🍃آوای رویش🍃
🤲 قرائت #دعای #سمات 🎙 بانوای : #حاج_میثم_مطیعی محـبان مهــــــــــــدي(عج) او خواهد آمد او خواهـــ
🌿 دعای سِمات؛ گفتوگویی از جنس قدرت و امید
گاهی آدم فقط یک دعا میخواهد که وقتی میخوانَدش، یادش بیاید پشت این همه اتفاق، یک خدای قدرتمند ایستاده؛ خدایی که هیچ کاری برایش سخت نیست.
دعای سمات از همین جنس هست...
در این دعا، مدام از قدرت، عظمت، رحمت و نشانههای بزرگ خدا حرف میزنیم؛ از خدایی که در سختترین لحظهها هم میتواند راهی باز کند که ما حتی تصورش را هم نکردهایم.
وقتی فرازهای دعای سمات را میخوانیم، انگار داریم به خودمان یادآوری میکنیم:
✨ خدایی که آسمان و زمین را آفرید، از حل مسئلهی من هم عاجز نیست.
✨ خدایی که تاریخ را با ارادهی خودش رقم زده، میتواند مسیر زندگی من را هم تغییر بدهد.
✨ خدایی که درهای رحمتش همیشه باز است، برای دل خستهی من هم جا دارد.
شاید یکی از زیباییهای دعای سمات همین باشد؛
آدم را از اندازهی مشکلاتش جدا میکند و دوباره عظمت خدا را جلوی چشمش میآورد.
گاهی لازم است قبل از اینکه از مشکلاتمان حرف بزنیم، کمی دربارهی خودِ خدا حرف بزنیم...
آنوقت خیلی از نگرانیهایمان اندازهی واقعی خودشان را پیدا میکنند. 🌱
اگر تا امروز دعای سمات را فقط به عنوان یک دعای طولانی میشناختیم، شاید بد نباشد یک بار با حوصله گوشش کنیم، معنایش را بخوانیم و اجازه بدهیم بعضی از فرازهایش آرامآرام با دلمان حرف بزنند.
شاید قرار باشد از دل همین کلمات، دوباره امید را پیدا کنیم... 🌱
#دعای_سمات
#خدا
#امید
#آرامش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 دعای سِمات؛ گفتوگویی از جنس قدرت و امید گاهی آدم فقط یک دعا میخواهد که وقتی میخوانَدش، یادش بیا
✨
دعای سمات از جمله دعاهای بسیار زیباست...
قبول باشه ان شاءالله 🙏
✨
🍃آوای رویش🍃
✨ دعای سمات از جمله دعاهای بسیار زیباست... قبول باشه ان شاءالله 🙏 ✨
.
باعث افتخار هست که دوستان را به این
جمع دوستانه دعوت بفرمایید...
😍
🍃آوای رویش🍃
🌿 دعای سِمات؛ گفتوگویی از جنس قدرت و امید گاهی آدم فقط یک دعا میخواهد که وقتی میخوانَدش، یادش بیا
دعای سمات
این دعا معروف به دعای شبوّر [دعای عطا و بخشش] است که خواندن آن در ساعت آخر روز جمعه مستحب است و پوشیده نماند که این دعا از دعاهای مشهور است و بیشتر علمای گذشته بر خواندن این دعا مواظبت مینمودند...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
626.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جالبه اما این قالب یخ ۷۰ ساله از خیلی از نمونههای امروزی بهتره!
🔹طراحی هوشمندانهش اجازه میده قالبهای یخ بدون فشار زیاد و دردسر از سینی جدا بشن
🔹حالا ما هی این پلاستیکیا رو از فریزر درمیاریم فشار میدیم تکون نمیخورن
😄😅
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصهای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
#فاضل_نظری
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌱خواندن سوره #صافات در روز جمعه، سرّی از اسرار است که پدرم خواندن آن را در هر جمعه بر من واجب کرده
✨
اینجا در مورد برکات قرائت سوره صافات در روز جمعه صحبت شد، ان شاءالله که قرائت این سوره زیبا جزء یکی از برنامه های زندگیمان در روزهای جمعه شود...
✨
🌱
خانواده سنت الهیست...👇👇
خانواده را دریابیم...
سنتهای الهی یکی از مباحث جذاب و زیبای قرآنی هست که خوبه بیشترش بهش پرداخته بشه...
🌱
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷به خــــانواده تکیـه کنید.
خانواده سنت الهیست...
‼️ دشمـــــن تصمیــم گرفــته نظام خــــانواده را در بین بشر از بین ببرند...
#رهبر_شهید
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این خیلی جذاب و خواستنیه
😍
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#قسمت_صدوشصت #ناحله لباسم رو عوض کردم. کتاب هام رو ریختم تو کولم که محمد اومد تو اتاق و گفت: +امروز
#قسمت_صد_و_شصت_و_یک
#ناحله🖤
ریحانه به سرعت کارت ها رو ازجلومون برداشت که گفتم :
_کجا به این زودی ؟
گفت:
+روح الله دم در منتظره.
میخوایم بریم کارت رو بدیم برامون تکثیر کنن یارو بیچاره به خاطر ما مغازشو باز کرده روز جمعه ای.
_الهی قربونت برم مبارک باشه
محمد گفت:
+همون تاریخ شد؟
ریحانه گفت:
_اره داداش
بعد محمدرو بغل کردبوسید
از هم خداحافظی کردیم که رفت.
محمد رفت سمت اتاق
لباس پوشیدکه گفتم:
_نماز جمعه بری؟
گفت:
+مگه تو نمیای؟
_نه
+اها
_میگم محمد جان یکم زودتر بیا بریم دور بزنیم پوسیدم تو خونه
+چشم.
_راستی نهار چی درست کنم برات؟
+تاس کباب
_شوخی میکنی دیگه؟
خندیدو گفت:
+هر چی درست کنی ما دوست داریم.
چه تاس کباب چه بادمجون.
____
اومده بودیم واسه عروسی ریحانه لباس بخریم.
بعد از ظهر پنج شنبه اماده شدیم و رفتیم خرید.
هوا ابری بود
از این پاساژ میرفتیم یه پاساژ دیگه
از این مغازه به اون مغازه
انقدر که راه رفته بودیم دیگه زانوهام درد گرفته بود
هر لباسی رو به یه علت رد میکردیم
اخرش هم چیزی نخریدیم
تو یکی ازپاساژ هامیگشتیم که پشت ویترین چشمم افتاد به یه لباس قشنگ
رنگش مشکی بود و خیلی بلند بود
منتهی اصلا پوشیده نبود.
روی سینش سنگ کاری شده بود و
کمر به پایینش طرح های قشنگی داشت دست محمد رو کشیدم و رفتیم سمتش.
از پشت ویترین بهش نشون دادم
_نگاه محمد چقدر قشنگه!
+کدوم؟ اینو میگی؟
_عه اره دیگه.
+نه خیر اصلا هم قشنگ نیست
پوکر نگاهش کردم و
_جدی میگی؟
+بله
_عه!
+ببین خیلی بازه.
بعد رنگشم مشکیه!خوب نیست دوس ندارم اینو بپوشی.
با تعجب نگاهش میکردم که ادامه داد
+روح الله بهت محرم نیست که
حالا هر دقیقه میگن داماد میخواد بیاد تو فلان بیاد تو پدر داماد فلان داماد..
نه قشنگ نیست اصلا.
_محمدددد!!!
+بیا خانومم بیا بریم این اصلا خوب نیست.
_ولی خیلی قشنگه. ببین به دلم نشسته خب.
خیلی بدی بزار بپوشم حداقل بعد نظر بده.
خیلی جدی برگشت طرفم و گفت:
+من عزای بابام مشکی به زور پوشیدم حالا بزارم عروسی ابجیم مشکی بپوشی؟
عمرا.
