Farahmand1_5608489165.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
💫#دعای_ندبه
✨دعایِ ندبه را دوست دارم
پُر از سؤال است
پُر از أین َ...
پُر از "متی" و "إلی متی"...
نمیگذارد سؤالهای آدم کوچک شوند.
جواب هیچ کدام از سؤالهای آدم را نمیدهد،
فقط آنها را بزرگ میکند.
ناله و ضجهی آدم را،
به پای سؤالهایش بلند میکند...
سؤالهایی که منتظرها؛
از خودشان
و از خدای خودشان با ندبه میپرسند:
أین بقیة الله ...؟
آن نافع بركتت که برای بشر باقی مانده
و مايه خير و سعادت و حیات ابدی ماست؛
كجاست...!؟
🎤باصدای #استاد_فرهمند
🥀بخوانیم به نیابت از امام راحل، امام شهید،شهدا،جمیع اموات مومنین به نیت تعجیل در فرج مولای غریبمون
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#قسم_بخون_رهبر_ایستاده_ایم_تا_آخر
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨
🔻ولينصرن الله من ينصره ۗ إن الله لقوي عزيز
🔺و خدا هر كس را كه ياريش كند، يارى مىكند و خدا توانا و پيروزمند است.
📚سوره حج، آیه 40
#امام_خامنه_ای
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
💠 اعتدال؛ یعنی «بهاندازه» زندگی کنیم 🌱
امام حسن عسکری علیهالسلام میفرمایند:
«عَلَيْكَ بِالاقْتِصَادِ وَإِيَّاكَ وَالإِسْرَافَ»
یعنی:
«میانهروی را پیشه کن و از اسراف دوری کن.»
📚 بحارالأنوار، ج۵۰، ص۲۹۲
وقتی میگیم «اسراف»، معمولاً یاد غذا و پول میافتیم؛
اما اعتدال توی خیلی از رفتارهای خانوادگی هم لازمه.
مثلاً 👇
🍽️ در مهمانیها
قرار نیست برای اینکه مهمانیمون آبرومند باشه، سفرهای پهن کنیم که بعدش مقدار زیادی غذا دور ریخته بشه.
🛍️ در خرید برای بچهها
هر چیزی که بچه میخواد، لزوماً نباید براش بخریم.
گاهی «نه گفتن» هم بخشی از تربیته.
🎁 در هدیه دادن
محبت بچه فقط با خریدن هدیههای گرانقیمت بیشتر نمیشه.
گاهی یک کتاب، یک یادداشت محبتآمیز یا چند دقیقه بازی کردن با او، خیلی باارزشتره.
📱 در استفاده از گوشی
اگر پدر و مادر مدام مشغول گوشی باشن، نمیشه از بچه انتظار داشت تمام وقتش رو کنار موبایل نگذاره.
اعتدال از خودمون شروع میشه.
🗣️ در اختلافات خانوادگی
نه هر حرفی رو همون لحظه بزنیم،
نه قهر و سکوت طولانی کنیم.
گاهی چند دقیقه فاصله گرفتن برای آرام شدن، خیلی بهتر از ادامه دادن یک بحثه.
❤️ در محبت کردن
محبت کردن عالیه؛
اما محبت بدون حد و مرز گاهی بچه رو وابسته و ناتوان میکنه.
محبت همراه با مسئولیت دادن، تربیت سالمتری میسازه.
📚 در توقع از فرزندان
قرار نیست بچه در همه چیز بهترین باشه.
گاهی فشار بیش از حد برای نمره، کلاس، ورزش و موفقیت، آرامش خانواده رو میگیره.
👨👩👧👦 حتی در وقت گذاشتن برای خانواده
نه اینکه آنقدر غرق کار و مشغله بشیم که خانواده سهمی از ما نداشته باشن،
نه اینکه تمام مسئولیتهای شخصیمون رو رها کنیم.
🌿 اعتدال یعنی:
نه افراط، نه تفریط؛
نه کم گذاشتن، نه بیش از اندازه.
