🍃آوای رویش🍃
عروسی خوبان ❤️نیمه شب کنار جاده ایستاده بودم، جاده ای که نمیشناختم، باید به دوستان جهادی ام ملحق می
🌱 یک وعدهی محکم از قرآن برای روزهای سخت
گاهی روزهایی میرسد که خبرها دل آدم را سنگین میکند؛
اما قرآن به ما یادآوری میکند که شکست و پیروزی، فقط آن چیزی نیست که امروز با چشممان میبینیم.
خداوند میفرماید:
﴿قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَىٰ جَهَنَّمَ ۖ وَبِئْسَ الْمِهَادُ﴾
📖 آلعمران، ۱۲
«به کسانی که کفر ورزیدهاند بگو: بهزودی شکست خواهید خورد و به سوی جهنم گردآورده خواهید شد؛ و چه بد جایگاهی است.»
امروز این آیه را با یک امید میخوانیم:
🔸 ظلم ماندنی نیست.
🔸 حق شکستپذیر نیست.
🔸 و وعدهی خدا، از هیاهوی دنیا محکمتر است.
برای همهی مردم سرزمینمان، برای خانوادههای داغدار و برای امنیت و آرامش کشورمان دعا کنیم. 🤲🏻
خدایا، حق را پیروز و مردم بیگناه را در پناه خودت حفظ فرما. 🌿
#وعده_خدا #قرآن #امید
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
موضوع: لبخند به همسر
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم):
❣ﻟﺒـﺨﻨﺪهای ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻢ،
ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ یڪدیگر ﻭ ﯾﺎ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﺪﺍﺣﺎفظے ﺻﺪﻗﻪ ﺍست و ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﻧﻔﺎﻕ در راه خدا ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﺩ.
📚 کافی، ﺝ۵ ﺹ۵۶۹
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
موضوع: لبخند به همسر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): ❣ﻟﺒـﺨﻨﺪهای ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻢ، ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎ
🔖برنامه عملیاتی حدیث
_ لبخند، پیام مهر و محبت، صفا و صمیمیت، تشکر و قدردانی، اتصال و ارتباط است. آن را از عزیزانمان دریغ نکنیم.
_ با ورود به خانه، مشکلات و ناملایمات را بیرون خانه بگذاریم و با لبخند وارد شویم.
_ صدقه، دفع بلاست. لبخند به همسر کانون خانواده را مستحکم میکند و از مصيبت های تربیتی و بلاهای ویران کننده استحکام خانوادگی پیشگیری میکند.
_ صدقه، فقط مالی نیست. صدقه جانی، عاطفی، بدنی و...همه صدقه است؛ از انواع آن غافل نشویم.
_ انفاق در راه خدا، فقط مالی و جانی نیست؛ انفاق از "نفق" میآید و به معنای پرکردن خلأها و حفرههاست.
هر خیر و خدمتی که خلائی را پرکند؛ اعم از خلاء عاطفی، روحی، مالی، امنیتی و... انفاق خدا محسوب میشود.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
306K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عصرتون بخیر
🌹
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرام میگیرد دلم در بارگاهت
ای مشهد تو جان پناه اهل عالم
#چهارشنبه_های_زیارتی🇮🇷
#السلام_علیک_یاعلی_بن_موسی_الرضا
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
841.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️۵ راز خونههایی که همیشه بوی خوب میدن
🔹این ترفندها بدون هزینهان ولی تاثیرشون باورنکردنیه✨️
#ترفند_خلاقیت
.┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂ خانمهایی که ریمل 👁استفاده میکنن گاهی اوقات فراموش میکنن پاک کنند بعد از وضو و غسل یادشون میاد پاک نکردن که صددرصد وضو و غسلشون اشکال داره؛ حالا اگه خانمی قبل از وضو و غسل ریمل رو پاک کرد و وضو و غسلشو انجام داد و نماز خوند، یه دفعه شب دید یه مقدار از ریمل هنوز پاک نشده😥 حکم غسل و نمازهایی که با این غسل خونده چیه⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
اگه موقعی که ریمل رو پاک می کرده دقت کرده و یقین داشته کاملا پاک شده نمازهای قبلی که خونده صحیحه؛ اما برا نمازهایی که بعد از آن میخواد بخونه باید دوباره غسلشو انجام بده.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هشتاد_و_پنج پس بگو بدبخت همش داشت به شاس بازیم میخندید و مسخرم میکرد ای وای من.
#رمان
#ناحله
#قسمت_هشتاد_و_هفت
لازانیا رو گذاشتم تو فر که زنگ آیفون زده شد.
چون لباسم پوشیده نبود.
در رو که بست پریدم بیرون و بغلش کردم.
_بههه بههه ریحون خودم
قدم رنجه فرمودید
زیر پا نگاه کردین
کجایی شما دختر پیدات نیستتت.
من که دلم برات یه ذره شد.
یه لبخند تلخ زد و گفت:
+ما اینجاییم. شما نیسی.
بی معرفت خان. چرا سر نمیزنی بهم؟
_والله که ما خجالت میکشیم.
خونه ما خالیه تو نمیای بعد اونوقت من مزاحم بشم.
+خونه مام خیلی وقته خالیه.
درشم همیشه به روت بازه.
شاید چیزی نداشته باشیم پذیرایی کنیم
ولی در خانه ی ما اگر غذا نیست صفا هست.
بلند خندیدم و گفتم:
_راحت باش کسی خونه نیست.
چادرش رو در اورد که دیدم بازم مانتو مشکیش تنشه.