در ضمن مشکلش فقط رنگش نیست
میگم خیلی بازه
هر دقیقه باید حجاب کنی
اونا فیلم برداری میکنن
نمیتونی که همش چادر سرت کنی
دستم رو محکم تو دستش گرفت و گفت:
_بیا بریم عزیزم.
باهاش هم قدم شدم و سعی کردم چیزی نگم
وارد یه مغازه شدیم.
یه پیراهن گلبهی نظرم رو جلب کرد
استینش سه ربع بود و بلند
روی دامن حریرش هم کلی گل های خوشگل کار شده بود لباس خیلی شیکی بود
زیاد باز هم نبود.
به محمد اشاره زدم که لباسه رو ببینه.
خیلی عصبی به نظر میرسید.
پشت به فروشنده ابروهاشو انداخت بالا.
گفتم
_برم بپوشمش؟
انگار که بهش فحش داده باشم گفت نمیدونم و مثل برق سریع از مغازه خارج شد.
دنبالش رفتم
رفتارش خیلی برام عجیب بود.
دم در مغازه منتظرم بود
کارتشو داد دستم و گفت
+فاطمه جان هرچی میخوای بخر
فقط من برم یه سر بیرون.
مات مونده بودم که بلا فاصله ازم دور شد.
به بیرون پاساژ نگاه کردم که بارون میزد
یعنی چی انقدر عصبیش کرده بود؟
شماره تلفنش رو گرفتم.
جواب نداد .
دنبالش رفتم تو خیابون.
بارون شدیدی میزد. اطراف پاساژ رو نگاه کردم
خبری ازش نبود.
به ناچار زیر بارون تو خیابون دنبالش گشتم.
اصلا آب شده بود رفته بود تو زمین.
خیلی بهم برخورده بود.
چند بار دیگه هم شمارش رو گرفتم ولی جواب نداد.خیس خالی شده بودم ناچارا برگشتم تو همون پاساژ قبلی.
چند دقیقه منتظر به مغازه ها زل زده بودم که دیدمش
با قیافه پر از تعجب نگام میکرد
با عصبانیت پرسیدم
_کجا بودی شما؟؟؟
+تو چرا خیسی؟
_محمد میگم کجا رفتی یهو؟
+ببخشید واقعا نمیتونستم دیگه بمونم.
_دقیقا چرا؟؟
+تو کلا تو باغ نیستیا.
هی بهت چشم و ابرو رفتم متوجه نشدی.
استغفرالله.....
_خب ادامه بده.؟؟؟؟
+ولش کن خانوم من از شما عذر میخوام .
ببخشید.
_نه خیر نمیبخشمت.
لبخند زد و
+خب چیزی نخریدی؟
نگفتی چرا خیس شدی؟
دلم میخواست گریه کنم
الان با اون وضع نه میشد لباس پرو کرد نه کار دیگه.
_بریم خونه لطفا
+چیزی نخریدی که.
_گفتم بریم خونه
+خب باشه بریم چرا عصبی میشی
عصبی گفتم:
_با اون لبخندای زشتت اه.
دستم رو گرفت و باهم رفتیم تو خیابون.
گفتم:
_ماشین که اینجاس کجا میبری منو تو بارون؟
دستم رو سفت تر گرفت
انقدر قدم زدیم که جفتمون خیس آب شده بودیم
دم یه گل فروشی ایستاد.
رفت داخل و بعدش با دوتا شاخه رز آبی برگشت و حسابی معذرت خواهی کرد.
گفتم:
_تو اصلا متوجه نمیشی ها.
من با اون یارو چیکار داشتم
اگه میگفتی باهات می اومدم
اینکه بدون اطلاع من رفتی گم و گور شدی حرصمو در اوردی
من نمیتونم تحمل کنم هستی و نیستی .
صدای خنده ی محمد بلند شد
+واییی ینی چی هستم و نیستم؟
گفتم
_چه میدونم اه
گلا رو داد دستم و در گوشم اروم گفت
+منم عاشقتم هست و نیستم
___