eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
298 دنبال‌کننده
849 عکس
898 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
💢تلاوت بی‌نظیر و ماندگار 🎙استاد #ممدوح_ابراهیم_عامر 📖#سورة_النمل آیه ۲۱-۱۹ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحً
✨✨✨✨ سوره نمل یکی از سوره های زیبای قرآن کریم هست، خداوند سبحان در این سوره به ماجرای حضرت سلیمان علیه السلام اشاره میکند، زیرا؛ به ما یاد بدهد انسان هرچه بزرگ‌تر می‌شود، نباید از خدا دورتر شود؛ بلکه باید بیشتر بنده خدا شود. حضرت سلیمان(ع) به ما یاد می‌دهد که قدرت، علم، موقعیت و امکانات، وقتی ارزشمندند که انسان را به شکر، عدالت، مسئولیت و بندگی خدا برسانند... انتخاب بسیار قشنگی هست برای تلاوت قرآن در روز جمعه 🌹
🍃آوای رویش🍃
✨✨✨✨ سوره نمل یکی از سوره های زیبای قرآن کریم هست، خداوند سبحان در این سوره به ماجرای حضرت سلیمان ع
راستی سوره نمل، سوره ای هست که « بسم الله الرحمن الرحیم » دو مرتبه تکرار شده، می‌دونید چرا؟😊 ✨✨✨✨
🍃آوای رویش🍃
راستی سوره نمل، سوره ای هست که « بسم الله الرحمن الرحیم » دو مرتبه تکرار شده، می‌دونید چرا؟😊 ✨✨✨
🌱 بیایید این بار با هم بریم سراغ سوره نمل! راستش وقتی اسم سوره نمل میاد، احتمالاً اولین چیزی که یادمون میفته همون داستان مورچه و حضرت سلیمانه! 🐜 ولی من وقتی بیشتر با این سوره آشنا شدم، دیدم ماجرا خیلی بیشتر از یک داستان درباره‌ی مورچه‌ست... توی این سوره با حضرت سلیمان(ع) همراه می‌شیم؛ پیامبری که خدا بهش علم، قدرت، حکومت و امکانات خیلی زیادی داده بود؛ اما جالبه که وقتی حرف یک مورچه رو می‌شنوه، به جای اینکه به قدرتش ببالـه، رو به خدا می‌کنه و میگه: «خدایا کمکم کن شکرگزار نعمت‌هات باشم...» بعد می‌رسیم به داستان هدهد؛ همون هدهدی که غیبت کرده! 😄 ولی وقتی برمی‌گرده، یه خبری آورده که ماجرا رو کاملاً عوض می‌کنه. اینجا حضرت سلیمان(ع) یه چیز خیلی قشنگ بهمون یاد میده؛ اینکه قبل از قضاوت، دلیل بخوایم و هر خبری رو بدون بررسی قبول نکنیم. بعد با ملکه سبأ آشنا می‌شیم؛ یه زن قدرتمند که با یک خبر و چند اتفاق، کم‌کم به یک انتخاب بزرگ می‌رسه. و چیزی که برای من خیلی جالبه اینه که حضرت سلیمان(ع) با اون همه قدرت، هر جا نعمتی می‌بینه، سریع خودش رو نمی‌بینه؛ خدا رو می‌بینه. میگه: «هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي» این از فضل پروردگار منه. حالا به نظرم سوره نمل فقط داستان حضرت سلیمان نیست... درباره‌ی قدرت، غرور، شکر، انتخاب، تحقیق، مدیریت، ایمان و رابطه‌ی ما با خدا حرف داره. برای همین گفتم شاید بد نباشه این بار سوره نمل رو فقط برای اینکه یه سوره دیگه خونده باشیم نخونیم؛ آروم‌آروم بخونیمش و ببینیم خدا توی هر کدوم از این داستان‌ها چه حرفی برای خودِ ما گذاشته. 🌿 شاید وقتی رسیدیم به آخر سوره، نگاهمون به بعضی چیزها دیگه مثل قبل نباشه... 