#اعتدال
#خانواده
#تربیت_فرزند
#سبک_زندگی
#آوای_رویش
🙇♂اگه روی دستمون چندتا خط با خودکار کشیده شده آیا رنگ خودکار مانع وضو هست و باید پاکش کنیم⁉️ یا مثلاً بعد از وضو یا غسل دیدیم روی دستمون به خط خودکار هست آیا دوباره باید وضو و غسل مونو انجام بدیم⁉️
❇️نظر رهبری شهید❇️
اگر خطی که روی دست کشیده شده دارای جِرم باشه این مانع رسیدن آب به پوست میشه و وضو باطله؛ البته تشخیص اینکه رنگ خودکار جِرم داره یا نه بر عهده خود شخص هست.
👈 اگه رنگ خودکار خیلی پررنگ نباشه معمولا مانع وضو و غسل نیست.
❇️نظر آیت الله مکارم ❇️
جوهر خودکار اصلا مانع وضو و غسل نیست.
❇️نظر آیت الله سیستانی ❇️
اگر رنگ خودکار جِرم داشته باشه مانع وضو و غسل هست و باید پاکش کنیم؛ اگه شک داریم که جِرم داره یا نه بازم باید پاکش کنیم چون مانع وضو و غسل هست.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_نود گلوله یخورده پایین تر میخورد شهید میشدیا هم یه حلوایی میخوردیم هم رفیق شهید
#رمان
#ناحله
#قسمت_نود_و_یک
#پارت_اول
مامان خندید و آبمیوه رو داد دستش و گفت:
+تو جای پسر منی .بخور اینارو خوب شی زودتر خواهرت از نگرانی در بیاد
محمد لبخندی زد و چیزی نگفت
مامان باهاش خداحافظی کرد و رفت بیرون
دلم نمیخواست دوباره خراب کنم همه چی رو.غرور ساختگیم رو دوباره فعال کردم
و گفتم خداحافظ
از محسن هم که رو صندلی نشسته بود و من تمام مدت متوجه حضورش نشدم خداحافظی کردم
همین
نه یه کلمه کمتر و نه بیشتر
قدم های محکم و سریع برداشتم و از شانس بدم یهو کشیده شدم ب عقب
نزدیک بود روسریم هم با چادرم عقب کشیده شه.
برگشتم ببینم چی شده که دیدم چادرم گیر کرده به قسمت تیز تخت
از خودم و سوتیام دیگه خسته شده بودم و دلممیخواست گریه کنم
حواسم و جمع میکردماینطوری بود
جمع نمیکردم چی میشد
برگشتم ببینم محمد چه واکنشی نشون میده که دیدم صورتش جمع شده .
بغض کرده بودم
چرا امید داشتم؟محمد مگه مغز خر خورده بود بیاد ادم بی دست و پایی مثل منو بگیره؟
چادرم رو روی سرم مرتب کردم و ایندفعه ترجیح دادم خودم باشم و الکی فاز نگیرم.
داشتم از اتاق بیرون میرفتم که باصدای محمد ایستادم:
+بازم ممنونم ازتون
برگشتم و با همون لحن بغض آلودم گفتم:
_خواهش میکنم
از اتاق و بعدش از بیمارستان خارج شدیم
___
محمد:
تقریبا ده روز میشد که تو بیمارستان سپاه بستری بودم
درد خیلی شدیدی داشتم.
همه ی بند بند وجودم دردآلود بود.
حتی موقع نفس کشیدن،غذا خوردن؛خندیدن ....
لیاقت ک نداشتم واسه شهادت
ولی خب ...
خواستم سینمو پر از هوای بیمارستانی کنم که درد کتفم مانع شد.
صورتم جمع شده بود از درد.
تو حال و هوای خودم بودم که یهو سر و صداها حواسم رو پرت کرد.
دقت کردم ببینم چی میگن که یهو ی صدای آشنا گفت :
+عه آره اینجاست. بچه ها بریم تو
جملش تموم نشد که طاها اومد تو و
پشت سرش بقیه بچه ها هم حمله ور شدن.
حامد؛مهدی؛حسام؛امیرماهان،محمدحسین و کاوه
تقریبا شیش هفت نفری بودن.
حسام اومد نزدیکم و :
+عه عه حاجی وداع کردی با دنیا؟
چیشدی تو پسر؟؟؟
یه لبخند کمرنگ و بی جون نشست رو لبم.
دونه دونه بقیه هم اومدن نزدیکمو سلام و احوال پرسی کردن.
