🍃آوای رویش🍃
🌿 مناجات خمسعشر | مناجات الخائفین وقتی دلت میترسد... ترس همیشه چیز بدی نیست. گاهی ترس، به ما هشدا
🌿 مناجات خمسعشر | مناجات الراجین
سلام به شما و روزتون قشنگ 🌱
امروز رسیدیم به چهارمین مناجات از خمسعشر؛
مناجات الراجین؛ مناجات امیدواران.
راستش فکر میکنم همهی ما گاهی به «امید» احتیاج داریم...
گاهی برای یک خواسته دعا کردهایم و هنوز اتفاقی نیفتاده؛
گاهی مشکلی داریم که انگار تمامشدنی نیست؛
گاهی هم از بس منتظر ماندهایم، کمکم با خودمان میگوییم:
«نکند دیگر قرار نیست درست شود؟»
من وقتی به مناجات الراجین رسیدم، بیشتر از هر چیز این قسمت برایم جالب بود که امام سجاد علیهالسلام با وجود همهی ضعفها و نگرانیهای انسان، باز هم از امید به خدا حرف میزند.
در بخشی از این مناجات میخوانیم:
«یَا مَنْ إِذَا سَأَلَهُ عَبْدٌ أَعْطَاهُ، وَإِذَا أَمَّلَ مَا عِنْدَهُ بَلَّغَهُ مُنَاهُ...»
ای کسی که هرگاه بندهای از او درخواست کند، عطایش میکند و هرگاه به آنچه نزد اوست امید ببندد، او را به آرزویش میرساند...
🌱 به نظرم یک نکته خیلی مهم اینجاست:
امید داشتن یعنی هنوز چیزی را نمیبینم، ولی به خدا اعتماد دارم.
یعنی ممکن است امروز جواب دعایم را نبینم،
اما قرار نیست فقط به خاطر اینکه هنوز اتفاقی نیفتاده، از خدا ناامید شوم.
قرآن یک جمله خیلی زیبا دارد:
«وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ»
از رحمت و گشایش خدا ناامید نشوید.
📖 سوره یوسف، آیه ۸۷
گاهی شاید چیزی که ما اسمش را «تأخیر در اجابت» گذاشتهایم، در واقع بخشی از مسیر تربیت ما باشد.
گاهی خدا چیزی را دیرتر میدهد؛
گاهی شکل دیگری از همان خواسته را نصیبمان میکند؛
و گاهی هم چیزی میدهد که بعدها میفهمیم چقدر بهتر بوده.
پس امروز اگر یک خواستهی برآوردهنشده داری،
اگر چیزی در زندگیات هنوز حل نشده،
اگر منتظر یک اتفاق خوب هستی...
ناامید نشو.
فقط خواستهات را دوباره به خدا بسپار.
من خودم این جمله را خیلی دوست دارم:
«خدایا، من نمیدانم چه چیزی برایم بهتر است؛
اما مطمئنم تو میدانی.»
شاید «رجاء» دقیقاً همین باشد؛
اینکه هنوز جواب را ندیدهای،
اما خدا را دیدهای. 🌹
🌿 امروز با خودمان قرار بگذاریم:
مشکلاتمان را ببینیم،
اما بزرگتر از مشکلاتمان، خدا را ببینیم.
انشاءالله فردا با هم میرویم سراغ مناجات بعدی... 🌱
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
montazer.irDoa 185 Sahife.mp3
زمان:
حجم:
10.5M
#صحیفه_سجادیه_جامعه
#صوت_دعا
🎧 قرائت استدیویی دعای ۱۸۵ صحیفه سجادیه جامعه
※ مناجات چهارم از مناجات خمس عشر
• مناجات راجین
🎙 با صدای:
محمود معماری
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از #رهبر #شهیدمون:
ما قدر همدیگرو نمیدونیم...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پلِ «تعارف» در بوشهر 😅
🔹پل عجیبی که بخاطر عرض کمش به پل تعارف معروف شده!
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🔴 عصبانیت و عوارضش رو دست کم نگیرید !
تاثير عصبانیت بر سلامت بدن
🍏 زخم معده و سرگیجه
🍏 سر درد و فلج اعضاء
🍏 از دست دادن توده عضلانی
🍏 لختگی خون و سکته مغزی
🍏 بیماریهای قلبی و تنگی نفس
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🔴 عصبانیت و عوارضش رو دست کم نگیرید ! تاثير عصبانیت بر سلامت بدن 🍏 زخم معده و سرگیجه 🍏 سر درد و فل
خلاصه کلام
عصبانیت تعطیل 😅
اگه یه نفر رو پیدا کردیم که با عصبانیت به نتیجه رسیده، ما هم همون روش رو دنبال کنیم...
