مثل چشمهای امن اما غمانگیزی که نداشتن رو قبول کردن، اما هنوز ته نگاهشون میخوان که داشته باشن.
گاهی غمهات اونقدر زیاد میشه که بینشون گیج و گم میشی و دیگه حتی نمیدونی کدوم بهخاطر چی بود. اینجوری، خاکِ به سر یکی رو سر اونیکی خالی میکنی، غمداری یکی رو سر دیگری هدر میدی و آخرش؟ دیگه این تو نیستی که غمگینی؛ غم، تویی.
آیھ ؛
ببینید دلتنگی بده، واقعاً بده. اینطوریه که یجا نشستی زل زدی به دیوار منتظری یکی صدات کنه یا یهچیزی
ولی دلتنگیهم مقوله عجیبیهها، فکر کن نشستی وسط خونه داری سریال میبینی، غذا میخوری، با خواهر برادرت بحث میکنی، یا رفتی بیرون داری خوش میگذرونی، ولی تو همه این موقعیتها قلبت پیش خودت نیست یا حس میکنی یه وزنه ده کیلویی رو گذاشتن رو قلبت و تو داری حملش میکنی، انگار همه چیز خوبه، همه چیز در لحظه داره قشنگ پیش میره، خوش میگذره ولی تو خوشحال نیستی، دلت میخواد همه این خوشی ها برن به درک و تو پیش اون آدم خاص زندگیت باشی، یا به عبارت دیگه قشنگ گند میزنه تو تموم لحظه های خوب زندگیت؛ دلتنگی دقیقا همینقدر مزخرفه.
همیشه واسم سوال بوده که، یعنی تو دلت واسم تنگ نشد؟
یعنی صبحها وقتی پاشدی و گوشیتو چک کردی منتظر پیام من نبودی؟ یا وقتایی که داشتی میرفتی بیرون منتظر/مراقب خودت باش/ از طرف من نبودی؟ شبا دلت نمیخواست فقط بری رو تختت و گوشی بگیری دستت و
با من حرف بزنی و از روزت بگی؟ یا وقتایی که گوشیت زنگ میخورد یا واست پیام میومد قلبت نمیریخت پایین که ممکنه من باشم؟ وقتایی که غذا میخوردی، آهنگ گوش میدادی، یا تنها بودی اصلا یاد من نیوفتادی؟
تورو که نمیدونم، ولی من خیلی دلم برات تنگ شده ..
تو این مدت یه چیزی که خیلی به چشمم اومد و یاد گرفتم این بود که میتونی تا صبح غر بزنی و بهونه بیاری، ولی تهش خودتی و توی اعماق وجودت میدونی که زندگی منتظر تو و نق زدنهات نمیمونه. پس باید همچنان با همین دلخوشی های کوچیک ادامه بدی.