📖✨ ✍ادامه دارد..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رهبر معظم انقلاب: قاطعانه اعلام می‌کنم ارتکاب هرآنچه به ضرر انسجام اجتماعی باشد، ممنوع است 🔹رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی به مناسبت هفته دولت ضمن قدردانی از اقدامات شایسته دولت به‌ویژه رئیس جمهور صادق و دلسوز که به‌رغم همه محدودیت‌ها و دسیسه‌های گوناگون دشمن آمریکایی-صهیونی و تشدید تحریم ها و محاصره ها انجام شده است، بر لزوم تبیین و روایت «قدرت و قوت ایران» و برجسته سازی آن و پرهیز از هرگونه سخن «ناامید کننده وتضعیف کننده انگیزه های ملی وعمومی » و «دوگانه سازی های موهوم» تاکید کردند: قاطعانه اعلام می‌کنم؛ ارتکاب هرآنچه به ضرر انسجام اجتماعی باشد، ممنوع است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هفتاد_و_هفتم هرکاری کردم خوابم نبرد تقریبا ساعت ۱۱ شب بود که صدای پدرم بلند شدپ
شرمندم به خدا. خواستم ادامه بدم که دوباره گریم گرفت. با هق هق گفتم _نمیتونم بیام ریحانه‌ بابام نمیزاره. میگه حق نداری بری بیرون. +ای وای چرا؟ چیشده؟ هق هقم اجازه نداد چیزی بگم که گفت : +بابات خونه است الان ؟ _آره ولی فکر کنم چند دقیقه دیگه بره +آها باشه.گریه نکن قربونت برم .شاید دلخوره ازت. ایرادی نداره یه وقت دیگه ازش اجازه میگیریم با ما بیای .بهت زنگ میزنم دوباره . _باشه .مرسی ریحانه جون .خداحافظ خداحافظی کرد وتلفن قطع شد. دلم گرفت. بعد مدتها میتونستم ببینمش ولی نشد!! دلم نمیومد لباسم رو عوض کنم از جام تکون نخوردم دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت نمیدونم چقدر گذشت که در اتاقم باز شد و مامان اومد تو بهم نزدیک شد ویه نگاه به صورتم انداخت و گفت: +با این وضعیت دوستت هم دعوت میکنی؟ با تعجب بهش خیره شدم از اتاق بیرون رفت داشتم فکر میکردم منظورش چی بود که چشمم افتاد به ریحانه که سیاه پوشیده بود و یه لبخند تلخم رو لباش نقش بسته بود. با دیدنش از جام بلند شدم و پریدم بغلش. شرمنده بودم که این همه مدت نتونستم برم پیشش. وقتی دیدمش دوباره همه ی غم هام یادم افتاد و توبغلش یه دل سیر گریه کردم. لاغر شده بود رنگ به صورتش نمونده بود. دستش و گرفتم و نشستیم _ریحانه جون ببخش منو .دلم میخواست دوباره بیام پیشت ولی نشد. +این چ حرفیه .شما خیلی لطف کردین به ما.بگو ببینم چیشده چرا انقدر داغونی؟؟ وقتی بیشتر بهش نگاه کردم متوجه شدم چقدر تو این مدت شکسته شده دلم براش کباب شد نگاه منتظرش رو که دیدم همچی رو گفتم . از مصطفی و حمایتاش از محبت پدر و مادرش از توجه شون ب من از بی وفایی خودم از دلی که شکستم از کتکی ک خوردم همه چیز رو بهش گفتم دستم و تو دستش گرفت و گفت: +تو حق داشتی خودت راهت رو انتخاب کنی پدرتم الان ناراحته بعدا میفهمه که خیلی خوب شد الان گفتی و خودت رو خلاص کردی . یخورده مکث کرد و گفت : +ولی فاطمه تو که همش از این پسره تعریف کردی چیشد که اینجوری مخالفت کردی ؟فقط واسه اینکه عاشقش نبودی؟ نویسندگان: و
