نپرس "چته؟"، چون حتی خودمم نمیدونم، انگار دوست دارم زمان متوقف شه و برای مدتی بخوابم، بعد بیدار شم و زندگیمو ادامه بدم.
اما الآن حسِ ادامه دادن نیست، چون هرچقدر بیشتر تلاش کردم بدتر شد، نمیدونم.
شاید مشکل از منه، شایدم مسیرم اشتباهه، ولی سخته، تلاش های بینتیجه و حسایی که به پای چیزای غلط ریختی، مثل یه کولهبارِ بزرگه که توی مسیر سفرت روی دوشت سنگینی میکنه.
میدونم، این متن مفهومی نداره، دقیقاً مثل مغز من، همه چیزش به هم ریختهست و قاعدهی خاصی نداره، فقط امیدوارم، امیدوارم درست بشه.
شمشیری که بی هدف در هوا تاب بخوره
خطری نداره
اما شمشیری که
روی یک نقطه فرود بیاد
میتونه امپراتوری ها رو فرو بپاشه.
کفر می گویم که ایمان نیز آرامم نکرد
گریه های زیر باران نیز آرامم نکرد
خواب می بینم که دنیا با توشکل دیگری ست
خواب صادق یا پریشان نیز آرامم نکرد
دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست
گریه کردن در خیابان نیز آرامم نکرد
توی تونل نعره خواهم زد، خدایا با توام
جیغ های در اتوبان نیز آرامم نکرد
منتظر بودم که شاید، شعر آمد سر زده
بی تو این ناخوانده مهمان نیز آرامم نکرد
بی تو سردرد شبانه با مسکن های تب
خوردن قرص فراوان نیز آرامم نکرد
دوره گردی طالعم را دید آیا سرنوشت
فال های تلخ فنجان نیز آرامم نکرد
با چراغی زیر و رو کردم تمام شهر را
درد تنهایی انسان نیز آرامم نکرد
روسریت را بهم زد باد قدر لحظه ای
دیدن موی پریشان نیز آرامم نکرد
سعدیا گفتی که مهرش می رود از دل ولی
مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد
'سید علیرضا جعفری"
از آدمایی که فکر میکنن همه چیزو میدونن خوشم نمیآد، "وای چرا اینکارو کردی؟"، "بنظرم باید فلان کارو بجاش انجام میدادی."
خب عزیزدل، تو در موردش دو ثانیه فکر کردی و به این نتیجه رسیدی، من راجع بهش بیشتر از دو سال فکر کردم! تو بیشتر از زندگی من خبر داری یعنی؟=)