عاشق آدمهاییم که جزء به جزء حرفام رو یادشون میمونه، یه حسی میده انگار که من و حرفام مهمیم و اهمیت داریم، یه حس زیاد از حد خوب✨✨✨
توی این چند وقت فهمیدم اگه آب پتوسم رو زود به زود عوض کنم و زیادی بهش توجه کنم، زودتر زرد و خشک میشه.
فهمیدم پتوسم نیاز داره توی آبِ سبز رنگی که ریشههاش بهش عادت کردن بمونه، نه یه آب شفاف، فهمیدم زیاد توجه کردن بهش اون رو از من میرونه. بله، آدما هم پتوسن.
بارون از دیشب ساعت دوازده تا امروز ساعت دوازده ادامه داشت و وای💘، قلب من همیشه متعلق به اولین بارونای پاییزیئه.
امروز پر از حس خوب بود، دیشب هم با "خداروشکر" گفتن خوابم برد و میشه گفت خیلی بهم خوش گذشت.
تمام لباسام خیسِ خیس شده بود و مثل موش آب کشیده شده شدم💔.
دیالوگهای تراز امروز: "ما سوییشرت نخواستیم آقا، شما قلب مارو بهمون پس بده."~ "صدای بارونو گوش کنید بچه ها" ~ "تو چرا همه جات خیسه؟"~ "زهرا بلند شو لباست گِلی میشه ها" ~ " تو این برگُ بده به من، منم میندازمش زمین" ~ " بچه ها ببینید اونجا وایستادن!"~ "وااای، میدونی کی رد شد؟::)))" ~ " زنگ ریاضی معلما نیستن(جیغ و داد و رقص)"~ "خواب آیه قرآنی دیدم متحول شدم"~ "فقط کافیه سر و صدا کنید تا اسمتون رو بده به خانوم چشم آبیه"~ "زهرا باز تو کتاب منو برداشتی؟" ~ "حداقل میخواید دروغ بگید قبلش باهم هماهنگ کنید که من نفهمم."~ "یاس میشه بیای عقب بهت تکیه کنم؟(بلند میشه میره اون طرف که بهش تکیه نکنم*)"~ "این دمپایی بیمارستانیها خیلی به استایلت میآد زهرا" ~ "نیمه پرِ کفش رو ببین"~ "اینا اشکای خدان؟"
اینها معنایی ندارن، برای من پر از معنان💗.
•به یادگار از سوم دسامبر یا دوازدهم آذر ماه، روز بارونی و هارتنشین( به قول دوستم*) که ابرا همدیگه رو بغل کردن و لباسام بوی بارون و خاک گرفتن.