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هفتاد_و_هشتم شرمندم به خدا. خواستم ادامه بدم که دوباره گریم گرفت. با هق هق گفتم
+با چیزایی ک از تو شنیدم ،مطئمنا وقتی باهاش ازدواج میکردی دلت رو میبرد خب. سرم رو انداختم پایین کاش روم میشدبهش بگم دیگه دلی برام نمونده که کسی بخاد ببرتش دلم میخواست میتونستم بگم منم مثل مصطفی یه بیچارم که عاشق یه آدم اشتباه شده! ولی فقط تونستم بگم: _هیچوقت این اتفاق نمیافتاد. +چرا فاطمه ؟چی رو به من نمیگی؟ سعی کردم بحث روعوض کنم یه لبخند الکی زدم و گفتم: _بزار برم یه چیزی برات بیارم همینجوری نگهت داشتم اینجا ریحانه تا اینو شنید بلند شدو گفت: +نه قربونت برم محمد منتظره _چیی؟از کی تاحالا؟ +از وقتی که زنگ زدم بهت. _وای بمیرم الهی متعجب نگاهم که کرد تازه فهمیدم گند زدم سعی کردم عادی باشم: _الهی بمیرم برات کلی مزاحمت شدم بخاطر من وقتت تلف شد. لبخند بی جونی زد و گفت: +عه فاطمه نگو اینجوری.دیگه هم‌اینجوری گریه نکن سکته کردم.نگران هیچی نباش و به خدا توکل کن همه چی درس میشه. _چشم.خیلی بد شدبعد مدتها اومدی خونمون اینجوری شد اگه منتظرت نبودن نمیذاشتم بری +میام بازم عزیزم دست کشیدروگونه ام که رد انگشتای بابا باعث کبودیش شده بود دوباره بغلم کردو داشت خداحافظی میکرد که گفتم: _میام باهات تا دم در +نمیخوادبابا خودم میرم اجازه ندادم اعتراض کنه و چادرم و سرم کردم یهو یه چیزی یادم افتاد و بهش گفتم: _ریحانه چیشد که موندی؟ +مگه تو،تو لحظات بدم باهام نموندی؟من میذاشتم میرفتم؟ دستش رو گرفتم رفتیم بیرون محمد با دیدنمون از ماشین پیاده شد. آروم سلام کردو منتظر موند تا ریحانه بره تو ماشین بشینه ریحانه رو بغل کردم و دوباره ازش معذرت خواستم وقتی رفت طرف ماشین تازه تونستم ب محمد نگاه کنم محاسن و موهای همیشه مرتبش نا مرتب تر از همیشه بود خستگی چشماش غرورش رو محو کرده بود با تعجب نگاهش نشست رو گونم.سریع نگاهش رو برداشت و نشست تو ماشین میدونستم چقدر درد کشیده ولی هنوز محکم بود وچیزی از قدرتش کم نشده بود میدونستم چقدر عاشقه پدرشه.ولی برام عجیب بود صبرشون کاش میفهمیدم این همه توکل و صبرشون از کجا نشات میگیره؟ چطور تونستن مثل قبل خودشون رو حفظ کنن. غرق افکارم بودم و نگاهم به ماشین بود که به سرعت دور شد از جلو چشمام نویسندگان: و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌‌‌﴿بِســــمِ‌أَلْلّہِ‌أَلْرَّحْمَڹِ‌أَلْرَّحِيـــمْ﴾ سلام علی آل یس 🌿🌺سلام امام عزیزم🌺🌿 نام تو آرامه‌ی جان من است نامه‌ی تو، خط امان من است ای نفست یار و مدد کار ما کی و کجا، وعده‌ی دیدار ما؟ 🌸🌺🌼🌺 🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱 💚 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💚💫 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」