من عقیده دارم لیوانِ چای باید لکّه های قهوهای و ترك های لبهای داشته باشه، وگرنه تو چایخورِ واقعی نیستی.
یه بار به مامانم گفتم« چیه این پاییز؟همش غم همش افسردگی اصلاً نمیفهمم.»
مامان گفت« به خاطر اینه که از صبح تا شب توی خونهای و فکر میکنی دنیا همون دو صفحه کتاب و اکسپلور اینستاته.»
حق داشت، امروز فهمیدم هیچی به اندازهٔ "نورِ نارنجی هنگام غروب، صدای پرندهها، ابرای خوش رنگ و سرگردون، برگای زرد و نارنجی، اتاقای سرد خونهٔ بابابزرگ، پشت بومی که روش میشه غروبو دید" منو به وجد نمیاره.
بیستوسوم آبان💗.
در آن غروبِ جداییمان
به شهادت ستارگان شبانگاهی
ما باز هم آواز میخواندیم؛
اما، دیگر به تنهایی.
~اورهان ولی|ترجمهی شهرام شیدایی.