آیھ ؛
قرار بود از تو ننویسم! ولی الان میفهمی؟ میفهمی که دارم جون میدم یعنی چی؟ تو اصلا یادته بهت گفته بودم
قرار بود دیگه از تو ننویسم!
میخوام یه چیو یادت بندازم، اخرین بار که گفتی دوست دارم باشی ولی به عنوان دوست منم برگشتم گفتم یا اصلا نباش یا صفر تا صد مالِ من باشی ، توام که اولیو انتخاب کردی هم خودتو تنها کردی هم من ولی با این فرق که حال تو خوبه و حال من نه!
دیگه بابت رابطمون هم گریه نمیکنم ادم بخاطر چیزی گریه میکنه که ارزش داشته باشه وقتی رفتی یعنی ارزش نداشته :))))
-زِد،الف 'الف،الف'
#ازتو 🤍.
ساعت دو شد ؛ بلند شد و رفت .
خواب نبودم خودمو زده بودم به خواب . کلافه بود . ازش نپرسیدم . رفت نشست همون جای همیشگی و مثل همیشه یه نخ بهمن روشن کرد و کشید . رفتم کنارش و گفتم : بهمن اینجا چیه که هِی میشینی اینجا و زل میزنی به رفت و آمد آدما ؟
- گفت : هر وقت دلم بگیره میام اینجا .
+ گفتم : خب مگه میشه آدم هی دلش بگیره ؟
خندید ، گفت مگه تو دلت نمیگیره ؟
گفتم خب اره ولی ن مثل تو ؛
اون روز نفهمیدم چقد تنها بود بهمن .
ده سال از اون روز گذشت منم ساعت دو که میشه میشینم همونجایی که بهمن مینشست ؛
تنها بود ، هر وقت یکی از دوستانمون حتی کسایی که نمیشناخت رو دلداری میداد . خستگی تو چشماش موج میزد ؛
بهمن من خسته بود خیلی خسته بود : میدونی گاهی آدما از شدت درد سکوت میکنن و از شدت دردِ اون رنج حرفی نمیزنن .
من شبیه شعریم که
معنیش رو نمیدونی ،
شبیه نهنگ ۵۲ هرتزی که
نهنگها صداشو نمیشنون ؛
شبیه موزیکی که
زبونشو بلد نیستی ،
همونقدر تنها ؛
همونقدر درک نشده . .