حوصلهی آدمارو ندارم. تو ام؟
صدای آدما برام بلنده، نگاهاشون یطوریه، میدونی چطوری دیگه؟ چند نفر تو زندگیت صداشون برات بلند نیس؟ پنج نفر؟ سه نفر؟ دیگه هیچی مثل قبل نیست. میدونم که میدونی راجع به کدوم قبل حرف میزنم چون قبل تو و قبل من یکی نیس، ولی برا هردومون هیچی مثل قبل نیست. غذاها مثل قبل خوشمزه نیستن، کم پیش میاد از دیدن چیزی ذوق کنی، حرف زدن با آدما خستهت میکنه، تو اتاق موندن و بیشتر دوس داری، درسته نه؟ منم.
با همین دوتا چشم خودم دیدم که غم اومد، زانوهاش رو خم کرد، نیمه نشست، دست گذاشت زیر چونهم، سرم رو بالا گرفت، با بغض نگاهم کرد و زد زیر گریه. هایهای.
گاهی وقتها هم باید خاطرات و لحظاتی رو مرور کرد، همون لحظههایی رو که آدمها با کارها و حرفهاشون باعث شدن ازشون فاصله بگیری، پس یادت نره چه حرفهایی بهت زدن و وقتی دلتنگ شدی، اینقدر مرور کن تا یادت نره این فاصله نتیجهی چه حرفاییه.
گفته بودم ک اگر بوسه دهی، توبه کنم
که دگر با تو این خطاها نکنم،
بوسه دادی چو برخواست لبت از لب من
توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم.