هدایت شده از اَفگار ؛
حالا یه موضوع دیگهای هم یادم افتاد و غمم بیشتر شد. خلاصه بگم .. چرا بعضیها وقتی همه جوانب اتفاقی رو ندیدن و از هزاران جز اون فقط یک جز رو میدونن، انقدر بیرحم میشن؟! بیا یکبار هم که شده بهش حق بده. درک کن چه شرایطی داشته. چه روزهایی رو از سر گذرونده.
نه؟! باشه. فقط ساکت شو. سکوت رو که بلدی؟!
برای یکلحظه عمیقا و واقعا میخواستم هرچی اتصال بین من و این دنیا وجود داره پاره بشه. هزاربار میخواستم گوشیِ بیچارهمو پرت کنم از پنجره ماشین بیرون تا دیگه صدای مزخرف زنگشو نشنوم. هزاربار میخواستم برم یکجایی و هیچکس دنبالم نیاد. هزاربارتر میخواستم همه آدمها منو فراموش کنن. [نمیشه؟!]
[دلم میخواد بشینم باهاش حرف بزنم. ببینم چشه؟ ببینم چرا انقدر بی قراره و در عین حال خون سرد، اصلا ببینم چرا فقط از زنده بودن فقط زندهست؟ چرا زندگی نمیکنه؟ چرا دیگه هیچی به چشمش نمیاد؟ میخوام ببینم کِی انقدر عادی شد براش همهچیز؟ کلی سوال دارم ازش، ولی نمیپرسم. چون اون هیچ وقت جواب نمیده، اون همیشه سکوت میکنهو فقط تو آینه به من زل میزنه]