کمپوتا و آبمیوه های تو دستشونو دادن به طاها.
طاها هم همه رو چپوند تو یخچال.
بچه ها حرف میزدن و میخندیدن.
تقریبا یک ریع از اومدنشون میگذشت.
داشتم به حرفاشون گوش میدادم که یهو محسن وارد شد!
با دیدن قیافه ی کج و کولش لبخند زدم و اروم گفتم:
+چیه؟کشتیات غرق شده؟
شونشو بالا انداخت و اومد نزدیکم
دم گوشم گفت:
+محمد اقا این دوست خواهرتون اومدن اینجا
_کدوم؟
+همون دیگه
با تعجب گفتم
_چرا؟
+من نمیدونم والله اومده بودن سپاه خبرتو میگرفتن
بهشون گفتم حتی نسبت تو چیه ک از محمدخبر میخای
داد زد گف ریحانه منو فرستاده
چیکارش کنم؟
بگم بیاد تو؟
ترجیح دادم عادی تر از قبل برخورد کنم.
خودمو جمع و جور کردم
تعجبه رو صورتمو محو کردم و جاشو به یه لبخند دادم و گفتم
_ایرادی نداره نترس حالا.
تنهاس؟
+نه با مامانشه.
_خب بگو بیان تو زشته دیگه!
+ولی حاجی....
_ولی نداره ک دوست ابجیمه.
حالا هم چیزی نشده که.
ما میتونیم راهشون ندیم؟
فقط محسن جان
+جانم داداش
_این بالش زیر سرم رو یخورده بیار بالا تر زشته اینجوری دراز به دراز افتادم.
+چشم.
بالش رو جابه جا کرد و رفت سمت در.
بقیه بچه ها هم تو حال و هوای خودشون بودن
حرف میزدن و میخندیدن.
به سختی خودمو کشیدم بالاتر .
درد کتفم اجازه نمیداد نفسای عمیق بکشم.
برا همین خیلی اذیت میشدم.
تو بهت از کار ریحانه بودم که مامان فاطمه وارد شد.
پشت سرشم خودش.
خو پس خوبه!زیادی هم بد نشد!
با وارد شدنشون امیر و حسام زدن زیر خنده
بقیه هم کنار رفته بودن تا اونا بیان تو.
نمیدونم چرا ولی ناخوداگاه عصبی شدم از رفتارشون.
خواستم بلند یه چیزی بگم که از درد کتفم پشیمون شدم.
با صورت جمع شدم اروم زمزمه کردم:
_چه خبرتونه؟
با حرفم خودشون رو جمع و جور کردن.
یکی یکی اومدن سمتم بوسیدنم و با بدرقه ی محسن رفتن بیرون که دوباره محسن اومد نشست رو صندلی تو اتاق.
جمعیت کم شده بود.
حالا فاطمه رو میدیدم.
چشم هاشو بسته بود و نفس عمیق میکشید.
مامانش نزدیک تخت شد.
محسن از رو صندلی ای که نشسته بود ما رو می پایید و همینجور حرص میخورد
از رفتارش خندم میگرفت که مامان فاطمه با یه لحن دلسوزانه شروع کرد:
+بازم که خاهرِ بیچارت رو نگران کردی اقا محمد؟
چرا بهش نگفتی بیمارستانی؟
آب دهنمو قورت دادم و اروم گفتم
_تا چند روز پیش نمیتونستم زنگ بزنم بهشون....
میفهمید یه چیزی شده نگران میشد.
الانم که دیگه نزدیکای مرخص شدنمه...
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_نود_و_یک #پارت_اول مامان خندید و آبمیوه رو داد دستش و گفت: +تو جای پسر منی .بخو
#رمان
#ناحله
#قسمت_نود_و_یک
#پارت_دوم
فاطمه اومد نزدیکتر
با چشم هایی که داشتن از کاسه در میومدن بهم نگاه کردو
+ولی اینطور بیشتر نگران شد
با تعجب نگاهش کردم و از لحن مهربونش دلم گرم شد.
یه خورره مکث کرد و گف
+سلام
چشم ازش برنداشتم و گفتم
_سلام به ریحانه که نگفتید؟
دقیق شدو گفت:
+نگفتم.ولی میخوام بگم
_میشه لطف کنید نگیدبهش؟
خواهش میکنم
شوهرش هم درس داره هم کار...
