و در آخر، فرار میکنم به جایی همیشه سبز و گلگون. جایی که خورشید پوست را میبوسد و نسیم ملایم، گیسوانم را روانهی آسمان میکند. جایی که تا دور دست ها سبز است و خبری از انسانها نیست. جایی که صدای غاز های سفید در مرداب گوش آسمان را کر میکند و جریان آب دل هارا باز. مکانی که خبری از صدای ماشینها نیست و ساختمانهای آسمان خراش چیزی جز رویا نیستند. جایی که توت و تمشک در جنگلهایش فراوان باشد و شبها آسمانش ستاره باران. جایی که غروب هایش صورتی باشند و کوه هایش استوار و بلند. "تمام چیزی که از دنیا میخواهم همین است، من در کالبد یک نوجوان در دهکده".
#نوشتهمن
از اول مهر انگار زندگیم خاکستری بود، شبها دیر میخوابیدم، صبحها با نوازش های ضربهگونهٔ مامان راهی مدرسه میشدم و توی راه چشمهام رو میبستم و فکر میکردم که "کاش 9 ماه یه نفر جام درس میخوند." وقتی هم که میرسیدم خونه میافتادم به جون گوشی و استرس هم میافتاد به جون من. اینطوری بود که من از درس لذت نبردم، خوندم ولی یاد نگرفتم. دنبال انگیزه بودم و فکر می کردم انگیزه از studytok یا study vlog سرچشمه میگیره و این باعث شد هی دور خودم بگردم، نرسم، دوباره بگردم.
اما یه روزی رها کردم، نه دنبال انگیزه بودم نه حتی درس خوندنِ خیلی خوب. مینشستم میخوندم و میخوندم تا یه روز "دلیل" و "انگیزه"ش خودش پیدا شد.
انگار دنبال هرچیزی بگردی پیداش نمیکنی و تازه وقتی دیگه برات مهم نیست، یهو میشی همونی که خواستی، یهو میشی همونی که فکرشم نمیکردی.
شاید رها کردن استانداردهای دنیوی باعث میشه خودت رو پیدا کنی.
#نوشتهمن