یه بار به مامانم گفتم« چیه این پاییز؟همش غم همش افسردگی اصلاً نمیفهمم.»
مامان گفت« به خاطر اینه که از صبح تا شب توی خونهای و فکر میکنی دنیا همون دو صفحه کتاب و اکسپلور اینستاته.»
حق داشت، امروز فهمیدم هیچی به اندازهٔ "نورِ نارنجی هنگام غروب، صدای پرندهها، ابرای خوش رنگ و سرگردون، برگای زرد و نارنجی، اتاقای سرد خونهٔ بابابزرگ، پشت بومی که روش میشه غروبو دید" منو به وجد نمیاره.
بیستوسوم آبان💗.
در آن غروبِ جداییمان
به شهادت ستارگان شبانگاهی
ما باز هم آواز میخواندیم؛
اما، دیگر به تنهایی.
~اورهان ولی|ترجمهی شهرام شیدایی.