یه روزی برمیگردی که اونا رهات کردن و تنهایی،
ولی این دفعه نه من آدم قبلم و حس قبلاً رو به تو دارم، نه این دوستی قراره ترمیم شه.
«غمِ غمناک»
از مجموعهی مرگ رنگ – سهراب سپهری🌱✨
شبِ سردیست، و من افسرده،
راهِ دوریست، و پایی خسته،
تیرگی هست و چراغی مرده،
میکنم تنها از جاده عبور،
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها،
فکر تاریکی و این ویرانی
بیخبر آمد تا با دلِ من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است،
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شبِ چه قدر تاریک است!
خسته آنچند چراغی که شب از دور به من مینگرند،
چار ره مانده به من تا دلِ آنها بروم،
که به دستانِ شقایق بسپارمشان.
به کسی نیست امیدم، نه،
بهکه باید دل سپرد؟
کس نمیفهمد و نمیداند
که چهقدر تنهاست انسان،
و چهقدر پر غم است.