دوشنبه٫شانزدهمِ تیر ماهِ گرم و سوزان🌤.
حقیقتاً بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم دلم تنگ میشه،برای خونه پدربزرگ و غازهای کوچک و بزرگ که توی مرداب کوچولوی ِ گوشهٔ حیاط مشغول آبتنیان،
برای گربه کوچولوهایی که هر شب بهشون غذا میدادم،برای پرندههایی که وقت و بی وقت توی آسمون پرواز میکردن،برای خونهای که هر گوشش یادآور یه خاطرهست،برای هر شب رفتن به هیئت،برای کمک کردن توی کارای مسجد،برای وقت گذروندن با فامیلای پدری،برای شمع روشن کردن به همراه جمعی از دوستام،برای محرمی که یه تیکه از قلبم همیشه توش باقی میمونه.