تابستانِ آرزوها ؟
تابستان که میرسد، انگار خورشید لبخندش را برای زمین کنار گذاشته باشد. نوجوانانِ پرشور، با کولهپشتیهای سبک و دلهای سبکتر، پا به جادههای سبز میگذارند. جادههایی که از میان دشتهای پرگلِ کردستان میگذرند، از جنگلهای سبزِ گیلان میخزند، یا در کنار نهرهای خنکِ لرستان پیچ میخورند.
آسمان، آبیِ عمیقیست که روی آن، بادبادک خیال پرواز میکند. صدای پرندهها، قاطی میشود با خندهی بچهها. درختهای گردو و توت، دست به دست دادهاند و سایه انداختهاند روی مسیر.
هندوانه در دل رودخانه خنک شده. نان داغ و پنیر و سبزی، بوی زندگی میدهد. کفشها درمیآیند، پاها توی آب سرد میپرند، و جیغها، از دل رود بالا میروند تا ته کوه.
و لحظهای میرسد، که آدم از ته دل آرزو میکند:
ای کاش تابستان هیچوقت تمام نشود.
پ.ن:تابستونِ موردعلاقهٔ من از دیدِ Chat gpt.