میدونستم باهاش چیکار کردم
یاد پست محمد افتادم انقدر متنش و خونده بودمکه حفظ شدم
گفته بود
شکستن دل به شکستن استخوان دنده می ماند
از بیرون همه چیز روبه راه است اما هر نفسی که میکشی دردی ست که میکشی
همش با خودم میگفتم کاش از من بدش بیاد
مامانم چند بار در زد وقتی چیزی نگفتم خیال کرد خوابم و رفت
هرکاری کردم خوابم نبرد
ادامه دارد..
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور