برای اولین بار در طول پاییز، هوا پاییزی و ابریئه و من نمیتونم خوب بگذرونم امروزو.
و خودم رو گم کردم، جا گذاشتم.
مطمئنم لابلای کتاب ریاضی و شیمی و فلان پیدا نمیشه.
همچنان من فردا صبح درحالی که خودم رو توی کلاس پیدا کردم و دارم با بچه ها قاهقاه میخندم:
انگار این جسم کشش این روحِ خسته رو نداره، روحی که هر دقیقه حس متفاوتی رو تجربه میکنه، روحی که رنجوره و زود آسیب میبینه.
-اینکه تاحالا پشتت نبوده بخاطر اینه که نگفتی! اونم فکر کرده میتونی تنهایی از پسش بربیای.
-چیزی که به زبون آورده بشه و درخواست بشه، دیگه ارزشی نداره.
تو اگه برات مهم بود قبل اینکه من بگم میگفتی.
هیچوقت هیچکدوم از دیلیهام بیشتر از یه هفته دووم نمیارن چون اینجا عملاً خونهی منه.