بیاید اینکه به آدما بگیم «رو مود نیستم» رو نرمالایز کنیم، بجای اینکه کلا جوابشونو ندیم و اونا فکر کنن داریم بهشون بیتوجهی میکنیم.
اینکه نمیدونم دارم با زندگیم چیکار میکنم اذیتم میکنه، هیچ هدفی ندارم هیچ برنامه ای ندارم هیچ انگیزه ای ندارم نمیدونم باید چیکار کنم دلم میخواد سرمو بذارم زمین بمیرم.
_ ازش پرسیدم: این زخمها کی خوب میشن؟
گفت: نخواه که خوب بشن، بخواه که همراهت بشن.
گفتم: یعنی تا ابد باید به تن بکشم این زخمها رو؟
گفت: این زخمها یک مرزن، مرز بین چیزی که بودی و چیزی که شدی؛ این مرز رو باید از این به بعد توی زندگیت همیشه حفظ کنی، توی انتخابهایی که خواهی داشت، توی رابطهت با آدما. به مرور میبینی این زخمها برات قابل درک میشن، اونقدر که دیگه دردت نمیاد. اینجاست که دیگه برات میشن یک جای زخم، نه خود زخم، میشن یادگاری، میشن تجربه. تویِ پیچ و خمهای زندگیت، وقتی بهشون نگاه میکنی، درسهات رو یادت میارن و کمکت میکنن که قدمهای بعدیت رو محکمتر و سنجیدهتر برداری. این زخمها رو دوست داشته باش، اونها تو رو بزرگتر کردن.