بارون از دیشب ساعت دوازده تا امروز ساعت دوازده ادامه داشت و وای💘، قلب من همیشه متعلق به اولین بارونای پاییزیئه.
امروز پر از حس خوب بود، دیشب هم با "خداروشکر" گفتن خوابم برد و میشه گفت خیلی بهم خوش گذشت.
تمام لباسام خیسِ خیس شده بود و مثل موش آب کشیده شده شدم💔.
دیالوگهای تراز امروز: "ما سوییشرت نخواستیم آقا، شما قلب مارو بهمون پس بده."~ "صدای بارونو گوش کنید بچه ها" ~ "تو چرا همه جات خیسه؟"~ "زهرا بلند شو لباست گِلی میشه ها" ~ " تو این برگُ بده به من، منم میندازمش زمین" ~ " بچه ها ببینید اونجا وایستادن!"~ "وااای، میدونی کی رد شد؟::)))" ~ " زنگ ریاضی معلما نیستن(جیغ و داد و رقص)"~ "خواب آیه قرآنی دیدم متحول شدم"~ "فقط کافیه سر و صدا کنید تا اسمتون رو بده به خانوم چشم آبیه"~ "زهرا باز تو کتاب منو برداشتی؟" ~ "حداقل میخواید دروغ بگید قبلش باهم هماهنگ کنید که من نفهمم."~ "یاس میشه بیای عقب بهت تکیه کنم؟(بلند میشه میره اون طرف که بهش تکیه نکنم*)"~ "این دمپایی بیمارستانیها خیلی به استایلت میآد زهرا" ~ "نیمه پرِ کفش رو ببین"~ "اینا اشکای خدان؟"
اینها معنایی ندارن، برای من پر از معنان💗.
•به یادگار از سوم دسامبر یا دوازدهم آذر ماه، روز بارونی و هارتنشین( به قول دوستم*) که ابرا همدیگه رو بغل کردن و لباسام بوی بارون و خاک گرفتن.
یه زمانی میگفتم چاوشی چیه گوش میدن بقیه؟ و الآن فهمیدم چیه، یه شاهکار تکرار نشدنی.