♥️
مواظب نـمازت باش
تلـخ نشہ🌱
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌱 مهر امسال را چطور شروع کنیم؟ این روزها که کمکم بوی باز شدن مدرسهها میآید، خیلی از پدر و مادرها
به دنبال مبحثی که صبح مطرح شد، لازم هست به این نکته توجه بشه که
✨ این فقط یک بحث اقتصادی نیست...
شاید فکر کنیم کمتر خریدن، استفاده از وسایل سال قبل یا حذف خریدهای غیرضروری، فقط یک راهکار برای کاهش هزینههاست؛ اما در نگاه قرآن و اهلبیت علیهمالسلام، مسئله فراتر از اقتصاد است.
خداوند میفرماید:
«وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ»
«بخورید و بیاشامید، ولی اسراف نکنید؛ همانا خداوند اسرافکنندگان را دوست ندارد.»
📖 اعراف، ۳۱
و امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
«لَا إِسْرَافَ فِي الْخَيْرِ»
در کار خیر، اسراف نیست.
📚 غررالحکم، ح ۱۰۳۸۶
یعنی حتی وقتی نیت ما خوب است، باز هم باید درست و بهاندازه عمل کنیم.
پس قبل از خرید وسایل مدرسه، یک سؤال ساده از خودمان بپرسیم:
❓ «واقعاً لازم است یا فقط دلمان چیز تازه میخواهد؟»
اگر کیف سال قبل سالم است، اگر جامدادی هنوز قابل استفاده است، اگر بخشی از لوازم را در خانه داریم، شاید بهترین انتخاب این باشد که دوباره هزینه نکنیم.
🎒 هر چیزی که توان خریدنش را داریم، لزوماً لازم نیست بخریم.
🌱 و چه درس زیبایی برای فرزندمان است که بفهمد:
«نعمت فقط در داشتن نیست؛ در درست استفاده کردن از داشتههاست.»
بهتر هست مهرماه را فقط با خریدهای بیشتر شروع نکنیم؛
با انتخاب بهتر، قدرشناسی و پرهیز از اسراف شروع کنیم. 🍃
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📚 شک در اصل وضو
💠 سؤال: همیشه و طبق عادت هنگام خروج از منزل وضو میگیرم ولی گاهی شک میکنم که امروز وضو گرفتم یا نه؟ حکم چیست؟
✅ جواب: به عادت نمیتوان اکتفا نمود مگر آنکه برای شما اطمینان حاصل شود.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_نود_و_سه #پارت_دوم محمد: دکمه های پیرهن سورمه ایم رو بستم. یه کت تک همرنگش بر
#رمان
#ناحله
#قسمت_نود_و_چهار
نگام به ریحانه افتاد.
بعد از ازدواجش دیگه مثه قبل سر به سرش نمیذاشتم
دلم تنگ شده بود واسه سر وصداهامون و صدای بابا که میگفت: باز شما دوتا افتادین به جون هم ؟
نگاهم و رو خودش حس کرد و گفت :چیشد به چی فکر میکنی؟
نخواستم با یاد اوری نبود بابا حالش و بد کنم _میگم ریحانه
واسه راهیان نور برای یه نفر جا داریم .این دوستت نمیخواد بیاد؟
ریحانه با خوشحالی گفت :واقعا؟چرا اتفاقا دوست داشت بیاد برم بهش بگم .
با تعجب به رفتنش نگاه کردم
اصلا واینستاد ادامه بدم حرفمو
از حرفی که زدم پشیمون شدم
اگه نمیومد خیلی بهتر بود
دلم نمیخواست زیاد بببینمش .مخصوصا الان که یه حس عجیبی تو دلم ب وجود اومده بود وباعث میشد وقتی بهش نگاه میکنم ناخوداگاه لبخند بزنم.
پاشدم به ریحانه بگم که زنگ نزنه اما دیگه کار از کار گذشته بود
ریحانه ذوق زده گفت :بهش گفتم. خیلی خوشحال شد گفت با مادرش حرف میزنه.
یهو داد زد :وای برنجم سوووخت و
دوید تو آشپزخونه
توکل کردم به خدا و گفتم هرچی به صلاحه اتفاق بیافته.
_
فاطمه:
امروز سومین روزی بود که افتادم به دست و پای مامان تا بابارو راضی کنه
همش میترسیدم جای خالیشون پر شه و دیگه نتونم برم .خسته شدم انقدر که التماس کردم
رفتم تو اتاقم و سرم و رو زانو هام گذاشتم
مادرم اومد تو و رو موهامو بوسید و گفت :امشب با بابات حرف میزنم فقط دعا کن اجازه بده یکی ی دونش تنها بره جنوب.
