نوشته بود
«آدم هایی که یک روز عاشق هم بودن؛ نمی تونن دوست معمولی بشن، چون قلب همو شکستن؛ و نمی تونن دشمن همدیگه هم بشن، چون قلب همدیگرو لمس کردن. و تا همیشه می شن "غریبه ترین آشنا" برای هم.»
4_5967287111336857076.ogg
زمان:
حجم:
483.5K
_بده من دستتو بریم از شهر بیرون مثلقبلا .
یه مرضی هم دارم هرکی میاد سمتم نمیخامش ولی همون اگه بره سمت کسی دیگه حسودیم میشه
قشنگ تباهم .
دلم میخواست کلی دوست و ادم دورم باشن و دایره ارتباطم بزرگ باشه، دلم میخواست دوستای صمیمی زیادی داشته باشم که از روزمرگی هام،دردام،زندگی و کلی چیز دیگه براشون بگم و باهاشون خاطره بسازم ولی انقدر از تک تک کسایی که دلم میخواست تو زندگیم باشن زخم خوردم دیگه نمیتونم با کسی صمیمی باشم از اون دختر اجتماعی برونگرا تبدیل شدم به ی دختر درونگرا که دلش میخواد فقط خودش باشه. دیگه دلش نمیخواد کسی از درداش بدونن بد نشدماااا بدی نمیکنم ولی شاید به خودم داره بد میشه. از این وضعیت ناراضی نیستم چون بنظرم کمتر اسیب میبینم ولی یه سوال وسط همه اینا بدجور تو ذوق میزنه : واقعا زندگیمون همین بود؟! .