سلام، خواستم بگم خیلی وقته دلم برات تنگ شده، دلتنگ همه اون شبایی که از سر ذوق فقط بیدار میموندم تا با تو حرف بزنم، دلتنگ همهی عکسایی که فقط برای نشون دادن به تو میگرفتم، دلتنگ همه جاهایی که خواستیم بریم ولی نشد، دلتنگ دعواهایی که میکردیم و من همش منتظر بودم باز بهم پیام بدی، دلتنگ همه حرصایی که سرت خوردم و اذیتایی که شدم، دلتنگ نفسای عمیقت وسط ویسات، دلتنگ آهنگایی که برات میدادم و باهم گوششون میدادیم، دلتنگ صدا زدن اسمت فقط بخاطر اینکه بهم بگی "جانم؟"، دلتنگ منتظر بودن برای حرف زدن باهات، دلتنگ حسودی کردنات و خندیدنم بهت از سر ذوق، دلتنگ همه خیالبافی هایی که باهم کردیم، دلتنگ خاطرات تویی که رفتی اما یادت هنوز هست. خواستم بهت بگم که ممنونم ازت، بابت همه اون چیزایی که گذشت، حتی بدتریناش. تو خاص ترین حس تموم شده من بودی. کنار هرکی که بودی هرجا که بودی مراقب خودت باش. [هنوز هم عزیزِ دورم میمانی!]
ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه دلم نمیخواد واسه اینکه دل فلانی نشکنه مواظب فلان حرفم باشم. راستی اصلا کی حواسش به من بود؟ کی واسه یه دفعهام که شده دلش خواست بفهمه من واقعا چی میگم؟ کی واسه یه بارم که شده تلاش کرد منو خوشحال کنه؟ کی یه دفعه منتظرم موند؟ میبینی؟ هیچکس.
از یه جایی به بعد همه چی برام فرق کرد. نمیدونم خوب شد یا بد، اینو میدونم که رفتن آدما و اومدنشون توی زندگیم برام دقیقا مثل صحنهی تئاتر شد. حرفاشون مثل دیالوگای تکراری توی فیلم و خودشون برام شدن مثل یه بازیگر حرفه ای روی صحنه. خلاصه که دیگه بابت هیچ کاری از هیچ آدمی خوشحال یا ناراحت نمیشم. نه اینکه برام مهم نباشه ها، نه! فقط دیگه از دست ادمای بیخود چیزی به دل نمیگیرم. من روی یکی از صندلیای این تئاتر نشستم و فقط نگاه میکنم و لبخند میزنم.
چرا فکر میکنید من همون آدم قبلیام که برای اینکه آدما کنارش بمونن سعی میکنه خودشو تغییر بده و باب میل بقیه باشه؟ اون آدم سابق مرد. این روزا نه تنها این چیزا برام مهم نیست، بلکه اصلا دلم نمیخواد هیچ آدمی تو زندگیم باشه. به این نتیجه رسیدم وجود آدمای دیگه تو زندگیم فقط باعث پشیمونی خودم میشه و راه دادن بقیه تو زندگیم یه اشتباه محضه ..
جدیدا نسبت به همه آدما و همه چیز بی اهمیت ترینم و حتی دارم سعی میکنم بیشتر از آدما دور بمونم و مهمم نیست که چقدر بهم نزدیکن یا چه جایگاهی تو زندگیم دارن.
حقیقتش از «رفیق» بودن خسته شدم. دلم میخواد به مدت طولانی رفیق هیچکسی نباشم. دلم میخواد بهم تکیه نشه. دلم میخواد پناهگاه کسی نباشم و رفیق خودم باشم واقعا نیاز دارم برای یه مدت کوتاهی که شده خودخواه تر از اطرافیانم باشم.
همیشه حقیقت جلوی چشماته، فقط تو نمیخوای اونو ببینی! درحالی که چشماتو روی همه چی بستی، داری به سمت جلو قدم برمیداری و همه رو وارد زندگیت میکنی؛ بدون اینکه درصدی از حقیقت و بدونی .. بلاخره یهروز چه بخوای چه نخوای همه اون حقیقت ها و واقعیت هایی که پاتو گذاشتی روشون و لهشون کردی و از همشون به سادگی عبور کردی، میان و دیگه نمیذارن جلوتر بری!. میچسبن بهت و ولت نمیکنن تا اینکه به خودت بیایی و چشم و گوشتو باز کنی .. اطرافتو نگاه کنی و ببینی چهخبره و دو دوتا چهارتا کنی و واقعیت هایی که یهروز ازشون فرار میکردی و به مغزت بفهمونی .. بعد از مدتی دیگه نمیتونی اون آدمِ سابق باشی که همه چیزو نادیده میگیره؛ تو دیگه اعتمادت رو نسبت به تموم آدما از دست میدی و به عمق ماجرا نگاه میکنی! هرچقدر آدما سعی دارن مغزتو بشورن تو بازم قانع نمیشی و درحالیکه داری همه رو از زندگیت به بیرون پرتاب میکنی لبخند رضایت بخشی میزنی و خیلی محکم تر و عاقل از همیشه به مسیر زندگیت ادامه میدی .. و تو این رو میدونی که بیشتر آدم ها عوض نمیشن، فقط راه های جدیدی واسه دروغ گفتن یاد میگیرن.