_تو هنوز مشکیتو در نیاوردی؟
+نمیتونم به خدا
_عه این چ کاریه که میکنی.
به خدا تازه عروسی خوب نیست دیگه شگون نداره.
تازه بابای خدا بیامرزت هم راضی نیس ب خدا اینجوری خودتو اذیت کنی.
بغض کرد.
نشوندمش رو مبل و خودم رفتم تو اتاقم تا روسری ای ک براش خریدم رو بیارم.
اومدم پایین و
_چشم هاتو ببند دست هات رو باز کن
ریز خندید و کاریو ک گفتم کرد
لپشو بوسیدم و روسریو گذاشتم تو دستش که چشم هاشو باز کرد و گفت:
+این چیه؟
_ناقابله!ماله شماس
+نه بابا
اصلا واسه ی چی؟
به چه مناسبت؟
_دوستی و هدیه دادن ک مناسبت نمیخواد
+من نمیتونم قبول کنم ازت
این چ کاریه آخه؟
روسری رو از دستش کشیدم و گفتم:
_خب ب درک.
دو تا گوشه ی روسری رو روی هم گذاشتم و روسری روی سرش رو در اوردم ک داد زد:
+عه چیکار میکنی
_به تو چ.
روسری روگذاشتم سرش و گفتم:
_حق نداری در آریش.
+فاطمه گفتم ک نمیتونم به خدا
_چیه همش مشکی میپوشی
بسه دیگه زشته.
+به خدا دلم نمیکشه رنگی سرم کنم.
_ولی اینو نمیتونی در بیاری.
وای تو رو خدا نگاهه کنن چقد ماه شده
خندید و:
+جدی میگی؟
_وایییی اره
دوباره بوسیدمش و
برو تو اتاقم ببین خودت رو تو اینه.
+حالا باشه بعدا
_داداشتم مث تو مشکی میپوشه هنوز؟
+نه بابا. اون فقط چند روز اول مشکی تنش بود.
میگه مکروهه دیگه !
نمیپوشه.
ب جاش سرمه ای یا رنگای تیره میپوشه.
_خب توی خل ازش یاد بگیر.
ببین چقد فهمیدست.
ریحانه چشم هاش گرد شد که گفتم :
_ن جا برادری گفتم.
نمیدونم کجای حرفم خنده داشت که ریحانه زد زیر خنده و با داد و بیداد میخندید.
خوشحال شدم از اینکه تونستمبخندونمش
+خدا نکشتت فاطمه.ترکیدم من.
یه لبخند تحویلش دادم و:
_برم یه چیزی بیارم برات تشنه و گشنه
+خو حالا از سومالی نیومدم ک
بشین خودتو ببینیم.
_باشه حالا.
رفتم تو آشپزخونه.
لازانیا رو از فر در اوردم.
چایی رو ریختم تو استکان و با شکلات و شیرینی تو سینی گذاشتم و بردم براش.
یکم نشستیم و باهم حرف زدیم .
صحبت دانشگاه شد که ریحانه گفت:
+نمیخوام برم دانشگاه.
با تعجب گفتم:
_عه چرا؟
+همینجوری. حس خوبی ندارم بهش.
_اتفاقی افتاده؟
چیزی شده ک به من نمیگی؟
+نه بابا چه اتفاقی! گفتم کلا نرم دانشگاه.
_خب پس چیکار میکنی!؟
+گفتم اگه بشه برم حوزه.
_عه مثل شوهرت آخوند بشی؟
خندید و :
+اره.
یکم که گذشت تلفنش زنگ خورد.
با استرس جواب داد.
یه چیزایی گفت و بعدش قطع کرد.
+خب فاطمه جون عزیزم من باید برم.
_عه کجا بری من غذا درست کردم
+ن بابا غذا چیه.روح الله دم در منتظره
_ای بابا
باشه پس یه دیقه صبر کن تا بیام.
رفتم تو اشپزخونه و یه برش بزرگ براش لازانیا گذاشتم تو ظرف غذا .
ظرف رو گذاشتم تو نایلون و دادم دستش.
_بفرماید ریحون جونم.
+عه اینکارا چیه زحمت کشیدی.
باشه خب خودت بخور.
_نه دیگه من برای تو درست کردم. باید ببری.
یه لبخند زدو گونم رو بوسید.
منم بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم.
چون لباس مناسب تنم نبود ازش عذر خواهی کردم و فقط تا دم خونه باهاش رفتم و بعدش براش دست تکون دادم.
ریحانه رفت بیرون و در و بست.
ظرف ها رو بردم تو آشپزخونه تا بشورم.
کارام که تموم شد یه برش برا خودم لازانیا ریختم و مشغول خوردنش شدم...
_
محمد:
تنها تو خونه نشسته بودم
کارم با لپ تابم تموم شده بود و بی حوصله رو مبل دراز کشیده بودم
ریحانه خونه نبود تا چیزی درست کنه برام .منم نه حال بیرون رفتن داشتم نه حال پخت و پز.
ساعد دستم رو گذاشتم رو سرم و چشم هام رو بستم
نمیدونم چقدر گذشت که در باز شد و صدای ریحانه و روح الله به گوشم رسید
ازجام تکون نخوردم
روح الله به ریحانه گفت :
+محمد نیست ؟
ریحانه:
+نه مثل ای نکه نیست بیا داخل وسایلم رو بگیرم بعد بریم
اومدن داخل ریحانه بدون اینکه متوجه حضور من شه رفت داخل اتاق
برق ها خاموش بود و فقط لامپ آشپزخونه خونه رو یخورده روشن کرده بود
ادامه دارد....
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور