من توی به وجود اومدن این موضوعها و مشکلات هیچ نقشی نداشتم ولی توی زندگی من خیلی نقش بزرگی دارن، کمک.
یه بار به یکی از دوستام گفتم تمامِ اتفاقایی که میافتن میخوان یه درسی بهت بدن، گفت خب که چی؟ این اتفاقا هیچ درسی به من ندادن ولی هی تکرار میشن و دوباره تجربهشون میکنم هر دفعه هم از دفعه پیش بیشتر بهم سخت میگذره.
الان فهمیدم چی میگفت وقتی که در راس تجربهٔ درد باشی برات مهم نیست این اتفاق ممکنه چه درسی بهت بده فقط و فقط برات مهمه که چرا تو؟ چرا تو بین این همه آدم باید متحمل این باشی.
مشکل من همینه، به هر چیزی بیشتر از حدی که نیازه بها میدم و وقت و زندگیمو تمام و کمال در اختیارش قرار میدم،
«اگه به گلت زیاد آب بدی پژمرده میشه.»
بهم گفت : چقدر خوب باهاش کنار اومدی، من بودم اصلاً دووم نمیآوردم.
و من اون لحظههایی که در خفا گریه میکردم و بابتش ساعتها مینوشتم و ذهنم پر سوال بود و از دنیای اطرافم جدا شده بودم رو به یاد آوردم، درسته من خوب کنار اومدم ولی آیا این من، همون منِ قبلیه؟
نوشتههای داستایفسکی فقط در حد عکس نوشته و اینجور چیزا به دلم میشینه، مطمئنم اگر کتابشو بخونم انقدر سنگینه که هیچی نمیفهمم و تو صفحهٔ اول میبندمش🤣.