آیـرِن✧
~از چت جیپیتی خواستم یه داستان کوتاه با حس و حال نوستالژی بنویسه:
کوچه خاکی، گرمِ غروب تابستون بود. آسمون پر از رنگای نارنجی و صورتی، انگار کسی با انگشت، نور خورشیدو روی آسمون پخش کرده باشه. صدای خندهی بچهها میاومد، که با دمپاییهای پلاستیکیشون روی زمین میدویدن و بازی «هفتسنگ» میکردن. یکی سنگو پرت کرد، خورد به سنگ بالا و همه با جیغ و خنده پخش شدن. گرد و خاک بلند شد، و بوی خاک داغ خورشیدخورده، با بوی خیار تازه قاطی شد.
مادرا روی چارپایههای کوتاه دم در نشسته بودن، دستا توی سبزی، زبونا توی خاطره. یکی از دخترای محل تازه عقد کرده بود و همه درباره جهازش حرف میزدن، یکی دیگه میگفت فلانی رفته تهران، یکی از گرونی مینالید، یکی دیگه هم میگفت که فلان مربای بِه رو چطوری میپزه که کپک نزنه.
صدای چرخ دستی بلالفروش از ته کوچه میاومد:
— «بلال داغ! بلالِ شیرین!»
بچهها بازیو ول کردن، دویدن طرف صدا، با دهنای پر از هیجان و جیبای پر از سکه.
نور خورشید افتاده بود روی صورت مادری که حین پاککردن سبزی، لبخند به دختربچهاش میزد که تندتند با همسن و سالاش لیلی میکرد.
کف کوچه پر از برگای خشک توت بود، باد آروم میوزید و صدای کلیدِ پدرا از ته کوچه میاومد.
یه دنیا آرامش، توی دل اون کوچهی قدیمی، توی همون لحظهی طلایی غروب، پنهون بود.