یک ثانیه سکوت که برقرار میشه، ذهنم شروع میکنه به پرسیدن چراهای بیانتها، چرا اینطوری شد؟ چرا نشد؟ چرا نموند؟ چرا انجامش ندادم؟ چرا ؟ چرا هیچوقت پشیمون نمیشم؟
د آخه عزیز دلم، فقط یک ثانیه بذار به کنفرانس گوش بدم، بذار ببینم طرف مقابل چی میگه، چته هی سوال سوال.
این روزا از دبیرای مختلف، همکلاسیام و خیلیای دیگه میپرسم: «بنظرتون در آینده من چه شغلی دارم؟»
و جوابای جدید میشنوم. پرستار، نویسنده، معلم و... الا چیزی که میخوام.
دیگه حتی حوصلهٔ جر و بحث و دفاع از خودم رو ندارم، میگم باشه.
بعد یه گوشه میشینم و بابت حرفایی که شنیدم گریه میکنم.
آیـرِن✧
دیگه حتی حوصلهٔ جر و بحث و دفاع از خودم رو ندارم، میگم باشه. بعد یه گوشه میشینم و بابت حرفایی که شن
تازه تضمینی هم نیست که گریه کنم، میریزم توی خودم میذارم برای آخر هفته که وقتم آزاد باشه🙏.
به لطف خیالپردازی روزامونو میگذرونیم، درحال حاضر که تعریفی نداره.
(از حق نگذریم لحظههای کنار هم بودن توی مدرسه بهترین لحظاتن، ولی این تصورم از تینیجری نبود، خیلی خوش نمیگذره)