eitaa logo
آیھ‌ ؛
1هزار دنبال‌کننده
291 عکس
29 ویدیو
3 فایل
- وصل نمی‌شود دگر، این صدهزار و یک ترک. کپی؟ خیر؛ فوروارد لطفا.
مشاهده در ایتا
دانلود
من همیشه آدم خود خوری بودم. اونقدری که تو هیچوقت غم توو صدا یا درد توی نگاهمو حس نکردی. نفهمیدن این قضایا توسط اطرافیانم، باعث شده فکر کنن که همیشه حالم خوبه. می‌دونی عزیزِ من، من آدم احساساتی هستم، اونقدر احساساتی که با کوچیک‌ترین حرف یا بی‌توجهی توسط کسی که دوستش دارم می‌تونم همه‌ی بغض‌های کرده و نکرده عمرم رو گریه کنم و در عین حال چیزی به روی خودم نیارم. اونقدری که تو هیچوقت نمی‌تونی متوجه این موضوع بشی. اما می‌دونی چیه؟ حساسیت و دل نازک بودنم هیچوقت باعث نشد که من بخوام واسه نگه داشتن کسی بجنگم یا التماسش کنم، یا ازش بخوام عشق‌و علاقه‌ای رو بهم بده که دلی نیست و همش ظاهریه. درسته که خیلی‌کم تونستم کسی رو توو زندگیم نگه دارم ولی عوضش می‌تونم خیلی راحت کسی که می‌خواد بره رو راهی کنم‌ و دیگه‌ام پشت سرش آب نریزم که بخواد برگرده ..
می‌دونی چیه؟ همیشه همه‌چیز اونجوری که میخوای پیش نمی‌ره، اینو همیشه با پوست و استخون حس کردم. همیشه توو زندگی سعی‌ می‌کردم آدم خوشحالی باشم ولی باز همیشه می‌دیدم نه تنها ادم خوشحالی نیستم بلکه اون خوشحالی میچرخید و به بدترین شکل میوفتاد رو سرم، همیشه روزا رو با گفتن اینکه میگذره، درست می‌شه، میگذروندم. الان دیگه نمی‌تونم، اخه میدونی من حتی خسته تر از اونم که بخوام فکر کنم درست میشه! حالا اگه درست شد، دوباره خراب شد چی؟ اگه هعی و هعی خراب تر شد چی؟ اگه از استرس، اون همه اتفاق که با امید درست شدنش اروم می‌شدم درست نشه چی؟ اگه اون شبی که همیشه با امید صبح شدنش اروم می‌شدم صبح نشد چی؟ الان چی؟بازم درست می‌شه؟ بازم اون شبا صبح می‌شه؟ بازم یه اتفاقِ خوب میفته که تو شک واقعیتش باشیم؟
بند بند تنم داره فریاد می‌زنه برای یه بغلِ محکم همراه با یه گریه‌ی بلند.
سلام، خواستم بگم خیلی وقته دلم برات تنگ شده، دلتنگ همه اون شبایی که از سر ذوق فقط بیدار میموندم تا با تو حرف بزنم، دلتنگ همه‌ی عکسایی که فقط برای نشون دادن به تو میگرفتم، دلتنگ همه جاهایی که خواستیم بریم ولی نشد، دلتنگ دعواهایی که میکردیم و من همش منتظر بودم باز بهم پیام بدی، دلتنگ همه حرصایی که سرت خوردم و اذیتایی که شدم، دلتنگ نفسای عمیقت وسط ویسات، دلتنگ آهنگایی که برات میدادم و باهم گوششون میدادیم، دلتنگ صدا زدن اسمت فقط بخاطر اینکه بهم بگی "جانم؟"، دلتنگ منتظر بودن برای حرف زدن باهات، دلتنگ حسودی کردنات و خندیدنم بهت از سر ذوق، دلتنگ همه خیال‌بافی هایی که باهم کردیم، دلتنگ خاطرات تویی که رفتی اما یادت هنوز هست. خواستم بهت بگم که ممنونم ازت، بابت همه اون چیزایی که گذشت، حتی بدتریناش. تو خاص ترین حس تموم شده‌ من بودی. کنار هرکی که بودی هرجا که بودی مراقب خودت باش. [هنوز هم عزیزِ دورم می‌مانی!]
همیشه فکر می‌کنی از این بدتر نمیشه ولی بهت ثابت می‌کنن وحشتناک‌تر از اینا هم هست.
ببخشید اما دیگه نمی‌تونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش می‌کنم و واسه رفتنش لحظه شماری می‌کنم، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمی‌کنه. دیگه دلم نمی‌خواد واسه اینکه دل فلانی نشکنه مواظب فلان حرفم باشم. راستی اصلا کی حواسش به من بود؟ کی واسه یه دفعه‌ام که شده دلش خواست بفهمه من واقعا چی میگم؟ کی واسه یه بارم که شده تلاش کرد منو خوشحال کنه؟ کی یه دفعه منتظرم موند؟ می‌بینی؟ هیچکس.
از یه جایی به بعد همه چی برام فرق کرد. نمیدونم خوب شد یا بد، اینو میدونم که رفتن آدما و اومدنشون توی زندگیم برام دقیقا مثل صحنه‌ی تئاتر شد. حرفاشون مثل دیالوگای تکراری توی فیلم و خودشون برام شدن مثل یه بازیگر حرفه ای روی صحنه. خلاصه که دیگه بابت هیچ کاری از هیچ آدمی خوشحال یا ناراحت نمی‌شم. نه اینکه برام مهم نباشه ها، نه! فقط دیگه از دست ادمای بی‌خود چیزی به دل نمی‌گیرم. من روی یکی از صندلیای این تئاتر نشستم و فقط نگاه میکنم و لبخند میزنم.
بازیگر های خوبی هستید، خیلی خوب.