روز هایی عجیبی رو دارم میگذرونم. حسی بین خواستن و نخواستن یا بودن و نبودن. سردرد هایی که در آخر به خواب های ناآروم آخر شب راه پیدا میکنند و چشم های پف کرده ای که سر صبح به هرنحوی شده میخوان غم خودشون رو لو بدن. نمیدونم! هرچی که هست لطفا زودتر تموم بشه. من طاقت این همه سردرگمی رو ندارم. حداقل توی این برههی زمانی، نه. بخدا حیفه روز هایی که داره اینطوری میگذره ..
مثل چشمهای امن اما غمانگیزی که نداشتن رو قبول کردن، اما هنوز ته نگاهشون میخوان که داشته باشن.
گاهی غمهات اونقدر زیاد میشه که بینشون گیج و گم میشی و دیگه حتی نمیدونی کدوم بهخاطر چی بود. اینجوری، خاکِ به سر یکی رو سر اونیکی خالی میکنی، غمداری یکی رو سر دیگری هدر میدی و آخرش؟ دیگه این تو نیستی که غمگینی؛ غم، تویی.
آیھ ؛
ببینید دلتنگی بده، واقعاً بده. اینطوریه که یجا نشستی زل زدی به دیوار منتظری یکی صدات کنه یا یهچیزی
ولی دلتنگیهم مقوله عجیبیهها، فکر کن نشستی وسط خونه داری سریال میبینی، غذا میخوری، با خواهر برادرت بحث میکنی، یا رفتی بیرون داری خوش میگذرونی، ولی تو همه این موقعیتها قلبت پیش خودت نیست یا حس میکنی یه وزنه ده کیلویی رو گذاشتن رو قلبت و تو داری حملش میکنی، انگار همه چیز خوبه، همه چیز در لحظه داره قشنگ پیش میره، خوش میگذره ولی تو خوشحال نیستی، دلت میخواد همه این خوشی ها برن به درک و تو پیش اون آدم خاص زندگیت باشی، یا به عبارت دیگه قشنگ گند میزنه تو تموم لحظه های خوب زندگیت؛ دلتنگی دقیقا همینقدر مزخرفه.