داشتم فکر میکردم یه آدم چطوری میتونه بفهمه که مهم و ارزشمنده؟یهو بابا صدام زد گفت" بیا میوه بخور"،مامان ازم پرسید" غذا چی میخوای بپزم؟"،"داداش موقع بیرون رفتن پرسید "چیزی از بیرون نمیخوای؟" ، یا اون یه نفر پیام داد و گفت" واسه تولدت کادوی ویژه آماده کردم"
گاهی وقتا مهم بودن فقط همینه،چیزایی که ممکنه سرسری ازشون بگذرم.
اینطور که معلومه من چندین سال پیش ساعت ۱۱ شب به دنیا اومدم و تا به الآن سالای خیلی خوبی رو گذروندم و با این حال احساس میکنم هنوز اولِ اول راهم و حس خوبی به این راه دارم و میخوام توی این راه،تا جایی که میتونم از مسیر لذت ببرم و برای مقصد تلاش کنم.💘
(و در آخر ، سارن عزیزم ممنونم که دووم آوردی و مطمئنم که از الان به بعد هم دووم میاری در واقع "باید"دووم بیاری🙏)
بدن و روح یه رابطهی عمیق دارن،وقتی حال ِ روحی روانیت بَده بلافاصله یه بخشی از جسمت شروع میکنه به تخلیه اون دردِ روحی،انگار یه جور هشدار که "نریز توی خودت،حرف بزن.".
سلام از چندمین سریال تابستونی💞،
سریالی که این دفعه دیدم "سئولِ نانوشتهٔ ما" یا ( our unwritten seoul), بود ، این سریال در مورد دو تا خواهر دوقلوی همسان به اسم یو میره و یو میجی بود
که میره در ظاهر سبک زندگی درست و صحیحی داره اما خودش از این سبک زندگی خسته شده و داره با یه فشار و افسردگی زیادی روبرو میشه،و خواهرش در شهر کوچک ِخودشون،سعی میکنه با کارهای پاره وقت پول در بیاره و این دوتا خواهر تصمیم میگیرند که جاشونو برای تسکین روح میره عوض بکنند که در این راه میجی برای بار دیگه با هوسو روبرو میشه و رابطهای به اینها شکل میگیره،
از اون طرف میره با اسم جعلی میجی میره و توی مزرعهی توت فرنگی کار میکنه و اون هم درگیر رابطه ای دوستانه میشه،
این سریال روایتی از زندگی ساده است،اما خیلی زیاد گیرایی داره و باعث میشه که دوست داشته باشین تا آخر ببینید 😭✨
حقیقتش قسمت اول خودمو مجبور کردم که نگاه بکنم ولی به مرور زمان دیدن این سریال برام مثل یادگیری یه سبک زندگی جدید بود،جوری که یه سری جاها آرزو کردم ٬کاش یه خواهر دوقلو داشتم که هر وقت از زندگی خسته میشدم کمکم میکرد که از این زندگی فاصله بگیرم٬.
این سریال بازتابی از«خستگیهای طولانی مدت ما توی زندگی،تلاش برای ادامه دادن،تظاهر به خوب بودن کردن و…» بود و با تمام وجود به تماشای این سبك میشینم ،جوری که لذّت بخش و عمیق بود واقعاً))).
#سریالتابستونی 🌤💁🏻♀