eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
299 دنبال‌کننده
845 عکس
895 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
عروسی خوبان ❤️نیمه شب کنار جاده ایستاده بودم، جاده ای که نمیشناختم، باید به دوستان جهادی ام ملحق می
🌱 یک وعده‌ی محکم از قرآن برای روزهای سخت گاهی روزهایی می‌رسد که خبرها دل آدم را سنگین می‌کند؛ اما قرآن به ما یادآوری می‌کند که شکست و پیروزی، فقط آن چیزی نیست که امروز با چشممان می‌بینیم. خداوند می‌فرماید: ﴿قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَىٰ جَهَنَّمَ ۖ وَبِئْسَ الْمِهَادُ﴾ 📖 آل‌عمران، ۱۲ «به کسانی که کفر ورزیده‌اند بگو: به‌زودی شکست خواهید خورد و به سوی جهنم گردآورده خواهید شد؛ و چه بد جایگاهی است.» امروز این آیه را با یک امید می‌خوانیم: 🔸 ظلم ماندنی نیست. 🔸 حق شکست‌پذیر نیست. 🔸 و وعده‌ی خدا، از هیاهوی دنیا محکم‌تر است. برای همه‌ی مردم سرزمینمان، برای خانواده‌های داغدار و برای امنیت و آرامش کشورمان دعا کنیم. 🤲🏻 خدایا، حق را پیروز و مردم بی‌گناه را در پناه خودت حفظ فرما. 🌿 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
موضوع: لبخند به همسر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): ❣ﻟﺒـﺨﻨﺪهای ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻢ، ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ یڪدیگر ﻭ ﯾﺎ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﺪﺍﺣﺎفظے ﺻﺪﻗﻪ ﺍست و ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﻧﻔﺎﻕ در راه خدا ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﺩ. 📚 کافی، ﺝ۵ ﺹ۵۶۹ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
موضوع: لبخند به همسر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): ❣ﻟﺒـﺨﻨﺪهای ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻢ، ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎ
🔖برنامه عملیاتی حدیث _ لبخند، پیام مهر و محبت، صفا و صمیمیت، تشکر و قدردانی، اتصال و ارتباط است. آن را از عزیزانمان دریغ نکنیم. _ با ورود به خانه، مشکلات و ناملایمات را بیرون خانه بگذاریم و با لبخند وارد شویم. _ صدقه، دفع بلاست. لبخند به همسر کانون خانواده را مستحکم می‌کند و از مصيبت های تربیتی و بلاهای ویران کننده استحکام خانوادگی پیشگیری می‌کند. _ صدقه، فقط مالی نیست. صدقه جانی، عاطفی، بدنی و...همه صدقه است؛ از انواع آن غافل نشویم. _ انفاق در راه خدا، فقط مالی و جانی نیست؛ انفاق از "نفق" می‌آید و به معنای پرکردن خلأها و حفره‌هاست. هر خیر و خدمتی که خلائی را پرکند؛ اعم از خلاء عاطفی، روحی، مالی، امنیتی و... انفاق خدا محسوب می‌شود. ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
306K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عصرتون بخیر 🌹 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرام میگیرد دلم در بارگاهت ای مشهد تو جان پناه اهل عالم 🇮🇷 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
841.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️۵ راز خونه‌هایی که همیشه بوی خوب میدن 🔹این ترفندها بدون هزینه‌ان ولی تاثیرشون باورنکردنیه✨️ .‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙇‍♂ خانمهایی که ریمل 👁استفاده میکنن گاهی اوقات فراموش میکنن پاک کنند بعد از وضو و غسل یادشون میاد پاک نکردن که صددرصد وضو و غسلشون اشکال داره؛ حالا اگه خانمی قبل از وضو و غسل ریمل رو پاک کرد و وضو و غسلشو انجام داد و نماز خوند، یه دفعه شب دید یه مقدار از ریمل هنوز پاک نشده😥 حکم غسل و نمازهایی که با این غسل خونده چیه⁉️ ❇️نظر مراجع ❇️ اگه موقعی که ریمل رو پاک می کرده دقت کرده و یقین داشته کاملا پاک شده نمازهای قبلی که خونده صحیحه؛ اما برا نمازهایی که بعد از آن میخواد بخونه باید دوباره غسلشو انجام بده. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هشتاد_و_پنج پس بگو بدبخت همش داشت به شاس بازیم میخندید و مسخرم میکرد ای وای من.
