🍃آوای رویش🍃
#قسمت_صد_و_بیست_و_سه #ناحله🌱✨ ریحانه بود محکم بغلم کرد و گونم و بوسید.منم بغلش کردم.چند ثانیه تو بغل
#قسمت_صد_و_بیست_و_چهار
#ناحله🌱✨
چون برگشتش غیر منتظره بود فاصله بینمون خیلی کم شد و بستنیم به لباسش خورد.
بلند گفتم وایی و زدم رو صورتم
با ترس بهش زل زدم
داشت به لباسش که لکه سفید بستی قیفیم روش چسبیده بود نگاه میکرد.
بخاطر سوتی های زیادی که داده بودم دلم میخواست بشینم وفقط گریه کنم ،چون کاره دیگه ای هم ازم بر نمیومد.
قیافش جدی بود.همینم باعث شد ترسم بیشتر شه. شروع کردم به حرف زدن :آقای رسولی هم دانشگاهیمه .زنگ زد چندتا سوال درسی ازم بپرسه بعدشم بخاطر موفقیتم تو امتحان بهم تبریک گفت.بخدا فقط همین بود.اون سوال احمقانه رو هم،چون هل شدم پرسیدم.
نفسم گرفت انقدر که همچیزو پشت هم و تند تند گفتم.سریع یه دستمال تمیز از جیبم در آوردم.انقدر ترسیده بودم که چیزی نمیفهمیدم.میترسیدم به چشم هاش نگاه کنم
دستمال و کشیدم روی پیراهنش و بستنی و از روش برداشتم همینطور که پیراهن و پاک میکردم گفتم :توروخدا ببخشید. بخدا حواسم نبود .اصلا در بیارید براتون میشورمش میارم
بلاخره جرئت به خرج دادم و سرم و بالا گرفتم و بهش نگاه کردم تا ببینم چه عکس العملی نشون داده.
با یه لبخند خوشگل،خیلی مهربون نگام میکرد
دلم با دیدن نگاهش غنج رفت
گفت:من ازتون توضیحی خواستم؟
به بستنی آب شده ی توی دستم نگاه کرد و ادامه داد:دیگه قابل خوردن نیست . بریم یکی دیگه اش و بخریم.
از این همه مهربونی تو صداش،صدای قلبم بلند شد!
یه شیر آب نزدیکمون بود رفتم طرفش و دستم و شستم.محمد منتظرم ایستاده بود
رفتار مهربونش یه حس خوب و جایگزین ترسم کرده بود.
همراهش رفتم پیش ریحانه که با اخم نگامون میکرد.
+دوساعته کاشتین اینجا من و، کجایین شما؟ چه غلطی کردم نگفتم روح الله بیاد.
از حرفش خندمون گرفت.ریحانه به لباس محمد نگاه کرد و گفت :پیراهنت چیشده؟لکه چیه روش؟
محمد خندید و گفت :بستنیه،یا شایدم...!
شرمنده نگاهم و ازش گرفتم که گفت بیاین با من.
ریحانه صداش در اومد :وا یعنی چی؟دیگه کجا میرین؟
محمد سوئیچ ماشین و به ریحانه داد و گفت :منتظر باش زود میایم
ریحانه چشم غره ای داد و رفت تو ماشین .
دلم چیزی نمیخواست ولی جرئت حرف زدن نداشتم .میترسیدم لب واکنم و دوباره سوتی بدم.در سوپری و باز کرد .من رفتم تو ومحمد پشت سرم اومد.
رفت طرف یخچال و منتظر نگام کرد
چیزی نگفتم که گفت :از اینا؟یا از همون قبلیه؟
خجالت میکشیدم حرفی بزنم.من بستنی شکلاتی خیلی دوست داشتم.
از اینکه منتظر گذاشته بودمش بیشتر شرمنده شدم
_فاطمه خانوم اگه نگین کدومش و بیشتر دوست دارین مجبور میشم از هر کدومش یدونه بردارم!
حرفش به دلم نشست.قند تو دلم آب شده بود.نتونستم لبخند نزنم .رفتم طرف یخچال و یه بستنی کاکائویی گرفتم .
با همون لحن مهربونش گفت : همین فقط؟
بهش نگاه کردم،انگار فهمیده بود نمیتونم چیزی بگم یدونه از همون بستنی برداشت و یه نگاه به خانوم فروشنده انداخت که با ظاهر نامناسبی به محمد خیره بود. بعد چند ثانیه تردید به طرفش رفت.
به رفتارش دقت کردم.
بدون اینکه نگاهی بهش بندازه ده تومن وبه همراه بستنی روی میزگذاشت.
منم بستنیم و کنارش گذاشتم خانومِ با غضب پول و گرفت و بقیه اش و روی میزگذاشت .
تشکر کردم و بیرون رفتیم.
از اینکه کنارش راه میرفتم احساس غرور میکردم.توماشین نشستیم.
ریحانه :چه عجب اومدین بلاخره
تازه یادم افتاد پرو پرو اومدم وتو ماشینشون نشستم.
به ریحانه گفتم :من بازم مزاحمتون شدم
+بشین سر جات عروس خانوم . الان که دیگه نباید تعارف کنی.
بستنی تو دستم و که دید گفت :فعلا بستنیت و بخور
از اینکه پیش محمد من و اینطور خطاب کرد خیلی خجالت کشیدم.محمد از توآینه یه نگاهی بهم انداخت.لبخند زده بود.
سعی کردم عادی باشم و انقدر سرخ و سفید نشم .بستنیم و باز کردم و بدون توجه به حضور محمد شروع کردم به خوردنش.
یخورده شهرگردی کردیم و بعد چند دقیقه، محمد یه کوچه مونده بود به خونمون ایستاد و گفت :فاطمه خانوم ببخشید،میترسم پدرتون ببینن منو .سوء تفاهم شه براشون.
_خواهش میکنم .ببخشید بهتون زحمت دادم .خیلی لطف کردین
پیاده شدم و گفتم :بابت بستنیا هم ممنونم. بخاطر پیراهنتون بازم عذر میخوام.
خندید و چیزی نگفت
میخواستم با ریحانه هم خداحافظی کنم که محمدبهش گفت همراه من بیاد
_نه میرم خودم راهی نیست. ریحانه جون تو زحمت نکش
ریحانه پیاده شد و گفت :ببین فاطمه جان بزار یچیزی و برات روشن کنم
این آقا داداش من یه حرفی بزنه.حرفش دوتا نمیشه.یعنی تا فردا صبحم وایستی اینجا نزاری من باهات بیام محمد اجازه نمیده تنها بری
خندیدم و بهش نگاه کردم
با لبخند به روبه روش خیره بود
ازش خداحافظی کردم و با ریحانه رفتیم .با اینکه چند قدم ازش دور شده بودم ،حس میکردم دلم به شدت براش تنگ شده
سلام امام زمانم✋🌸
هر قدر هم زمان بگذرد
هر کسی هم که بیاید و برود
باز فقط تو باوفاترین رفیق مایی!
خوشا آنکس که در دنیا رفیق با وفا دارد...
🌷اللهم عجل لولیک الفرج🌷
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🌸 حدیث_روز 🌸
💎امامعلیعلیہالسلاممیفرمایند :
ڪانون بدی
در هم نشينی با
همراه بد است .
📙غررالحڪم ، باب المجالسہ
➖〰➖〰➖〰➖〰➖〰➖
💎 امام_علی_علیه_السلام :
🔹 «تو در حقيقت ، براى آخرت آفريده شده اى نه براى دنيا، و براى رفتن نه براى ماندن، و براى مُردن نه براى زيستن . تو در يك كوچگاه هستى؛ در سرايى كه بايد از آن، توشه بردارى و در راهى منتهى به آخرت.»
📚 نهج البلاغة : نامه ٣١
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
✨✨✨✨
یــا قـاضی الحاجـات...
دوشنبـــه... صدمرتبه...
ذکرروز👆دوشنبه
یاقاضی الحاجات(ای برآورنده حاجتها)×صد
نماز_روز_دوشنبہ
✍🏻هرکس نمــاز2شنبه رابخواندثواب۱۰حج و۱۰عمره
برایش نوشته شود
2رکعت ؛
درهر رکعت بعدازحمد
یک آیةالکرسی ،توحید ،فلق وناس
بعد از سلام۱۰ استغفار
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
انا لله و انا الیه راجعون
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
وقتی «واجب» تبدیل به «گناه» میشود!
بزرگترین فریبِ شیطان، کوچک شمردنِ گناه نیست؛ بلکه «گناه ندانستنِ آن» است!
امام حسن عسکری (ع) هشدار میدهند:
بسی از گناهان بخشیده نمیشوند، چون انسان فکر میکند: «این که چیزی نیست!» 🤦♂️
همین «کوچکانگاری»، خطرناکتر از خودِ عمل است.
بیایید صادق باشیم؛ ما دربارهی بیحجابی بحث میکنیم، اما یک گناهِ بسیار بزرگتر و خطرناکتر وجود دارد که حتی در لیستِ گناهان ما هم نیست: «گناهِ بیتفاوتی!»
ببینید چقدر اوضاع مخدوش شده:
❌ بیحجابی گناه است (ما میدانیم).
❌ اما وقتی «نهی از منکر» را رها میکنیم، یعنی در واقع داریم یک «واجب» را ترک میکنیم!
جالب اینجاست که ما نه تنها این کار را گناه نمیدانیم، بلکه آن را به بخشی از رفتارمان تبدیل کردهایم! این یعنی ما به مرحلهای رسیدهایم که «گناهِ واجبالترك» را، اصلاً گناه نمیشناسیم!
بیتفاوتی، یعنی از دست دادنِ حسِ تشخیصِ حق و باطل.
مراقب باشید، مبادا با «کوچک شمردنِ گناهان»، راهِ بازگشت به سوی خدا را بر خود ببندید.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🔖 موضوع: فکر گناه
امیرالمؤمنین عـلـے بن ابی طالب (علیهماالسلام)
«مَن كَثُرَ فِكرُهُ في المَعاصي دَعَتهُ إلَيها»
كسى كه زياد درباره گناهان بينديشد، گناهان او را به سوى خود بكشانند.
📚 غرر الحكم، حدیث ۸۵۶۱
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاشید بچه ها مهر رسید🖤🥺
#شهدای_مدرسه_میناب 😭😭
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼🍃
زندگی ما طوری است که به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) نیازی نداریم
#امام_زمان
#حجت_الاسلام_کاشانی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」