از زنگ دوم، این کلمه مثل یه ناقوس توی سرمه و مغزمو سوراخ کرده.
"منفعل", "منفعل","منفعل".
پرسیدم منظورتون چیه؟ گفت:«مثل قبل نیستی، انگار درونت تغییر کرده و متفاوت شدی.
دیگه مثل قبل توی بحثا شرکت نمیکنی و آدم گوشهگیری شدی.»
بچه ها گفتن «آره خانوم، انگار وجودش تغییر کرده.»
دوستام گفتن:«نه اصلاً، سارن همون آدم قبله ولی امروز مریضه و حالش خوش نیست.»
دبیر تأکید کرد :«از اول ساله که متوجه تغییرش شدم، مربوط به الآن نیست.»
و من، غمگینم.
شاید اگه دو سال پیش بود، خوشحال بودم که تغییر کردم، ولی گاهی عوض شدن و تبدیل شدن به کسی که میخواستی هم لذت بخش نیست.
اصلاً یه روز نشستم پیامای پارسال اینجارو خوندم دیدم چقدر همهچیز عوض شده، چقدر من متفاوتم.
هرچیزی به اندازهش خوبه؛ زیاد از حد که بشه خودتم از امید و امیدواری خسته میشی و یهو همه جا تاریک میشه!
فرض کن یه نفر توی یه اتاق هزارتا شمع روشن کرده به اسم امید، یه نفرم به اندازه کافی روشن کرده و یه باد از پنجره میاد و همش خاموش میشه، اونی که کلی شمع روشن کرده ناراحت تره یا اونی که فقط چندتا شمع روشن کرده؟:)
-صحبت با ناشناس٫ بیستوهفتم مهرماه.
آیـرِن✧
وای چقدر ناز:::)))).
کاش من نیز با پارتنر آینده ام بخاطر کتاب آشنا بشم مرسیممنون