خیلی وقته که دست کشیدم. دست کشیدم از توضیح دادن به آدمهایی که از پنج تای من دو تاش هم در فهمشون نمیگنجه. دست کشیدم از بها دادن به آدمهایی که ظرفیت دریافت یک ذره محبت از طرف من هم ندارن. دست کشیدم از شنیدنو فهمیدنو پذیرفتن آدمهایی که درک ارزشی که براشون قائلم رو ندارن. خیلی وقته دست کشیدمو آدمهارو به اندازهی لیاقتشون و ظرفیتشون همراهی میکنم.
آدمهایی که حال بدت رو دیدن، تا دیروز ادعای شجاعانه درککردنت رو داشتن و فداکارانه به خودشون دعوتت میکردن، امروز به خودشون اجازه میدن که دقیقاً همون حرفهایی رو بزنن که بهشون گفته بودی طاقت شنیدنشون رو نداری و نمیخوای بستری رو بسازی که جرئت کنن، بتونن و یا حتی بخوان اونها رو بگن. چرا؟ چون دیدن داری میگی و میخندی، اما نفهمیدن این یه وانموده؛ وانمود، چون حوصلهی توضیحدادنها رو نداری. چون خواستی بعد از اِنبار دیگه، یکبار دیگه به خودت ثابت کنی که میتونی وانمود کنی. اما دیدی نه تو میتونی، نه اونها اونقدر شجاعن که همینجور بپذیرنت. دیدی؟
یه سری نادیده گرفته شدنها، نخواسته شدنها، شکسته شدنها در عین اینکه دردناکه، گاهی باعث میشه چشمات بازتر بشه. باعث میشه برگردی به خودت نگاه کنیو ببینی خودت هم مستحق دریافت برابرِ توجه و اهمیتیای که برای دیگران خرج میکنی. لایق همونقدر ارزشی که برای دیگران قائل میشی. یهوقتهایی باید ذوقت کور بشه، حست طرد بشه، قلبت بشکنه، تا باعث بشه خودتو پیدا کنی.
از نظر من زخمها نشونهی ضعف نیستن. نشون میدن یه جاهایی با چیزای بزرگتر از قد و قوارهت مبارزه کردی. یه لحظههایی بیشتر از حد توانت تلاش کردی. یه موقعهایی زیادتر از حد معمول قدم برداشتی. گاهی اوقات زخمها یادت میارن یه وقتهایی در چه شرایطی با چه احوالی قرار گرفتیو دوباره به مسیرت ادامه دادی.
ناامیدی از یه عده باعث شد دایرهی اطرافم کوچیک به اندازهی هدفها و رویاهایی که درون سرم پروروندم باشه. ناامیدی از کمک کردن کسایی که نزدیک بودن ولی همراه نه، باعث شد روی توانایی های خودم حساب باز کنم. ناامیدی از محبت کسایی که همزبون بودن ولی همدل نه، باعث شد دیدم نسبت به علاقهی اندک افراد واقعی اطرافم بازتر بشه. ناامید شدن باعث شد خودمو زندگیمو معطل کسی نکنمو سراغ برنامه های خودم برم. من برای جوونه زدن، رها کردن و دل کندنو یاد گرفتم.