eitaa logo
آیـرِن✧
531 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
45 ویدیو
2 فایل
https://abzarek.ir/service-p/msg/2582645 ای تو هم‌سقفِ عزیز، از آسمون چه‌خبر؟🕊️ شروع: 'بیست و هشتم تیرماهِ صفر سه' ˚˖𓍢ִ໋🦢˚ ⊹وقتتون ارزشمنده، مواظبش باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
آیـرِن✧
𝘎𝘦𝘯𝘪𝘦, 𝘔𝘢𝘬𝘦 𝘢 𝘞𝘪𝘴𝘩 (2025)⋆‧°𓏲ּ𝄢
𝘎𝘦𝘯𝘪𝘦, 𝘔𝘢𝘬𝘦 𝘢 𝘞𝘪𝘴𝘩 (2025)⋆‧°𓏲ּ𝄢
چقدر این سریال به دلم نشسته واقعاً.
آیـرِن✧
چقدر این سریال به دلم نشسته واقعاً.
قضایای شیطان و اینا رو با افسانه تلفیق کردن و بخشی از سریال توی خاورمیانه اتفاق می‌افته🙏🏻.
𝘐𝘯 𝘮𝘺 𝘭𝘪𝘧𝘦, 𝘸𝘩𝘺 𝘥𝘰 𝘐 𝘴𝘮𝘪𝘭𝘦 𝘈𝘵 𝘱𝘦𝘰𝘱𝘭𝘦 𝘸𝘩𝘰 𝘐'𝘥 𝘮𝘶𝘤𝘩 𝘳𝘢𝘵𝘩𝘦𝘳 𝘬𝘪𝘤𝘬 𝘪𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘦𝘺𝘦?⋆. 𐙚 ˚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝘐𝘯 𝘮𝘺 𝘭𝘪𝘧𝘦, 𝘸𝘩𝘺 𝘥𝘰 𝘐 𝘴𝘮𝘪𝘭𝘦 𝘈𝘵 𝘱𝘦𝘰𝘱𝘭𝘦 𝘸𝘩𝘰 𝘐'𝘥 𝘮𝘶𝘤𝘩 𝘳𝘢𝘵𝘩𝘦𝘳 𝘬𝘪𝘤𝘬 𝘪𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘦𝘺𝘦?.✦ ݁˖
و یک روزی، من از این شهر کوچک کوچ می‌کنم و جایی میان هزاران هزار آدم محو می‌شوم. در شهر بزرگی که کسی مرا نشناسد و مانند قطره‌ای در اقیانوس هستم، بخشی از این دنیای بی‌کران می‌شوم و دیگر هیچ حرفی برای شادی‌های من پشت سرم زده نمی‌شود و به خاطر ترس از آبرو از علایقم دست برنمی‌دارم. اما با خود می‌گویم که گیرم تمام این‌ها اتفاق افتاد اما من چه؟ در شهری میان آسمان خراش‌ها بجای سبز پژمرده خواهم شد چون آسمان خراش‌ها نمی‌گذارند غروب و طلوع زیبای خورشید را ببینم و به شروع و پایان زندگی‌ام فکر کنم، چون شب‌ها به لطف آلودگی هوا نمی‌توانم ستاره‌های زیبایم را در آغوش بگیرم و به خاطر آلودگی نوری چشمانم آنقدر کور می‌شود که هیچ چیز در نگاهم آشکار نیست. شاید یک روزی من به عنوان یک شهروند در پایتخت بهترین شغل و بهترین جایگاه اجتماعی را داشتم اما دیگر خبری از خنده‌ها و همنشینی‌ها نیست، اما دیگر خبری از بهاران نیست و من درختان خانهٔ پدرم که اسفند شکوفه می‌دهند را نمی‌بینم. نمی‌دانم شاید روز دانستم و توانستم، اما می‌ترسم از آن روزی که سبزینهٔ وجودم خاکستری و خاکستری‌تر شود و بعد دیگر رنگی برایم باقی نماند. می‌ترسم مثل تمام مردم این شهر سقف آرزوهایم به سرم برخورد کند و می‌ترسم از اینکه آرزویم یک جایگاه اجتماعی پیچیده و مضحک باشد و من مثل تمام مردم جهان مشغول کار کردن برای نان باشم. نمی‌دانم، هیچ نمی‌دانم، فقط می‌دانم که دوست دارم بروم، جایی بروم که خبری از ناخوشی نباشد و کسی هم مرا نشناسد، یا اگر می‌شناسد مرا سرزنش نکند و از امر و نهی هم خبری نباشد. دوست دارم بهارم با بوی خوش گلها و درختان سبز شروع شود و نه با دیدن خویشاوندان، دوست دارم تابستانم با آب‌تنی در حوضچه‌ها و قدم زدن در مزرعه بگذرد‌ نه با روزهای گرم کسل‌کنندهٔ خانگی، دوست دارم پاییزم را بخوانم و بخوابم نه اینکه مدرسه بروم و در آب های سطحی شنا کنم، دوست دارم زمستانم را در دل کوه و کمر بگذرانم و نه در این خانهٔ سرد. "من نه اینجا را می‌خوام و نه آنجا را، اصلاً جایی در جهان متعلق به من هست؟" نمی‌دانم انگار هیچ کدام از آدم‌ها در دنیا از موضع خود راضی نیستند، هرجا که باشیم درد، رنج، خفقان، ناراحتی و بغض ما را در آغوش گرفته و رها نمی‌کند، اما ما از دور لبخند می‌زنیم به جامعه و جامعه می‌پندارد ما بهترین حال جهان را داریم. دخترکی بود که روزهایی برایم می‌خواند:« دختران شهر به روستا فکر می کنند دختران روستا در آرزوی شهر می میرند.» و من نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم. -سارن، ششم اسفند ماه 404-