~همراه- سهراب سپهری
تنها در بیچراغی شب میرفتم.
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود.
همه ستارههایم به تاریکی رفته بود.
مشت من ساقه خشک تپشها را میفشرد.
لحظهام از طنین ریزش پیوندها پر بود.
تنها میرفتم، میشنوی؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آینهها انتظار تصویرم را میکشیدند،
درها عبور غمناک مرا میجستند.
و من میرفتم، میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان، تو از بیراهه لحظهها، میان دو تاریکی، به من پیوستی.
صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
همه تپشهایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته! همه تپشهایم.
من از برگریز سرد ستارهها گذشتهام
تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه فضا را فشردم،
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مهآلود نیایش ترا گم کردم.
میان ما سرگردانی بیابانهاست.
بیچراغی شبها، بستر خاکی غربتها، فراموشی آتشهاست.
میان ما هزار و یک شب جستوجوهاست.
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، میچرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها میدانند، که چه تابستانی است.
سایه های بیلک،
گوشه ای روشن و پاک،
کودکان احساس!جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست،زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشهٔ نور، مثل خواب دم صبح و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا میخواند.»
~حجم سبز - سهراب سپهری.