به لطف خیالپردازی روزامونو میگذرونیم، درحال حاضر که تعریفی نداره.
(از حق نگذریم لحظههای کنار هم بودن توی مدرسه بهترین لحظاتن، ولی این تصورم از تینیجری نبود، خیلی خوش نمیگذره)
اگر بگم «این اتفاق خالی از لطف نبوده» یا «حتماً خدا چیز بهتری برات کنار گذاشته»، مطمئناً با خودت میگی این عجب آدمیه، پس بیا باهم نسبت به دنیا و ادماش زار بزنیم.
آیـرِن✧
این روزا از دبیرای مختلف، همکلاسیام و خیلیای دیگه میپرسم: «بنظرتون در آینده من چه شغلی دارم؟» و جوا
از این خانومی خوشگل مهربونا که خیلی مشاوره های خفنی میدن و خیلیم خوش استایلن تازه صداشونم قشنگه
تا میام وارد جمع شم و یکم حرف بزنم باز یادم میاد که سر چه چیزای مسخرهای سرزنش شدم، برمیگردم توی غارم و تنهایی رو به همه چیز ترجیح میدم.
مگر شما در شبها میخوابید؟ شب، هنگامِ نشخوار فکری و تأمل دربارهٔ جزئی ترین چیزهاست. عجب.
همیشه داستان درباره چهارشنبه هاست، چهارشنبه رفتم بیرون، کتاب خوندم، مدرسه زودتر تعطیل شد، سریال دیدم، قدم زدم و وقت داشتم که خودم رو دوست داشته باشم.
و حتی با راحتی و بدون عذاب وجدان درس نخوندم چون دو روز دیگه هم تعطیلم.