.
نصــف شب بود که امیر با چشمهای
پر از اشک اومد پیشم و در حالی که
صـــــداش میلرزید گفـــــت: « مامان!
پروژه مو نرسیدم تموم کنم🥺 »
یه دفــــعه جا خوردم 😳 چون از دو
هفته قبل بهــــش گفـــته بودم که دو
هفته وقــت داره و بهتره پروژه ش و
آروم آروم تموم کنه🙅♀
با تعجب پرسیدم:« امیر جان، پس
چرا زودتر شروع نکردی؟ »
خیلی صادقانه نگام کرد و گفت:
« نمیدونم،فکر کردم هنوز خیلی وقت دارم🙁»
راستش هم دلم براش سوخت هم
کلافه شدم، چون به نظر میرسید که
بی خیالی کرده ولی در واقع اینطور نبود📍
به نظر خودش هنوز فرصت زیادی داشته
و تا شب آخرم هنوز متوجه نشده بود که زمان کمه ... ولی لحظه آخر کلی استرس گرفته بود و نگران شده بود😟
.
.
در مــــورد این مسأله هم باید خدمتتون
عرض کنم که خیلی از نوجوونها واقعا در
فهم زمان و برنامه ریزی مشکل دارن ‼️
.
.
یعنی مفهوم « زمان حال » رو میفهمند
ولی فهم « زمان آینده » براشون سخته ❌
.
.
برای همین ممکنه 👇‼️
کارهاشـــون و عقب بندازن و فکر کنن
هنوز خــــــــــــیلی وقت دارن و لحظه آخر
یه دفعه مضطرب بشن و به هم بریزن
این همــــیشه به خاطر تنبلی نیست✋
بخشی از ماجرا اینه که مـــغزشون هنوز توی برنامه ریزی، پیش بینی و مدیریت
زمان بالغ نشده🧠
.
.
و حالا ما مامانها چیکار کنیم ⁉️
به جای اینکه غـــر بزنیم که چرا گذاشتی
برای دقیقه نود 😐😮💨
بهتره کمکش کنیم کار بزرگ رو به چند
قسمت کوچیک تقسیم کنه 🔗
مثلا:
یه روز موضوع پروژه رو مشخص کنه 📋
فردا منابعش رو پیدا کنه 📚
پس فردا یه بخشش رو بنویسه 📝
و ...
.
.
یعــنی به جای سپردن یه کار بزرگ به
ذهنش، راه رو براش مرحله به مرحله
روشن کنیم💡
اینطـــوری هـــم استرسش کمتر میشه
هم یاد میگیره چطور خودش زمان رو
مدیریت کنه ⏰
.
.
اگه شما هم از بی برنامگی
نوجوانت شاکی هستی بهم بگو
تا بهتون راهکار بدم 🌱🌱🌱👇
@salehi_coach
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
ای دین و زندگی من مولا ...
سلام غدیریها 🙋♀✨
پیشاپیش عیدتون مباااااااارک 🥳🤩
.
.
شما هم با حس استقلال طلبی
نوجوونتون مشکل دارید⁉️
داستان مریم رو از زبان مامانش
بشنوید، شاید مشکل شما هم باشه 👇
.
.
یه روز که داشتم مثل همیشه به کارهای خونه رسیدگی میکردم، به مریم گفتم :
« مامان جان ! لطفا تو هـــــــم یه ســـــــر و سامونی به اتاقت بده، خیلی شلوغ شده»
من واقعا نه دعوا داشتم، نه قصـد گیر دادن و نه لحـــــنم بد بود، فقـــــــط دیدم لباساش این طـــــرف و اون طــرفه ، میز شلوغه تخت مرتب نیست، گفــتم خب
بهتره جمعش کنه 😕
اما مریم یه دفـــعه اخماش رفت تو هم و
با حالت دفاعی گفت:« چرا تو همیشه به من مـــــیگی چـــیکار کنم، چــیکار نکنم، بزار خودم تصمیم بگیرم😠 »
راستش خیلی جا خوردم، با خودم گفتم: « من فقط گفتم اتاقت و مرتب کن، این کجاش آنقدر سنگین بود؟🤔 »
.
.
چه نتیجه ای از این داستان میگیریم ⁉️
توی دوره نوجوانی بچه ها کم کم
دارن از نظــــر ذهــــنی و احــساسی
از والدین فاصله میگیرن تا هویت
اصلی خودشون رو بسازن 🧑🦱🧑
.
.
برای همــین چیزهایی که از نگاه ما
فقـــط یه یادآوری ساده یا درخـــواست
معمولی هست، ممکنه از نگاه نوجوون
تبدیل بشه به 👇
♦️کنترل کردن
♦️دخالت کردن
♦️یا زیر سوال بردن تواناییهاش
.