یه لبخند از رو قدردانی زدم و گفتم:عاشقتم مامان
واسه شام پاین نرفتم تا مامان بتونه بهتر با بابا حرف بزنه
همش میگفتم:خدایا یعنی میشه یه معجزه ای شه دل پدرم به رحم بیاد ؟
وای اگه بشه چی میشه ۵ روز کنار محمد
حتی فکرشم قشنگ بود
ریحانه پی ام داد:فاطمه جون چیشد؟مشخص نشد میای یا نه ؟
از سپاه چند بار زنگ زدن به محمد.گفتم بگه فعلا کسی و ثبت نام نکنن
ولی اونام نمیتونن بیشتر از این صبر کنن ۳ روز دیگه باید بریم
_فردا بهت خبر میدم .دعا کن بابام اجازه بده .من خیلی دلم میخواد بیام
+ایشالله که اجازه میده نگران نباش شهدا دعوت کنن میای حتما باهامون
ترجیح دادم بخوابم تا از فکر و خیال خل نشم
____
بعداز نماز صبح دیگه نخوابیدم و همش دعا کردم
ساعت ۸ بود
رفتم پایین مامان و بابا رو میز نشسته بودن.
بعد اینکه صورتم و شستم سلام کردم و کنارشون نشستم
به مامانم نگاه کردم که اشاره زد سکوت کنم
نا امیده شده بودم
بابام پرسید :خب فاطمه خانوم شنیدم میخوای بری جنوب
خودمو مظلوم کردم و با نهایت تواضع گفتم :اگه شما اجازه بدین
یه قلپ از چای شیرینش و خورد
+میتونی قانعم کنی واسه اینکه رضایت بدم بری؟
چرا باید بزارم بری؟
_نگاه مامان بهم نیرو داد و با قدرت گفتم :ببین بابا
من الان ۱۹ سالم شده ولی نصف عمرم به تحصیل و درس و کتابام گذشت از بهترین لحظات زندگیم هیچی نفهمیدم .احساس میکنم نیاز دارم بفهمم تو دنیا چ خبره . چی اطرافم میگذره و ازش خبر ندارم
تا کی بشینم تو اتاقم و کتاب دستم بگیرم
انقدر تو تنهایی بودم افسرده شدم و آداب معاشرت و خوب بلد نیستم
انقدر که کم تو جمع های شلوغ بودم یه کنفرانس میخوام بدم تو دانشگاه،از استرس غش میکنم این با منطق شما جوره ؟
۱۹ سالم شده و حتی یه بار نشد بدون استرس برم بیرون با دوستام
با اینکه میگفتین ازم مطمئنین وبهم اعتماد کامل دارین
پدر من،اجازه بده یاد بگیرم مستقل بودن و
تا کی گوشه لباس مامان و بگیرم و دنبالش برم تا گم نشم ؟
به نطرتون هنوز به سنی نرسیدم که یاد بگیرم رو پای خودم ایستادن و
همیشه و همه جا که شما نیستین
من وقتایی که نیستین چیکار کنم ؟
میخوام اجازه بدین این سفر و برم
مطمئنم خیلی چیزا یاد میگیرم و خیلی چیزا میفهمم.میگن سفر راحتیم نیست،این برام ی تجربه خوب میشه
بابام لبخند زد و گفت :خب باشه تونستی قانعم کنی. برو.ولی هر اتفاقی افتاد مسئولیتش با خودته
از ذوق نزدیک بود جیغ بزنم
از صندلی پریدم و محکم لپ بابارو بوسیدم
مامانم بوسیدم و دوییدم سمت اتاقم
زنگ زدم به ریحانه
صدای خواب الودش به گوشم خورد :الو
_سلام ریحون جون
بابام قبول کرد ، حالا باید چیکار کنم ؟
از دیشب ۱۰ بار به ریحانه زنگ زدم و پرسیدم که چیا باید ببرم
همه وسایلم و چک کردم
همچیو گرفته بودم
از هیجان همش تو اتاق راه میرفتم و منتظر بودم ساعت ۷ شه
نمازم و خوندم ولباسام و پوشیدم
با اینکه بیشتر عطرام و گذاشتم تو کولم
چندتا هنوز رو میز بود
شال سرمه ایم و شکل روسری کردم و طرف بلندش و دور گردنم شل گره زدم
به تصویر خودم تو آینه نگاه کردم
مانتو سرمه ای بلندم و پوشیده بودم با شلوار مشکیم
چادرمم اتو شده رو تخت،کنارکوله پُرم گذاشتم.
ریحانه گفت یه چیز گرمم نگه دار شبا سرده سوییشرتم و گذاشتم رو تخت که وقتی میخوام برم بپوشم
ادامه دارد ...
نویسندگان : #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور