eitaa logo
آیه گرافـی 🇵🇸
9.6هزار دنبال‌کننده
28.8هزار عکس
21هزار ویدیو
284 فایل
﷽ آشتی با قرآن به سبک »آیه گرافی« تفسیر مختصر برخی آیات شاخص قرآن و احادیث ناب 🍃قرآن را جهانی معرفی کنیم! تبلیغات‌ ارزان با بازدهی عالی :👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1735000081Ce431fec0ab 💞حضور شما مایه دلگرمی ماست😊
مشاهده در ایتا
دانلود
حضرت موسی (علیه السلام) در جایی نشسته بود، ناگاه ابلیس که کلاهی رنگارنگ بر سر داشت نزد حضرت موسی (ع) آمد. وقتی که نزدیک شد، کلاه خود را برداشت و مؤدبانه نزد حضرت موسی (ع) ایستاد. حضرت موسی (ع) گفت تو کیستی؟ ابلیس گفت من ابلیس هستم. حضرت موسی (ع) گفت آیا تو ابلیس هستی؟ خدا تو را از ما و دیگران دور گرداند. ابلیس گفت من آمده ام به خاطر مقامی که در پیشگاه خدا داری، بر تو سلام کنم. حضرت موسی (ع) گفت این کلاه چیست که بر سر داری؟ ابلیس گفت با رنگ ها و زرق و برق های این کلاه، دل انسان ها را می ربایم. حضرت موسی (ع) گفت به من از گناهی خبر ده که اگر انسان آن را انجام دهد، تو بر او چیره می شوی و هر جا که بخواهی، او را به می کشی. ابلیس گفت سه گناه است که اگر انسان گرفتار آن بشود، من بر او چیره می گردم: 1. هنگامی که او، خودبین شود و از خودش خوشش آید. 2. هنگامی که او عمل خود را بسیار بشمارد. 3. هنگامی که گناهش در نظرش کوچک گردد. •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃 ✍خاطره ای شنیدنی از آیت الله وحید خراسانی ✅ "در زمان میرزای شیرازی طلبه ای با لباس کهنه بر درخانه اش آمد و گفت میرزا را کاردارم مردم گفتند میرزا بر مجتهدین وقت ندارد آن موقع تو آمده ای و میگویی میرزا را کار دارم؟ گفت عیبی ندارد من میروم اما به میرزا بگویید فلانی آمده بود خبر به میرزای شیرازی رسید، ناگهان میرزا سرو پای برهنه دوید و طلبه را درآغوش گرفت .دفتردار میرزا تعجب کرد. وقتی آن طلبه رفت، میرزا گفت: دوست داشتم ثواب این همه مجتهد که تربیت کردم برای این طلبه باشد و ارزش یک کارش را به من بدهد، گفتند میرزا کار این طلبه مگر چه بوده ؟ میرزا گفت: این طلبه به یکی از دهات های سنی نشین رفت و گفت بچه هایتان را بیاورید قرآن یاد می دهم بدون پول سنی ها گفتند خوب است بدون پول است این طلبه از اول که قران یاد این بچه ها می داد بذر محبت امیرالمؤمنین را دردل این بچه ها کاشت این ها بزرگ که شدند شیعه شدند و پدرانشان را از مذهب باطل به مذهب حق راهنمایی کردند دیری نگذشت که این دهات تماما شیعه شد ✅ این طلبه 15سال شب ها بردر خانه ها می رفت و یواشکی نانی که آن ها بیرون می انداختند را می خورد 15سال اینگونه زحمت کشید تا توانست یک روستا را شیعه کند ." 📚 مصباح الهدی، آیت الله وحید خراسانی •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
❤️ تیر عشقت بر دل زارم نشست سنگ هجرت شیشهٔ صبرم شکست اشک و آه و بغض عصرِ جُمعه‌ها راه چاره بر منِ دلداده بست در نبودت قحطیِ عشق آمد و تار و پود عاشقی از هم گسست جلوه کن یا مهدیِ صاحبْ زمان ای فدایت هرچه بود و هرچه هست گر ببیند روی ماهت را یقین... اهل ایمان می‌شود، هر بُت پرست لایق وصل تو شد، هرکس که از... حیله‌ی دنیای وانفسا بِرَست می‌نویسم از تو و از عشق تو عاشقانه تا قلم دارم به دست 🌤 •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✅راه درمان افکار شیطانی چیست؟ ‌ ✍آیت الله بهجت (ره): ‌ در نماز بايد متوجه باشید كه افکار شيطانى كار نكند، بقیه اعمال تابعِ نماز شما ميشوند... ‌ در نماز، حضور قلب و توجه داشته باشیم. این باعث ميشود که در بقیه اوقات، افكار شيطانی به سراغمان نیایند ‌ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
° یادم نمی رود ڪه همهِ عزتم توئی من پایِ سفره‌ۍ تو شدم محترم ...حُسین‌ع •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
حتما بخوانید👇👇✅ پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افگند به سراپای پدر گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در «من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر» «مولانا عبدالرحمن جامی » •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🖇 روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایداربه آنجا رفت. در راه به امیدیافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد.در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه مدیر گفت: اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان رابرایتان ارسال کن. 〽️ مرد گفت: من ایمیل ندارم.مدیر گفت: شما میخواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید.متاسفم من برای شما کاری ندارم. 〽️ مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد وچیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد. ◇ از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خودخرید میکرد و در بالای شهرمیفروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد. تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم واردتجارت های بزرگ و صادرات شد. ◇ یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ درحال بستن قرداد به صورت تلفنی بود،مدیر آن شرکت گفت: ایمیلتان رابدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم.مرد گفت: ایمیل ندارم. ❗️ مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی میشدین. مرد گفت: احتمالآ سرایدارشرکت مایکروسافت بودم.! ❗️ گاهی نداشته های ما به نفع ماست •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✨﷽✨ ✅از بزرگی پرسيدند ✍شگفت انگيز ترين رفتار انسان چيست؟ پاسخ داد : از كودكى خسته مى شود، براى بزرگ شدن عجله مى كند و سپس دلتنگ دوران كودكى خود مى شود . ابتدا براى كسب مال و ثروت از سلامتى خود مايه مى گذارد سپس براى باز پس گرفتن سلامتى از دست رفته پول خود را خرج مى كند. طورى زندگى مى كند كه انگار هرگز نخواهد مرد، و بعد طورى مى ميرد كه انگار هرگز زندگى نكرده است . آنقدر به آينده فكر مى كند كه متوجه از دست رفتن امروز خود نيست ، در حالى كه زندگى گذشته يا آينده نيست، زندگى همين حالاست.! •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❣" پدر "❣ 🌸" پدر " يعني تپش درقلب خانه 💕" پدر " يعني تسلط برزمانه 🌸" پدر " احساس خوب تکيه برکوه 💕" پدر " يعني تسلي وقت اندوه 🌸" پدر " يعني ز من نام ونشانه 🌸" پدر " يعني فداي اهل خانه 💕" پدر " يعني غرور ومستي من 🌸" پدر " تمام هستي من 💕" پدر " لطف خدابرآدميزاد 🌸" پدر " کانون مهروعشق وامداد 💕" پدر " مشکل گشاي خانواده 🌸" پدر " يک قهرمان فوق العاده 💕" پدر " سرخ ميکندصورت به سيلي 🌸رخ فرزند نگردد زرد و نيلي 💕" پدر " لطف خدا روي زمين است 🌸هميشه لايق صدآفرين است... 💕تقدیم به همه پدران سرزمینم 💕پیشاپیش روز پدر مبارک •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
❤️☘ ماﺩﺭﻱ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺍ، ﻧﮑﺘﻪ ﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ ! ﺍﺯ ﺑﺪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﻔﺖ ! ﮔﻔﺖ ﻃﺎﻭﻭﺱ ﻣﺸﻮ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﯿﺒﺖ ﺧﯿﺰﻧﺪ، ﮔﺮ ﺷﻮﯼ ﺷﻌﻠﻪ ﺷﻤﻊ، ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ ﺭﯾﺰﻧﺪ ! ﮔﻔﺖ : ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻣﺸﻮ، ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ، ﻻﯼ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﮐﺘﺎﺏ، ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ! ﻧﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﺵ ﻧﻪ ﺧﺎﮎ، ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺭ ﮐﻨﻨﺪ، ﻭﺍﻧﮕﻬﯽ ﺫﻫﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ، ﭘﺮ ﺯ ﻣﺮﺩﺍﺏ ﮐﻨﻨﺪ ! ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺧﻠﻖ، ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﺨﺮﻧﺪ ! ﻭﺯ ﭘﯽ ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ، ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮﻧﺪ. ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰ: ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ ! ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ ! ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﮔﻮﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﻲ ﺷِﻜﻮﻩ ﻛﻨﻲ ! ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭼﺸﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﺪ ﺍﺧﻢ ﺩﻟﺘﻨﮓِ ﺗﺮﺍ !! ﻓﺮﺻﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺷﻮﺩ ! ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ !! ﻣﻬﺮ ﺩﻳﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﮔﺬﺷﺖ .... ﻳﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﻳﺪ !! ﺑﺎﺯﻛﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻋﻴﺪ !! ﺍﻳﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻋﻤﺮ ﺍﺳﺖ ... ﻣﻦ ﻭﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ ! •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🍂 کور ،کر ، لال ... بهلول بر جمعی وارد شد. یکی از او پرسید:کدام یک زین سه بر تو سخت تر می بود؟ کور بودن، کر بودن و یا لال بودن؟ بهلول گفت: از قضا من به هر سه دچارم و مرا خیالی نیست! جماعت پرسیدند چگونه اینچنینی؟ وانگهی کوری و کری و لالی همزمان بسیار نامحتمل است! بهلول پاسخ چنین داد که: آن هنگام که پایمال شدن حق خویش را ببینم و هیچ نکنم، ندای مظلومی که حقش ادا نشده را بشنوم و یاری نرسانم و به خیال عافیت دم ز گفتن حتی کلامی فرو بندم، هم کورم هم کرو هم لال! وین فقره چون من در این روزگار بسیار است •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌸🍃🌸🍃 شیطان پاسخ داد: من از آدم برترم ،من از گوهر آتش آفریده شده ام و او از عنصر بى ارزش گل! پس روا نیست که مثل من در مقابل او سجده کند! خداوند هم به خاطر سرپیچى از دستور و سجده نکردن بر آدم فرمود: از میان ملائکه و بهشت پرنعمت من بیرون شو! هنگامی که دستور خارج شدن از بهشت براى وی صادر شد، ملائکه هم به او حمله کردند، او از ترس جان خود فرار کرد و خود را مخفى نمود. بعد از آن، این فرمان از طرف خداوند به آدم وحوا ابلاغ شد: «ای آدم، تو و همسرت در بهشت سکونت کنید و از نعمتهای بهشتی هر چه میخواهید بخورید، اما نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید بود» چگونه شیطان داخل بهشت شد؟ هنگامی که از جانب خدا خطاب آمد: اى اهل آسمان ها! من آدم و حوا را در بهشت منزل دادم و همه چیز را مباحشان کردم ، مگر بهشت جاودان را. اگر نزدیک درختان آن شوند و از آنها بخورند از ظالمان خواهند بود و از آن جا بیرون خواهند شد شیطان این خطاب را شنید و امیدوار شد پیش خود گفت : من آنها را از بهشت بیرون مى کنم!! شیطان که همه بدبختیهای خود را از ناحیه آدم میدانست و کینه او را به سختی در دل گرفته بود، در صدد بود به هر شیوه ای که ممکن است موجبات گمراهی آدم و فرزندانش را فراهم کند. از ابن عباس اینگونه روایت شده : بعد از آن که شیطان از بهشت بیرون شد، تصمیم قاطع گرفت که با هر نقشه و حیله اى که شده ، باز خود را به بهشت برساند و انتقام خود را از آدم بگیرد، فکر کرد که از راه معمولى و عادى وارد شود، دید نگهبانان بر در بهشت هستند مانع او مى شوند. رفت کنارى و به انتظار ایستاد. اول طاووس را دید، از او خواهش کرد که او را داخل بهشت کند، قبول نکرد. در این بین ناگهان چشمش افتاد بر بالاى دیوار، دید مارى بالاى دیوار قرار دارد. (تا آن روز مار یکى از حیوانات زیبا و خوش رنگ بهشت بود، و مثل سایر حیوانات دیگر چهار دست و پا داشت). شیطان جلو آمد و گفت :اى مار! مرا داخل بهشت کن ، تا اسم اعظم الهى را به تو تعلیم کنم . مار گفت : ملائکه ، نگهبان در بهشت هستند تو را مشاهده مى کنند و نمى گذارند داخل شوى . شیطان گفت ، مرا داخل دهان خود کن و آن را ببند و به این وسیله مرا داخل بهشت کن ، مار هم فریب او را خورد و همین کار را کرد و او را در دهان خود جاى داد ( این بود که در میان دندانهاى مار سم پدید آمد؛ چون جایگاه شیطان شد). وقتى مار به این وسیله او را داخل بهشت نمود، شیطان هم کار خود را کرد، آدم علیه السلام و حوا علیه السلام را وسوسه نمود تا فریب خوردند. مار گفت : اسم اعظم را که قول دادى به من تعلیم کن ، شیطان در جواب گفت : اى مار! من اگر اسم اعظم را مى دانستم ، احتیاج به تو نداشتم که مرا داخل بهشت کنى ،من با همان اسم اعظم داخل مى شدم !!! ... ٢ ذيل آيات سوره حجرمربوط به داستان آدم(ع)با اندكي تغييرات •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•