🌿 شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی
حتماً اسم «شیخ نخودکی» را زیاد شنیده اید؛ همان عارف و عالم مشهدی که حکایتهای زیادی دربارهاش نقل شده است.
شیخ حسنعلی اصفهانی در سال ۱۲۷۹ قمری در اصفهان به دنیا آمد. از کودکی به تحصیل علوم دینی علاقه داشت و بعدها برای ادامه تحصیل و سیر و سلوک، سالهایی را در نجف، کربلا و مشهد گذراند.
او در کنار درس و عبادت، ارتباط نزدیکی با مردم داشت و بسیاری برای حل مشکلاتشان نزد او میرفتند.
زندگی شیخ نخودکی پر از روایتها و خاطراتی است که بعضی از آنها درباره کرامتها و حالات معنوی اوست؛ شیخ نخودکی سرانجام در سال ۱۳۶۱ قمری در مشهد از دنیا رفت و در حرم مطهر امام رضا علیهالسلام به خاک سپرده شد.
📍 محل دفن: حرم مطهر امام رضا علیهالسلام، صحن انقلاب (صحن عتیق)، در جوار ایوان عباسی.
محل سنگ مزار فعلی ایشان نیز رواق دارالحُجّه، ضلع شمالی، غرفه شماره ۱۱ می باشد.
🍃🍃
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حداقل شیرینیشونو پس میدادین نامردا😆
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
#پنجشنبه
🥀پنجـشنبه است
به رسم کهن،یاد میکنیم
از آنها که وقتـشان
و مکانشان از ما جـداست
یاد میکنیـم از آنها
که دلتـنگشان میـشویم
یاد میکنیـم از آنها
که هنـوز دوستـشان داریم
یاد میکنیم از همه
شهـدا،علمـا و درگذشتـگانمان
🌼با فاتحه و صلواتی
بر محمد و آل محمد🌼
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از نماز دومتر نپر اونور
بجاش، آنچه میگی عمل کن...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
حاجب بروجردی ، قصیده ای زیبا در مدح امیر المومنین ، علی علیه السلام سرودند . که یک بیت آن ، این بود:
حاجب اگر محاسبه حشر با علیست
من ضامنم که هر چه بخواهی گناه کن
همان شب در عالم رویا مولا علی بن ابیطالب ، به خواب ایشان آمدند و فرمودند:
اگر چه محاسبه در دست ماست
اما اگر اجازه بدهی
من بیت آخر شعرت را اصلاح کنم!
حاجب عرض کرد :
یا مولا شعر برای شما و در مدح شماست
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند :
پس بیت آخرت را این گونه بنویس
حاجب یقین محاسبه حشر با علیست
شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😍
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_صد_و_یازده شاید نتونم شرایط مادی آنچنانی فراهم کنم ولی از استحکام زندگی ای که با
#رمان
#ناحله
#قسمت_صد_و_دوازده
#پارت_اول
وسایلم رو گرفتم و تو ماشینم نشستم.
با سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردم .نمیخواستم دیر برسم و وجهم رو پیشش خراب کنم .
ماشین و کنار خیابون پارک کردم و رفتم داخل
سرم و چرخوندم و اطراف و گشتم
وقتی پیداش نکردم ،رفتم سمت یکی از پرستارا و گفتم: سلام خانوم ببخشید .خانوم کیان دخت رحیمی و میشناسید ؟
+سلام بله چطور؟
_ببخشید من کجا میتونم پیداشون کنم ؟
+طبقه بالا
_ممنون
از پله ها بالا رفتم
وقتی تو سالن پیداش نکردم خواستم دوباره صداش کنم که یکی صدام زد : آقا محمد
برگشتم سمت صدا که با لبخندش مواجه شدم
اومد نزدیک تر و گفت : حالتونخوبه ؟ میشه چند لحظه منتطرم بمونید ؟
_ممنونم.چشم
رفت تو یه اتاقی و درو بست
نشستم رو صندلی سفید راه رو و به ناخنام زل زدم
چند دیقه بعد مامان فاطمه کنارم ایستاد و گفت :ببخشید منتظرتون گذاشتم
از جام بلند شدم و گفتم :خواهش میکنم
لباس فرم سرمه ایش و عوض کرده بود و چادر سرش گذاشت.
همراهش از بیمارستان خارج شدم
وجودش بهم حس خوبی میداد
کنارش اضطراب نداشتم ولی برعکس کنار شوهرش از استرس زیاد به زحمت میتونستم حرف بزنم
رو یه نیمکت نشستیم
برگشت سمتم و باهمون لبخند نگام کرد
سرم و انداختم پایین که گفت :خب؟چیکارم داشتین ؟
تو دلم یه بسم الله گفتم و از خدا خواستم مادر فاطمه با شوهرش همفکر نباشه
_من ازتون کمک میخوام
+کمک برای چی ؟
_راستش بعداز شبی که اومدیم خونتون من یه ملاقات با آقای موحد داشتم که ....
+آره میدونم .احمد گفت راجبش بهم
_من فکر میکنم اگه شما کمکم کنید ،بتونم زودتر ایشون وراضی کنم ....
چیزی نگفت که ادامه دادم: یجورایی الان همه مخالف منن و روبه روم ایستادن. البته با وجود خدا کنارم من حق ندارم بگم تنهام ولی...
+آقا محمد
سرم و بالا گرفتم
+چرا داری میجنگی ؟
_شما هممیخواین بگین من دارم اشتباه میکنم ؟
+نه من همچین حرفی و نمیزنم .فقط میخوام برام دلیل بیاری تا بدونم میتونم کمکت کنم یا نه ؟
نگاهم و به زمین دوختم و برای دومین بار به خودم جرئت دادم تا بگم : من به دخترتون علاقه دارم.
چشمام و بستم و منتظر موندم برای دومین بار سیلی بخورم .
چند لحظه گذشت،نگاش کردم .هنوز همون لبخند روی صورتش بود
با دیدن لبخندش دلم گرم شد و با جرات بیشتری ادامه دادم :
واسه رسیدن به هدفای باارزش نباید جنگید ؟
+چرا ،باید جنگید !
اگه بگم از شنیدن اینجمله اش از ذوق قند تو دلم آب نشد دروغ گفتم
ادامه داد :اگه واقعا دوسش داری ،حالا حالا ها باید بجنگی . چون پدر فاطمه آدم سرسختیه .خیلی کم پیش میاد حرفش دوتا شه . نمیخوام نا امیدتون کنم با این حرفا فقط میخوام
ادامه دارد......
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور