حسم دقیقا مثلِ کسیه كِ یه کتابو باز کرده
و ساعت ها خیره مونده رو صفحهی اولش،
هی میخونهو میرسه به آخر صفحه ولی میفهمه
حواسش نبوده، دوباره و دوباره و دوباره .
[من همون شخصیت مبهم داستانم
که یه دفعه بدون اینکه به کسی چیزی
بگه قید همهچیو همهکسو میزنهو میره]