امشب عجیب دلم گرفته بود...
نشسته بودم و زل زده بودم به دیوار؛
هیچی نمیخواستم،حتی حرف زدن هم برام سخت بود.
یه خستگی عمیق تو تنم بود،از اونایی که با خوابم در نمیره.
قبل خواب گوشیمو برداشتم،دیدم هیچ کس سراغمو نگرفته،هیچ پیامی،هیچ صدایی...
انگار نبودنم هم فرقی نداره.
یه لحظه حس کردم بین این همه آدم،من فقط سایه ام که کسی نمیبینتش.
نفس عمیقی کشیدم،بالشتو بغل کردم،و همون طور خسته و بی حرف چشم هامو بستم، شاید فردا حالم فرق کنه، شایدم نه..:)