تو این مدت یه چیزی که خیلی به چشمم اومد و یاد گرفتم این بود که میتونی تا صبح غر بزنی و بهونه بیاری، ولی تهش خودتی و توی اعماق وجودت میدونی که زندگی منتظر تو و نق زدنهات نمیمونه. پس باید همچنان با همین دلخوشی های کوچیک ادامه بدی.
ننویس عزیزم، بلند ننویس برای تمام آدما، بلند تایپ نکن برای همشون. تو داری احساس میزاری، وقت میزاری که تهش با یه خط، با یه جواب، با یه ترحم پاسخ بگیری؟ هیچکس، ارزش اینو که بخوای براش بیش از اندازه وقت بزاری نداره. مراقب خودت باش.
استیصال آدمیزاد از اونجایی رقم خورد که وقتی جواب سؤالهاش رو کسی بهش نداد و خودش هم پیدا نکرد، شروع کرد به زندگیکردنِ سؤالهاش.
خیلی وقته که دست کشیدم. دست کشیدم از توضیح دادن به آدمهایی که از پنج تای من دو تاش هم در فهمشون نمیگنجه. دست کشیدم از بها دادن به آدمهایی که ظرفیت دریافت یک ذره محبت از طرف من هم ندارن. دست کشیدم از شنیدنو فهمیدنو پذیرفتن آدمهایی که درک ارزشی که براشون قائلم رو ندارن. خیلی وقته دست کشیدمو آدمهارو به اندازهی لیاقتشون و ظرفیتشون همراهی میکنم.
آدمهایی که حال بدت رو دیدن، تا دیروز ادعای شجاعانه درککردنت رو داشتن و فداکارانه به خودشون دعوتت میکردن، امروز به خودشون اجازه میدن که دقیقاً همون حرفهایی رو بزنن که بهشون گفته بودی طاقت شنیدنشون رو نداری و نمیخوای بستری رو بسازی که جرئت کنن، بتونن و یا حتی بخوان اونها رو بگن. چرا؟ چون دیدن داری میگی و میخندی، اما نفهمیدن این یه وانموده؛ وانمود، چون حوصلهی توضیحدادنها رو نداری. چون خواستی بعد از اِنبار دیگه، یکبار دیگه به خودت ثابت کنی که میتونی وانمود کنی. اما دیدی نه تو میتونی، نه اونها اونقدر شجاعن که همینجور بپذیرنت. دیدی؟
یه سری نادیده گرفته شدنها، نخواسته شدنها، شکسته شدنها در عین اینکه دردناکه، گاهی باعث میشه چشمات بازتر بشه. باعث میشه برگردی به خودت نگاه کنیو ببینی خودت هم مستحق دریافت برابرِ توجه و اهمیتیای که برای دیگران خرج میکنی. لایق همونقدر ارزشی که برای دیگران قائل میشی. یهوقتهایی باید ذوقت کور بشه، حست طرد بشه، قلبت بشکنه، تا باعث بشه خودتو پیدا کنی.