تو خانهام بودی عزیزِمن
و من از دست دادمت؛
و کسی که وطن ندارد،
در تمام جنگها گلوله میخورد .
نمیدانم چه بر سر من آمده
نه شادم ، نه ناراحت ، فقط احساس ِخلأ سنگینی دارم.
اطرافم را موریانههایی پُر کردهاند
که با تکتک کلماتشان ذره ذرهی ِجانم را میخورند . .
از نو برایت مینویسم ، پرندهی ِکوچکم . .
حال همهی ِما خوب است ، اما تو باور نکن .
تا زمانی که کودکی گرسنه بخوابد زنی تن فروشی کند و مردی زیر کار استثمار شود
به دنیا احترام نخواهم گذاشت