🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_نود_و_یک #پارت_اول مامان خندید و آبمیوه رو داد دستش و گفت: +تو جای پسر منی .بخو
#رمان
#ناحله
#قسمت_نود_و_یک
#پارت_دوم
فاطمه اومد نزدیکتر
با چشم هایی که داشتن از کاسه در میومدن بهم نگاه کردو
+ولی اینطور بیشتر نگران شد
با تعجب نگاهش کردم و از لحن مهربونش دلم گرم شد.
یه خورره مکث کرد و گف
+سلام
چشم ازش برنداشتم و گفتم
_سلام به ریحانه که نگفتید؟
دقیق شدو گفت:
+نگفتم.ولی میخوام بگم
_میشه لطف کنید نگیدبهش؟
خواهش میکنم
شوهرش هم درس داره هم کار...
برادرم هم نمیتونه ....
خجالت میکشیدم جلوی مامانش باهاش حرف بزنم.
بعد از ی خورده مکث گف
_ببخشید منو ولی نمیتونم نگم بهش.
اون به شما خیلی وابستس
با اینکه دلم نمیخواست ریحانه الان بفهمه ولی به ناچار چیزی نگفتم.
رو کردم سمت مامانش که یه لبخند کش داری رو لبش بود.
دوباره صورتم جمع شد.
گفتم:
_من شرمندم واقعا
باعث زحمت شماهم شدم
دوباره خواستم برگردم سمت فاطمه که گردنم بی اراده از درد خم شد
خیلی سخت گفتم:
_ممنون از لطفی که به خواهرم دارین ....
نمیتونستم لبخندمو پنهون کنم
بی اراده لبخند رو لبام بود و شاید حتی هر دقیقه عمیق تر هم میشد.
مخصوصا وقتی که به فاطمه نگاه میکردم
قیافه پر از استرسش منو یاد ریحانه مینداخت.
با تفاوت اینکه نگرانی ریحانه همیشه با غرغر همراه بود ولی فقط تو چهره ی فاطمه اضطراب دیده میشد.
تو افکار خودم بودم غافل از وجود محسن .
جواب سوال های مامان فاطمه رو دادم و دوباره تو حال خودم غرق شدم که دیدم ی نفر بالش زیر گردنمو خوابونده
مامان فاطمه بود
عجیب بود واسم که گف:
+نباید اینجوری بشینی
تکیه بده انقد سخت نگیر.
جلوم یه لیوان گرفت
سرم رو یخورده عقب کشیدم که باعث شد دوباره اون درد وحشتناکو تو کتفم حس کنم
یاد رفتارای مامان و ریحانه افتادم.
چقدر دلم برای ریحانه تنگ شده بود.
مامانش خندید و گف:
+تو جای پسر منی .
دیگه نفهمیدم حرفاشو.
فقط نمیفهمیدم چرا این لبخند از رو لبام محو نمیشد...
مامانش ازم خداحافظی کرد و رفت بیرون.
منم جوابش رو دادم
فاطمه پشت سرش حرکت کرد که پر چادرش گیر کرد به گوشه ی تختم.
انگشتایی که هی سعی میکرد تو آستین چادرش پنهون کنه اومدن بیرون و چادرشو کشید .
از کارای عجله ایش خندم میگرفت.
به نظر آدم آرومی میرسید. ولی دلیلی برای توجیه این رفتارش نداشتم
فقط از کارش خندم گرفته بود.
سعی کردم که مشخص نشه دارم میخندم تا خجالت نکشه...
چادرش رو مرتب کرد و از اتاق رفت بیرون ک گفتم:
_بازم ممنونم ازتون.
یه خواهش میکنم خشک گفت و از اتاق رفت بیرون.
حس بهتری داشتم.
شاید یه حس بهتر از بهتر.
درد کتفم رو یادم رفته بود خواستم یه نفس عمیق بکشم که دوباره سمت چپ شونم تیر کشید.
ابروهام تو هم گره خورد و گفتم
_اه.
محسن که با غضب نگاه میکرد از جاش پا شد و اومد سمتم.
+چطور خوب شدی باهاش؟
_رفتارم ک تغییری نکرده که.