لازانیا رو گذاشتم تو فر که زنگ آیفون زده شد. چون لباسم پوشیده نبود. در رو که بست پریدم بیرون و بغلش کردم. _بههه بههه ریحون خودم قدم رنجه فرمودید زیر پا نگاه کردین کجایی شما دختر پیدات نیستتت. من که دلم برات یه ذره شد. یه لبخند تلخ زد و گفت: +ما اینجاییم. شما نیسی. بی معرفت خان. چرا سر نمیزنی بهم؟ _والله که ما خجالت میکشیم. خونه ما خالیه تو نمیای بعد اونوقت من مزاحم بشم. +خونه مام خیلی وقته خالیه. درشم همیشه به روت بازه. شاید چیزی نداشته باشیم پذیرایی کنیم ولی در خانه ی ما اگر غذا نیست صفا هست. بلند خندیدم و گفتم: _راحت باش کسی خونه نیست. چادرش رو در اورد که دیدم بازم مانتو مشکیش تنشه. _تو هنوز مشکیتو در نیاوردی؟ +نمیتونم به خدا _عه این چ کاریه که میکنی. به خدا تازه عروسی خوب نیست دیگه شگون نداره. تازه بابای خدا بیامرزت هم راضی نیس ب خدا اینجوری خودتو اذیت کنی. بغض کرد. نشوندمش رو مبل و خودم رفتم تو اتاقم تا روسری ای ک براش خریدم رو بیارم. اومدم پایین و _چشم هاتو ببند دست هات رو باز کن ریز خندید و کاریو ک گفتم کرد لپشو بوسیدم و روسریو گذاشتم تو دستش که چشم هاشو باز کرد و گفت: +این چیه؟ _ناقابله!ماله شماس +نه بابا اصلا واسه ی چی؟ به چه مناسبت؟ _دوستی و هدیه دادن ک مناسبت نمیخواد +من نمیتونم قبول کنم ازت این چ کاریه آخه؟ روسری رو از دستش کشیدم و گفتم: _خب ب درک. دو تا گوشه ی روسری رو روی هم گذاشتم و روسری روی سرش رو در اوردم ک داد زد: +عه چیکار میکنی _به تو چ. روسری روگذاشتم سرش و گفتم: _حق نداری در آریش. +فاطمه گفتم ک نمیتونم به خدا _چیه همش مشکی میپوشی بسه دیگه زشته. +به خدا دلم نمیکشه رنگی سرم کنم. _ولی اینو نمیتونی در بیاری. وای تو رو خدا نگاهه کنن چقد ماه شده خندید و: +جدی میگی؟ _وایییی اره دوباره بوسیدمش و برو تو اتاقم ببین خودت رو تو اینه. +حالا باشه بعدا _داداشتم مث تو مشکی میپوشه هنوز؟ +نه بابا. اون فقط چند روز اول مشکی تنش بود. میگه مکروهه دیگه ! نمیپوشه. ب جاش سرمه ای یا رنگای تیره میپوشه‌. _خب توی خل ازش یاد بگیر. ببین چقد فهمیدست. ریحانه چشم هاش گرد شد که گفتم : _ن جا برادری گفتم. نمیدونم کجای حرفم خنده داشت که ریحانه زد زیر خنده و با داد و بیداد میخندید. خوشحال شدم از اینکه تونستم‌بخندونمش +خدا نکشتت فاطمه.ترکیدم من. یه لبخند تحویلش دادم و: _برم یه چیزی بیارم برات تشنه و گشنه +خو حالا از سومالی نیومدم ک بشین خودتو ببینیم. _باشه حالا. رفتم تو آشپزخونه. لازانیا رو از فر در اوردم. چایی رو ریختم تو استکان و با شکلات و شیرینی تو سینی گذاشتم و بردم براش. یکم نشستیم و باهم حرف زدیم‌ . صحبت دانشگاه شد که ریحانه گفت: +نمیخوام برم دانشگاه. با تعجب گفتم: _عه چرا؟ +همینجوری. حس خوبی ندارم بهش. _اتفاقی افتاده؟ چیزی شده ک به من نمیگی؟ +نه بابا چه اتفاقی! گفتم کلا نرم دانشگاه. _خب پس چیکار میکنی!؟ +گفتم اگه بشه برم حوزه. _عه مثل شوهرت آخوند بشی؟ خندید و : +اره. یکم که گذشت تلفنش زنگ خورد. با استرس جواب داد. یه چیزایی گفت و بعدش قطع کرد. +خب فاطمه جون عزیزم من باید برم. _عه کجا بری من غذا درست کردم +ن بابا غذا چیه.روح الله دم در منتظره‌ _ای بابا باشه پس یه دیقه صبر کن تا بیام. رفتم تو اشپزخونه و یه برش بزرگ براش لازانیا گذاشتم تو ظرف غذا‌ . ظرف رو گذاشتم تو نایلون و دادم دستش. _بفرماید ریحون جونم. +عه اینکارا چیه زحمت کشیدی. باشه خب خودت بخور. _نه دیگه من برای تو درست کردم. باید ببری. یه لبخند زدو گونم رو بوسید. منم بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم. چون لباس مناسب تنم نبود ازش عذر خواهی کردم و فقط تا دم خونه باهاش رفتم و بعدش براش دست تکون دادم. ریحانه رفت بیرون و در و بست. ظرف ها رو بردم تو آشپزخونه تا بشورم. کارام که تموم شد یه برش برا خودم لازانیا ریختم و مشغول خوردنش شدم... _ محمد: تنها تو خونه نشسته بودم کارم با لپ تابم تموم شده بود و بی حوصله رو مبل دراز کشیده بودم ریحانه خونه نبود تا چیزی درست کنه برام .منم نه حال بیرون رفتن داشتم نه حال پخت و پز. ساعد دستم رو گذاشتم رو سرم و چشم هام رو بستم نمیدونم چقدر گذشت که در باز شد و صدای ریحانه و روح الله به گوشم رسید ازجام تکون نخوردم روح الله به ریحانه گفت : +محمد نیست ؟ ریحانه: +نه مثل ای نکه نیست بیا داخل وسایلم رو بگیرم بعد بریم اومدن داخل ریحانه بدون اینکه متوجه حضور من شه رفت داخل اتاق برق ها خاموش بود و فقط لامپ آشپزخونه خونه رو یخورده روشن کرده بود ادامه دارد.... نویسندگان: و