- خدایا ! مو هرچِقدَم قدُم بلند بو ، قدُم به ای آرزوم نمیرسه ؛ میشه ای یه بار کوتاه بیای ؟
یه روز میام اینجا مینویسم:
این تماماً من بود، که دوام آورد،
که ادامه داد؛ و رسید . .🫂🫀!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
یه روز میام اینجا مینویسم: این تماماً من بود، که دوام آورد، که ادامه داد؛ و رسید . .🫂🫀!
بعد شمع صد سالگیم فوت میکنم احتمالا ؛
ما به هم میرسیم
تو پنجمین فصل سال؛
تو چهارمین ماه زمستون؛
تو فرودگاهی که کشتی میاد!
ساعت 25:61 دقیقه..
تو شبی که آسمونش خورشید داره؛
تاریخ 31ام اسفند؛
وقتی که روی ماه ایستادیم؛
توی فصل بهاری که عید نداشته باشه؛
توی سالی که هیچوقت ماه کامل نشه؛
توی هفته ای که پنجشنبه نداشته باشه؛
وقتی که دیگه دوستت نداشته باشم؛
همین قدر غیر ممکن!(:
- اگه خواستین به کراشتون پیام بدین یا صحبتی داشته باشین با کسی ، ساعت یک شب تا چار صبح رو پیشنهاد میدم ، تو این ساعتا کارتون خیلی راحتره ؛ به لطف خدا همه نزده چِتیم :)!
یسری آهنگا ماله منه وقتی میبینم یکی دیگه داره گوش میکنه بهش؛ میخام با تبر بزنم تو صورتش :)
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
دنیا دیگر ظرافت نمیشناسد، نکته سنج نیست. آدمها نمیفهمند لحظه نشستن و برخاستن، نوشیدن یک لیوان آب
به ماری فکر میکردم ؛ او هرگز نمیتوانست با معشوقه جدیدش کاری بکند و یا نزدیک او باشد بدون اینکه به من فکر نکند .
چقدر با یکدیگر صبحانه خوردیم ، صبح زود یا قبل از ظهر گاهی با عجله و گاهی با آرامش ؛ با مربای زیاد یا بدون مربا . تصور اینکه ماری با معشوقه جدیدش صبحانه میخورد باعث میشد من که فردی مذهبی نبودم را هم به دعا وادار کند که ای کاش هیچوقت فرصت پیدا نکند با معشوقه جدید صبحانه بخورد :)!
• عقاید یک دلقک | هاینریش بل