+چرا کرده خودت متوجه نیستی
راست میگفت.
رفتارم باهاش خیلی تغییر کرده بود.
ولی باز هم با این وجود انکارش کردم وبرای خودم درد و شرایط رو بهونه کردم و گفتم :
_نه فکر میکنی!
اینجوری نیست.
فقط یه ذره حالم خوب نیست.
محسن برو ب پرستار بگو بیاد یه آرامبخش بزنه حالم بد شده دوباره.
محسن شونشو انداخت بالا و گفت:
+ان شالله .
این رو گفت و از اتاق رفت بیرون.
نمیدونستم چم شده بود.
ولی قیافه فاطمه از یادم نمیرفت و همش پنهون کردن انگشتش تو استین چادرش منو به خنده وا میداشت
ادامه دارد ...
نویسندگان : #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙 رهبر شهید انقلاب: حضرت مهدی(عج) در میان مردم است.
#جمعههای_دلتنگی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
#سلام_امام_زمانم
خواندم تو را که نگاهی کنی مرا
پاک از گناه و تباهی کنی مرا
دلبسته ام که تو مولا ز راه لطف
سوی حسین فاطمه راهی کنی مرا
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج🤲🏻
#روزتون #مهدوی
#سلام صبح زیباتون به خیر و نیکی و در پناه امام عصر و زمان عج باشید ✨
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
💚•°
💠 دعای حیات قلب
▪️هرکس در هر روز سه بار این دعا را بخواند ، دلش زنده می گردد.
🍃 يا حَيُّ يا قَيُّومُ
🍃 يا لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ
🍃 اَسْئَلُكَ اَنْ تُحْيِيَ قَلْبِي
🍃 اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿🌼 چه خوبه سایه ی تو بانو
یه عمره، رویِ سَرم بوده
چه خوبه که هرجایی رفتم
گنبدت در برابرم بوده...
🌿امروز ۲۳ ربیع الاول،
سالروز ورود بانوی آب و آینه، کریمه ی اهل بیت؛ حضرت فاطمه معصومه«س» به شهر قم است.✨
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿🌼 چه خوبه سایه ی تو بانو یه عمره، رویِ سَرم بوده چه خوبه که هرجایی رفتم گنبدت در برابرم بوده...
🌸 قم، با قدوم بانویی از تبار نور، عطر دیگری گرفت...
۲۳ ربیعالاول، یادآور روزی است که حضرت فاطمه معصومه سلاماللهعلیها به شهر قم وارد شدند؛ بانویی که حضورشان، قم را به یکی از مهمترین پایگاههای علم، ایمان و محبت اهلبیت علیهمالسلام تبدیل کرد.
💚 سلام بر بانویی که آمدنش، آغاز یک تاریخ نورانی برای قم شد...
🌷 سالروز ورود حضرت معصومه سلاماللهعلیها به قم گرامی باد.
#حضرت_معصومه
#سلام_الله_علیها
#ورود_حضرت_معصومه_به_قم
#قم
#یا_فاطمه_معصومه
#اهل_بیت
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌺🌸🌼🌺🌸🌼
علاّمه مجلسى رحمه الله از بعضى کتابهاى زیارات، نقل کرده: علی بن ابراهیم، از پدرش، از سعد اشعرى قمى، از حضرت رضا علیه السّلام روایت کرده که حضرت رضا علیه السلام فرمود: اى سعد، از ما نزد شما قبرى هست، گفتم فدایت شوم قبر فاطمه، دختر امام موسى علیه السّلام را مى فرمایى؟ فرمود:
بلى مَنْ زَارَهَا عَارِفاً بِحَقِّهَا فَلَهُ الْجَنَّةُ
آرى هرکه او را زیارت کند، درحالیکه عارف به حقش باشد، بهشت براى اوست.
چون به نزد قبر آن حضرت برسی، بالای سر، رو به قبله بایست و «سی و چهار» مرتبه «الله أَکبر» و «سی و سه» مرتبه «سُبْحانَ اللّٰهِ» و «سی و سه» مرتبه «الْحَمْدُلِلّٰهِ» بگو، آنگاه بخوان:
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」