«غمِ غمناک»
از مجموعهی مرگ رنگ – سهراب سپهری🌱✨
شبِ سردیست، و من افسرده،
راهِ دوریست، و پایی خسته،
تیرگی هست و چراغی مرده،
میکنم تنها از جاده عبور،
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها،
فکر تاریکی و این ویرانی
بیخبر آمد تا با دلِ من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است،
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شبِ چه قدر تاریک است!
خسته آنچند چراغی که شب از دور به من مینگرند،
چار ره مانده به من تا دلِ آنها بروم،
که به دستانِ شقایق بسپارمشان.
به کسی نیست امیدم، نه،
بهکه باید دل سپرد؟
کس نمیفهمد و نمیداند
که چهقدر تنهاست انسان،
و چهقدر پر غم است.
~همراه- سهراب سپهری
تنها در بیچراغی شب میرفتم.
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود.
همه ستارههایم به تاریکی رفته بود.
مشت من ساقه خشک تپشها را میفشرد.
لحظهام از طنین ریزش پیوندها پر بود.
تنها میرفتم، میشنوی؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آینهها انتظار تصویرم را میکشیدند،
درها عبور غمناک مرا میجستند.
و من میرفتم، میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان، تو از بیراهه لحظهها، میان دو تاریکی، به من پیوستی.
صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
همه تپشهایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته! همه تپشهایم.
من از برگریز سرد ستارهها گذشتهام
تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه فضا را فشردم،
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مهآلود نیایش ترا گم کردم.
میان ما سرگردانی بیابانهاست.
بیچراغی شبها، بستر خاکی غربتها، فراموشی آتشهاست.
میان ما هزار و یک شب جستوجوهاست.