برادرم هم نمیتونه ....
خجالت میکشیدم جلوی مامانش باهاش حرف بزنم.
بعد از ی خورده مکث گف
_ببخشید منو ولی نمیتونم نگم بهش.
اون به شما خیلی وابستس
با اینکه دلم نمیخواست ریحانه الان بفهمه ولی به ناچار چیزی نگفتم.
رو کردم سمت مامانش که یه لبخند کش داری رو لبش بود.
دوباره صورتم جمع شد.
گفتم:
_من شرمندم واقعا
باعث زحمت شماهم شدم
دوباره خواستم برگردم سمت فاطمه که گردنم بی اراده از درد خم شد
خیلی سخت گفتم:
_ممنون از لطفی که به خواهرم دارین ....
نمیتونستم لبخندمو پنهون کنم
بی اراده لبخند رو لبام بود و شاید حتی هر دقیقه عمیق تر هم میشد.
مخصوصا وقتی که به فاطمه نگاه میکردم
قیافه پر از استرسش منو یاد ریحانه مینداخت.
با تفاوت اینکه نگرانی ریحانه همیشه با غرغر همراه بود ولی فقط تو چهره ی فاطمه اضطراب دیده میشد.
تو افکار خودم بودم غافل از وجود محسن .
جواب سوال های مامان فاطمه رو دادم و دوباره تو حال خودم غرق شدم که دیدم ی نفر بالش زیر گردنمو خوابونده
مامان فاطمه بود
عجیب بود واسم که گف:
+نباید اینجوری بشینی
تکیه بده انقد سخت نگیر.
جلوم یه لیوان گرفت
سرم رو یخورده عقب کشیدم که باعث شد دوباره اون درد وحشتناکو تو کتفم حس کنم
یاد رفتارای مامان و ریحانه افتادم.
چقدر دلم برای ریحانه تنگ شده بود.
مامانش خندید و گف:
+تو جای پسر منی .
دیگه نفهمیدم حرفاشو.
فقط نمیفهمیدم چرا این لبخند از رو لبام محو نمیشد...
مامانش ازم خداحافظی کرد و رفت بیرون.
منم جوابش رو دادم
فاطمه پشت سرش حرکت کرد که پر چادرش گیر کرد به گوشه ی تختم.
انگشتایی که هی سعی میکرد تو آستین چادرش پنهون کنه اومدن بیرون و چادرشو کشید .
از کارای عجله ایش خندم میگرفت.
به نظر آدم آرومی میرسید. ولی دلیلی برای توجیه این رفتارش نداشتم
فقط از کارش خندم گرفته بود.
سعی کردم که مشخص نشه دارم میخندم تا خجالت نکشه...
چادرش رو مرتب کرد و از اتاق رفت بیرون ک گفتم:
_بازم ممنونم ازتون.
یه خواهش میکنم خشک گفت و از اتاق رفت بیرون.
حس بهتری داشتم.
شاید یه حس بهتر از بهتر.
درد کتفم رو یادم رفته بود خواستم یه نفس عمیق بکشم که دوباره سمت چپ شونم تیر کشید.
ابروهام تو هم گره خورد و گفتم
_اه.
محسن که با غضب نگاه میکرد از جاش پا شد و اومد سمتم.
+چطور خوب شدی باهاش؟
_رفتارم ک تغییری نکرده که.
+چرا کرده خودت متوجه نیستی
راست میگفت.
رفتارم باهاش خیلی تغییر کرده بود.
ولی باز هم با این وجود انکارش کردم وبرای خودم درد و شرایط رو بهونه کردم و گفتم :
_نه فکر میکنی!
اینجوری نیست.
فقط یه ذره حالم خوب نیست.
محسن برو ب پرستار بگو بیاد یه آرامبخش بزنه حالم بد شده دوباره.
محسن شونشو انداخت بالا و گفت:
+ان شالله .
این رو گفت و از اتاق رفت بیرون.
نمیدونستم چم شده بود.
ولی قیافه فاطمه از یادم نمیرفت و همش پنهون کردن انگشتش تو استین چادرش منو به خنده وا میداشت
ادامه دارد ...
نویسندگان : #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور