eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
269 دنبال‌کننده
820 عکس
867 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه چیزی یک خواننده زن مسیحی را شیفته سیدحسن نصرالله کرد؟ 🔰 برشی از سخنرانی به مناسبت سالروز شهادت شهید ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرستید برای خانم های چادری و بهشون بگید شما سرداران ارشد نظامی جنگ رسانه هستید.👌 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوضاع مدارس در این روزها 😎😂😂 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه بحث نکن 😉 ‌ ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
یکی از بیمارى‌هاى خطرناک، بیماری، «عادى‌شدنِ نعمت» است. این بیمارى چهار نشانه دارد: 1ـ این که نعمت‌هاى فراوانى داشته باشى، اما آنها را نعمت ندانى، و هیچگونه احساس [شکرگزارى] در قبالش نداشته باشى 2ـ این که وارد خانه شوى و همه‌ى اعضاى خانواده‌ در سلامتى بسر برند، اما «شکر خدا» را به جاى نیاورى 3ـ وارد بازار شوى و خرید کنى و تمامى مایحتاج زندگى را در چرخ دستى بگذارى و به خانه برگردى، بدون این که قدردان و شکرگذار صاحب نعمت باشى 4ـ هر روز در کمال صحت و سلامتى از خواب برخیزى در حالى که از چیزى نگران و ناراحت نباشى، اما خدا را سپاس نگویى ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
📢 ویژه، انتشار نخستین‌بار ❤️ خانواده رزمنده شهید خامنه‌ای 🖥 رسانه KHAMENEI.IR نامه حضرت آیت‌الله سیّدمجتبی خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب به برادرشان آیت‌الله سیّدمصطفی خامنه‌ای در دوران نوجوانی و در هنگام حضور وی در جبهه‌های دفاع مقدس را منتشر می‌کند. 🖼 متن و دستخط رهبر انقلاب اسلامی که در تاریخ ۹ مردادماه ۱۳۶۵ نگارش و اکنون به مناسبت منتشر شده، به شرح زیر است. ✍️ بسمه ‌تعالی ❤️ خدمت برادر عزیزم، رزمندۀ گرامی سیّدمصطفی، بالاخره پس از مدّتها که قصد نامه نوشتن را کرده بودم موفّق به چنین امری شدم. 🌷 جای شما خالی، ما در مشهد پس از زیارت و دید و بازدید از سبزوار بازدید کردیم. استقبال مردم خیلی خوب و دلگرم کننده بود. امّا خوب، جای ما هم در آن محیط صفا و خلوص و عشق به خدا خالی. ایکاش باز هم توفیق پیدا کنیم و در آن مکان الهی حضور پیدا کنیم. 👈 بعد از اینکه به تهران آمدیم من دائماً در صدد تهیّۀ کتاب درسی و اسم‌نویسی در مجتمع رزمندگان بوده‌ام تا اینکه دیروز موفق به اسم نوشتن شدم. 🖼 قرار است همگی چند سطری در ادامۀ این دو نامه بنویسند و من از طرف بشری و هدی هم سلام میرسانم. امیدوارم در پناه توفیقات حضرت حقّ انجام وظیفه (بطور احسن) را بنمائی. زیاد وقتت را نمی‌گیرم و تو را به خدا میسپارم. ✍️ والسلام. سیّدمجتبی 🗓 چهارشنبه ۹ مرداد ۶۵ 🌷 | نسخه قابل چاپ ➕ همچنین نامه رهبر شهید انقلاب به فرزندشان آیت‌الله سیدمصطفی خامنه‌ای در هنگام حضور وی در جبهه‌های دفاع مقدس که در تاریخ ۷ مردادماه ۱۳۶۵ نگارش شده، امروز منتشر شد. 💻 Farsi.Khamenei.ir
🌱 خداےمن وتو همیشه پای قولش میمونہ فقط ڪافیه زندگیت پاڪ باشه تھش خیر و خوبیہ♥️ ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
﴾🐚﴿ پیامبر ص فرمودند بهترین شما کسیست که قرآن را بیاموزد و آموزش دهد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وسایل الشیعه ج۶ ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#قسمت_صد_و_پنجاه_و_دو #ناحله🖤 واقعیت رو گفتم بهش _نه چند ثانیه نگاهم کرد و دوباره نگاهش رو به بشقا
🖤 با یه دست جلوی چادرم رو نگه داشتم و با دست دیگه ام ظرف اسفند رو برداشتم. ذوق زده بودم و دل تو دلم نبود. بهمن بود و فقط یک ماه از ازدواجم با محمد میگذشت. با اینکه جنوب بودیم شب ها هوا سرد بود. قدم برداشتم و با بقیه خادم ها ورودی اردوگاه ایستادم.همون اردوگاهی که سال قبل با شمیم و ریحانه توش کلی خاطره ساخته بودیم،جایی که پارسال روی تخت یکی از اتاقاش بخاطر نداشتن محمد کلی گریه کرده بودم،امسال دوباره اومدم،ولی این بار با همسرم،به عنوان خادم. شاید اگه به گذشته برمیگشتم هیچ وقت حتی تصور نمیکردم زندگیم اینجوری ورق بخوره.خیلی خوشحال بودم که خدا دوستم داشت ومن رو به آرزو هام رسوند. من هر چی که داشتم رو از شهدا داشتم... خادمی که سهل بود باید نوکریشون رو میکردم. قرار بود کاروان دخترهاچند دقیقه دیگه برسه و تو اردوگاه ساکن شن. خادمی برام خیلی تجربه ی قشنگی بود. جمع دوستانه و شاد خادم ها رو دوست داشتم.داشتیم حرف میزدیم که صدای بوق اتوبوس به گوشمون رسید.دوتا اتوبوس به ورودی اردوگاه نزدیک میشدن.چون زمان اردوی دخترها بود تعداد آقایون خادم کم بود.داشتم به حال خوب این روز هام فکر میکردم که یکی از کنارم به سرعت رد شد.سرم ر‌و بالا گرفتم و محمدرو دیدم که با لباس خاکی خادمی و چفیه دور گردنش من رو تو کلی خاطره غرق میکرد.نمیدونستم فرق این لباس با لباس های دیگه چیه که انقدر به محمد میومد و چهره اش و از همیشه قشنگ تر نشون میداد. دویید طرف راننده ی اتوبوسی که به ما نزدیک شده بودیخورده صحبت کردن که در اتوبوس باز شد و دختر ها پیاده شدن. یه گروه از دخترها که چفیه های هم رنگ دور گردنشون بسته بودن به محض پیاده شدن از اتوبوس باهم سرود میخوندن و به سمت داخل اردوگاه قدم برمیداشتن. اشتیاق تو نگاه بعضی هاشون برام جالب و قابل درک بود. به گرمی ازشون استقبال کردیم و بهشون خوش آمد گفتیم. بعضی هابا تعجب نگامون میکردن . نگاهشون برام آشنا بود.یادمه رفتار یه سری از خادم ها اونقدر گرم و صمیمی بودکه آدم فکر میکرد قبلا جایی دیدتشون و یا شاید مدت زیادیه که هم رومیشناسن. به هرکدوم از بچه ها یه شاخه گل دادیم و وسط اردوگاه جمع شدن. ظرف اسفندرو دست یکی از خادم ها دادم و به سمت سرپرست گروه ها رفتم. ازشون امار گرفتم و تو یه اتاق بزرگ اسکانشون دادم. کار اسکان تمام گروه ها یک ساعت و نیم زمان برد.وقتی تو نماز خونه نماز جماعتمون رو خوندیم،بچه ها رو برای ناهار به سالن غذاخوری فرستادیم. یک ساعت پخش غذاها طول کشید. وقتی کارمون تموم شد یه گوشه نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم. سالن غذاخوری تقریبا خالی شده بود. یکی از بچه های خادم‌گفت: +فاطمه جان چرا غذات رو نگرفتی؟ بعد هم یه دوغ و یه ظرف کنارم گذاشت. لبخند زدم‌و ازش تشکر کردم.واسه تنها غذا خوردن اشتها نداشتم.با خودم گفتم لابد تا الان محمد غذاش رو خورده،دیگه نمیشه برم پیشش. بی حوصله به ناخن هام خیره بودم که موبایلم تو جیبم لرزید. از جیب مانتوم برداشتمش که دیدم محمد تماس گرفته. تا چشمم به اسمش افتادبا خوشحالی ایستادم و به تماسش جواب دادم _الو +سلام خانوم خانوما _به به سلام،حال شما؟ +عالی!توخوبی؟ناهار خوردی؟ _خوبم.نه هنوز نخوردم. +عه خب پس بدو غذات و بگیر بیا بیرون. بدون اینکه چیزی بپرسم چشمی گفتم و غذام رو برداشتم و رفتم بیرون.یه خورده از سالن غذاخوری فاصله گرفتم که محمدرودیدم که به دیوار تکیه داده بودوبالبخند نگام میکرد. رفتم طرفش و دوباره سلام کردم که جوابم رو داد. رفتیم ته حیاط اردوگاه.تقریبا همه برای استراحت رفته بودن وکسی تو حیاط نبود. بی توجه به خاکی شدن لباس هامون روی زمین نشستیم. داشتیم غذا میخوردیم که گفت: +چه خوشگل تر شدی!! خندیدم و گفتم: _محمد جانم نمیدونم باور میکنی یا نه ولی من از آخرین دفعه ای که دیدیم هیچ تغییری به خودم ندادما! لبخند زد و گفت: +میدونم _خب پس چرا هر بار که من رو میبینی این جمله رو میگی؟ +شرمنده این رو دیگه نمیتونم توضیح بدم خندیدم که گفت: +شاید خدا هر دفعه خوشگل ترت میکنه! با خنده گفتم: +آها اره شاید یخورده از برنج تو ظرف روخوردم و از غذا خوردن دست کشیدم.دستم رو زیر صورتم گذاشتم و به محمد زل زدم با اینکه این چندماه خیلی نگاش کرده بودم ولی هنوز حس میکردم از تماشا کردن بهش سیر نشدم. موهاش رو با گوشه انگشتم از پیشونیش کنار زدم. +چرا نخوردی غذاتو؟ _نمیتونم دیگه. +خب پس نگهش دار بعد بخور. _چشم. غذاش رو تموم کرد و مثل خودم بهم زل زد.لپم رو کشید و گفت: !چرا اینطوری نگاه میکنی؟ _چون هنوز باورم نشده.وقتی به گذشته فکر میکنم،حس میکنم دارم خواب میبینم. چیزی نگفت وبا لبخند نگاهش رو بین چشم هام چرخوند. +لطف خداست دیگه شامل حال من شده چیزی نگفتم که ادامه داد: +خدارو شکر که همه چی به خیر گذشت.پدرت خیلی کمکون کرد.